part 8

506 80 4
                                    

_هوی چیکار...میکنی؟
اکو:تو با اون دختر تو یه خونه زندگی میکنی
_چی میگی..ولم کن
تقلا کردم تا ولم کنه مطمئن بودم که الان صورتم مثل لبو شده
ولم کرد که سریع پسش زدم و شروع کردم به دویدن
اون..اون چش شده؟

چشمام رو بسته بودم و همینطور میدویدم که خوردم به یکی نزدیک بود بیفتم که یکی گرفتم
دازای:اتسوشی حالت خوبه؟
_من...خوبم
با نگرانی نگاهی به صورتم کرد
دازای:چرا انقدر سرخ شدی؟
تا خواستم جوابش رو بدم چویا سان که کنار دازای سان بود گفت

چویا:هوی بچه تو مطمئنی که خوبی؟
تازه فهمیدم که اون هم همراه دازای سانه نمیدونم چرا ولی حس خوبی بهش ندارم
_بله..
دازای سان بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه گفت
دازای:میخوای برگردی خونه؟
_نه..میرم آژانس
لبخندی بهم زد

دازای:باشه پس مراقب خودت باش
اینو گفت و باهام خداحافظی کرد و همراه چویا سان راه افتاد.
یه جورایی اصلا به اینکه اون پیش دازای سان باشه احساس خوبی ندارم
افکارمو پس زدم و نفس عمیقی کشیدم و به سمت آژانس رفتم

چویا*

با دازای از بار اومدیم بیرون
_نظرت چیه یه خورده قدم بزنیم؟
برگشت و با تعجب نگاهم کرد
جوری بهم نگاه میکرد انگار جن دیده
_چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟
دازای:امروز..عجیب شدی
اره اره عجیب شدم و همشم به خاطر توی عوضیه اگه مجبور نبودم حتی یک دقیقه هم اینجا نمیموندم ریخت نحست رو ببینم
شونه ای بالا انداختم و برگشتم که برم

_اه بیخیالش اصلا فعلا
زیاد دور نشده بودم که صدای قدم هاش رو پشت سرم شنیدم
دازای:فکر کنم قدم زدن با یه کوتوله زیاد هم بد نباشه
عصبی بهش نگاه کردم که خندید چند دقیقه ای گذشت و همین طور فقط قدم میزدیم
هردو سکوت کرده بودیم و حوصلم هم سر رفته بود
تا خواستم چیزی بگم یهو یکی محکم خورد به دازای
اون کسی که بهش خورد نزدیک بود بیفته که دازای گرفتتش

دازای:اتسوشی؟
اتسوشی کیه؟
آها یادم اومد همون ببرینه تا منو دید تعجب کرد
دازای چند تا سوال ازش پرسید و بعد باهاش خداحافظی کرد
جوری بهم نگاه میکرد انگار زدم دازای رو کشتم یا یه غلطی باهاش کردم خودم خبر ندارم
به هر حال باید حواسم باشه که تو دست و پام نباشه
_دازای کی میخوای بریم دنبال اون یارو؟

با خونسردی گفت
دازای:عجله نکن قرار نیست از دستمون فرار کنه
چیزی نگفتم و فقط سر تکون دادم همون طور که میرفتیم دستم آروم به دست دازای خورد که از جا پرید و وایساد
برگشتم و سمتش
_چیشد چرا وایسادی؟
دازای:هیچی‌‌‌...بهتره که دیگه من برم
انگار حالش خوب نبود
باز چه مرگشه؟

بی حوصله گفتم
_باشه بعدن میبینمت
و اونم بعد خداحافظی باهام رفت

دازای*

دستم رو روی قلبم گذاشتم که به شدت خودش رو به سینم میکوبید
اون واقعا عجیب شده بود
نه...اون عجیب نشده بود من خیلی بی جنبه ام
بهتره این افکار مزخرف رو از خودم دور کنم‌
روی پل منتظر وایساده بودم تا اینکه که تیزی چاقو رو روی گلوم حس کردم
لبخندی زدم

_خیلی وقته منتظرم تو که هیچ وقت دیر نمیکردی جیرو
چاقو رو برداشت و عقب رفت لبخندی زدم و برگشتم سمتش پوزخندی بهم زد
جیرو:شرمنده باید از قبل وقت می گرفتی ولی تو یه دفعه گفتی میخوای ببینیم میدونی که من کلی کار دارم و وقت اضافه برای کسی ندارم

_اه چقدر بد اخلاق خوب سریع میرم سر اصل مطلب سوال اول تو به اونا کمک کردی تا میزو رو بدزدن؟
اولش تعجب کرد ولی سریع به خودش اومد
جیرو:درباره چی حرف میزنی میزو کیه
اهی کشیدم و پشتمو بهش کردم و راه افتادم

_نمیدونم چرا همون موقع که نزدیک بود سوسمار سیاه بکشتت نجاتت دادم البته....
مکثی کردم و با تمسخر ادامه دادم
_الانم میتونم یه دزد رو که دنبالش بودن بهشون تحویل بدم
برگشتم طرفش تا واکنشش رو ببینم خشک شده بهم خیره بود
ادامه دادم
_و تو که میدونی مافیای بندر با کسی شوخی نداره پس اگه من دهن باز کنم خیلی زود میان سراغت حالا انتخاب با خودته

میخواستم برم که دستشو روی شونم گذاشت
جیرو:صبر کن...بهت میگم اما یه شرط داره
چقدر زود حرفام روش تاثیر گذاشت
_چه شرطی؟
با ترس و نگرانی بهم نگاه کرد
هیچ وقت اینطوری نبود و این مدل نگاهش یعنی یه گندی زده که نمیتونه جمعش کنه
کلافه دستی روی موهام کشیدم
_جیرو چه گندی زدی

جیرو:یه اشتباه کوچیک بود که منو وارد این قضیه کرد وگرنه بعد از اون اتفاقات عمرا دیگه سر به سر مافیا میزاشتم
_چه اشتباهی کامل توضیح بدم
جیرو:اول باید تظمین کنی که زنده میمونم
_باشه خطری تحدیدت نمیکنه حالا بگو
کمی مکث کرد و گفت
جیرو:از دو ماه پیش بود که یه نفر رو تو کلوپ دیدم و بهم پیشنهاد معامله ای ر داد که سود خوبی برام داشت من باید براشون اطلاعات افراد موهبت دار رو جمع میکردن و اونا هم در عوض پول خوبی بهم میدادن...

شوکه حرفش رو قطع کردم
_تو چیکار کردی؟
نگران و هول گفت
جیرو:من مجبور شدم اونا تحدیدم کردن و خوب منم فقط بهشون اطلاعاتی از افراد موهبت دار مافیا دادم
اخمی کردم
_قرار بود دیگه هیچ وقت این کارو نکنی اه فعلا برو همون جای همیشگی مخفی شو فردا خودم میام الان انقدر گیج هستم که چیزی نمیفهمم
باشه ای گفت و رفت
اطلاعات موهبت دار های مافیا پس حتما اونا درباره چویا هم میدونن باید بیشتر مراقبش باشم

ادامه دارد...

I will not leave you anymoreWhere stories live. Discover now