part 6

538 87 5
                                    

چویا*

اگه مجبور نبودم هیچ وقت قبول نمی کردم که این کارو کنم
هی هی چویا قرار نیست که عاشقت بشه فقط کمی باید به خودت وابسته اش کنی فقط همین
اما چطوری مثل اوداساکو باشم؟
اصلا اون چه آدمی بود؟
اه لعنت به این شانس

دازای*

خمیازه ای کشیدم و به کونیکیدا که هی ازم سوال می پرسید خواب آلود نگاه کردم
کونیکیدا:هوی دازای دیروز دقیقا چه غلطی کردی؟
سرنخی چیزی پیدا کردی هوی با توام
داشت خوابم میبرد که دستشو محکم کوبید روی میزم که از جا پریدم
_چیشده؟کی حمله کرده؟

نگاهم به صورت عصبی کونیکیدا افتاد
اخم کردم و چشمام رو مالیدم
_کونیکیدا کون چطور دلت اومد زیبای خفته رو از خواب شیرینش بلند کنی؟
کونیکیدا نفس عمیقی کشید تا خودش رو کنترل کنه و یه مشت تو صورتم نخوابونه
کونیکیدا:سه ساعت دارم ازت می پرسم دیروز که با افراد مافیا بودی چیزی دستگیرت شد یا نه؟

دوباره خمیازه کشیدم و بهش نگاه کردم
_مافیا؟
من چرا باید با افراد مافیا باشم؟
کونیکیدا خواست یقمو بگیره که اتسوشی جلوش رو گرفت
اتسوشی:کونیکیدا سان آروم باشید
کونیکیدا شروع کرد به داد و فریاد کردن
کونیکیدا:اروم باشم؟
مگه این مردک احمق میزاره؟

هدفونم رو روی گوشام گذاشتم که دیگه صداش رو نشنوم لبخندی زدم و آهنگی که گوش میکردم و زیر لب میخوندم
یه دفعه یکی هدفونم رو برداشت
اخم کردم و با غر غر برگشتم ببینم کی بود که البته میدونم کسی جز کونیکیدای اعصبانی این کارو نمیکنه
و حدسم هم درست بود
درحالی که هدفونم رو تو دستاش فشار میدید با صدایی که سعی میکرد بلند نشه گفت

کونیکیدا:به جای اینکه من رو عصبی کنی یا یه جا لم بدی اهنگ گوش کنی کارات رو کن احمق
خوب الان مسخره بازی در اوردن مساوی با مردنمه اونم به دست کونیکیدا
آهی کشیدم و یکی از پرونده هارو برداشتم و مشغول شدم
کونیکیدا چند دقیقه مشکوک بهم نگاه کرد و بعد از اینکه خیالش راحت شد که دارم کار میکنم رفت به کاراش های خودش رو انجام بدم

وقتی دیدم رفته و همه وضعیت سفیده سرمو روی میز گذاشتم و با ناله غر غر کردم
_کونیکیدا کون خیلی بهم سخت میگیره
با اینکه من خیلی زرنگم و کلیم کار میکنم اما بازم غر میزنه
به اتسوشی که بهم نگاه میکرد خیره شدم
_مگه نه اتسوشی تو با من موافق نیستی؟

اتسوشی بهم نگران نگاه میکرد
با تعجب گفتم
_چیشده اتسوشی چرا اینطوری بهم نگاه میکنی؟
نگران گفت
اتسوشی:دازای سان حالتون خوبه؟
_ها چرا باید بد باشم
اتسوشی:اخه انگار خسته اید
خمیازه ای کشیدم اه خوابم میاد
_اه من خوبم فقط شب نتونستم بخوابم نگران نباش

اتسوشی:به خاطر ماموریتی که باید با افراد مافیا همکاری کنید نگران بودید؟
_نه نه اصلا اتسوشی انقدر نگران نباش من خوبم
اتسوشی بعد از اینکه چند دقیقه با نگرانی بهم نگاه کرد رفت
چشمام رو مالیدم
در واقع تموم شب رو درحال نقشه کشیدن بودن تا یه جوری مخ چویا رو بزنم اما....
هیچ کدوم از نقشه هام‌ روی چویا عملی نمیشه

چطور میتونم به اون کوتوله مو هویجی خشن و سرد نزدیک بشم؟
نه نباید تسلیم بشم
هر کاری میکنم تا دلش رو به دست بیارم
با زنگ خوردن گوشیم از فکر بیرون اومدم بدون اینکه ببینم کیه جواب دادم
_بله
با شنیدن صدای چویا که داد میزد از جا پریدم و گوشی رو از گوشم فاصله دادم

ادامه دارد..

I will not leave you anymoreWhere stories live. Discover now