فلش بک*
دازای به اکوتاگاوا نگاه کرد
دازای:بازم میگم اکوتاگاوا حواست باشه زیاده روی نکنی
قبل اینکه اکوتاگاوا جوابی بده چویا با حرص دازای رو هل داد
_بسه دیگه از وقتی که اومدیم نزدیک هزار بار بهش گفتی اولین بارمون که نیست میخوایم مبارزه کنیم حالا هم گمشو احمق
دازای یه بار دیگه به هردو اخطار داد که با مشت محکمی از طرف چویا روبه رو شد و بالاخره رفت
بعد از رفتنش چویا به اکوتاگاوا نگاه کرد
_اگه قرار باشه من شکست بخورم ازت خیلی احمقانه میشه...مطمئنم اونا شک میکنن و شاید از نقشه مون بود ببرن چون خبر دارن به حدی قوی هستم که کسی جلو دارم نباشه
اکوتاگاوا سرشو به نشونه تایید تکون داد
چویا اهی کشید
_متنفرم که ازت بخوام اینکارو بکنی اما چاره ای نیست
اکوتاگاوا با تعجب بهش نگاه کرد
اکوتاگاوا:چه کاری باید انجام بدم چویا سان؟
_کار سختی نیست فقط...
مکثی کرد و با لبخند تلخی ادامه داد
_برای من یه مرور خاطره تلخه***
(فلش بک تموم شده و در زمان حالیم بل)
شوکه برگشت و به دازای که با لبخند بهشون خیره بود نگاه کرد
همراهش دو نفر دیگه هم بود یه مرد و یه پسر جون
الکس از دیدن دازای شوکه و ترسیده بود
دازای:از اون جایی که معلومه سر سختید و قصد تسلیم شدن ندارید پس بیخیال مذاکره و مهربونی میشیم
بعد از گفتم این حرف پسری که موهاش نارنجی رنگ بودن جلو اومد
با حرکت کردن اون پسر به خودشون اومدن و یائو سریع خنجری به سمت اون پسر پرت کرد اما...
اتفاقی که افتاد شوکه شون کرد
اون پسر محو شد
الکس میدونست هر چقدر هم بخوان مقاومت کنن با وجود دازای هر سه گیر میوفتادن
از گوشه چشم نگاهی به چویای بیهوش کردولی باید هر طور شده اونو میبرد وگرنه اون هیولا بلاهای بدتری به سرش میآورد
روبه یائو و برادرش یوکی که با توهماتی که اون پسر درست کرده بود درگیر بودن گفت
الی:من اون پسرو میبرم
به سرعت به سمت چویا رفت اما اکوتاگاوا با راشومون بهش حمله کرد
و اگه زودتر به خودش نمیومد مطمئن بود توسط راشومون نصف میشد
با خشم نگاهی به اکو کرد
الی:احمق نشو میتونی با ما باشی اگه با ما باشی میتونی اون پسرو داشته باشی
اکوتاگاوا مردد بهش نگاه کرد
الکس نیشخند زد
اتسوشی از هرچیزی برای اکوتاگاوا مهم تر بود
اما تردیدی که داشت مطمئنش میکرد که حرفاش روش اثری نداشته باشن اما بازم تلاش خودشش رو کردبه چویا اشاره کرد
الی:مطمئن باش اگه اونو برای رئیس ببری هر طور شده اون پسر رو برات میاره و اون موقع بدون مزاحمت سازمان هاتون میتونید باهم زندگی کنید
حرفاش برای اکوتاگاوا وسوسه کننده بودن
زندگی با اتسوشی بدون مزاحمت و خطری از طرف سازمان هاشون؟
این ارزویی بود که داشت اما...
اتسوشی وقتی به بقیه خیانت کرده باشه اونو قبول میکنه؟
الکس از حواس پرتی اکوتاگاوا استفاده کرد و به اکوتاگاوا حمله کرد و لگدی بهش زد و اکو چون تقریبا انتظار این حمله رو نداشت نتونست از خودش دفاع کنه و به عقب پرت شد
خواست چویا رو از زمین بلند کنه اما صدای شلیک گلوله بلند شد و دردی توی پای راستش حس کرد
دازای:فقط کافیه انگشتت بهش بخوره گلوله بعدی رو تو سرت خالی میکنمیائو به سمتش دوید و شونه اش رو گرفت
یائو:الکس باید بریم نمی...
دازای حرفشو قطع کرد
دازای:اره فرار فکر خوبیه اما احساس نمیکنی باید سه نفر باشین؟؟
هردو شوکه برگشتن و به یوکی نگاه کردن
یوکی زخمی شده بود و دیگه نمیتونست مبارزه کنه
یائو با دیدن وضعیت برادرش لرزید که از چشمای دازای دور نموند
دازای لبخندی زد
دازای:حتما کاملا خبر دارین که من خیلی صبور نیستم؟
یو:حرومزاده
یوکی فریاد زد و با ته مونده توانش به دازای حمله کرد
دازای خونسرد جاخالی داد و دست یکی رو گرفت و پیچوند
یوکی فریادی زد و از درد چشماشو بست
چشماشو با درد باز کرد و به خواهرش و بهترین دوستش نگاه کرد و لب زد
یو:"برید"الکس بازوی یائو رو گرفت و کشید
الی:نمیتونیم بمونیم
یائو به خودش اومد اما نمیتونست چشماشو از برادرش برداره که با لبخندی که به خوبی معنی شو میدونست بهش خیره بود
به هر سختی بود نگاهشو ازش گرفت و همراه الکس به سرعت فرار کردن
اکوتاگاوا و تانیزاکی خواستن برن دنبالشون اما دازای نزاشت
دازای:ولشون کنید به هر حال یکی شون رو گرفتیم
برگشت و نگاه سردشو به یوکی دوخت
دازای:منو تو کارای زیادی باهم داریم
یوکی پوزخندی بهش زد
یو:درسته جناب اوسامو اما....ملاقات بعدی مون توی جهنمه اونم به زودی
و با تموم شدن حرفش چاقویی که دستش بود رو توی قلبش فرو کرد
چشمای کونیکیدا و تانیزاکی گرد شد
کونیکیدا سریع یقه اشو گرفت
کونیکیدا:ای احمق چه غلطی کردی
نبضشو گرفت و عصبی گفتکونیکیدا:لعنتی...
اما دازای خونسرد و بی خیال به جسد یوکی خیره بود براش مهم نبود اون مرده اوم به هدفش رسیده بود و با یه تیر دو نشون زده بود هم پادزهر رو به دست آورده بود و هم اطلاعات لازم رو
دازای:بیخیالش کونیکیدا من اطلاعاتی که میخواستم رو به دست اوردم
به اکوتاگاوا نگاهی کرد و دستشو روی شونه اش کوبید
دازای:آفرین پسر کارتو خوب انجام دادی
تانی:دازای سان
به تانیزاکی نگاه کرد تا حرفشو بزنه
تانیزاکی به جایی اشاره کرد
تانی:اون...اون چرا تکون نمیخوره؟
دازای به جایی که تانیزاکی اشاره کرده بود نگاه کرد و چویا رو روی زمین دید
اهی کشید و به سمتش رفت
دازای:هی دیگه تموم شد نقش بازی کردن رو تموم کن چویا فکر نکن بعد از مشتی که ازت خوردم قراره خوب رفتار کنم باهات
وقتی جوابی از چویا نشنید نگران شد
با نگرانی به سمت چویا رفت
دازای:هی چویا مسخره...
اما وقتی نگاهش به خون روی لباس چویا و صورت رنگ پریده اش افتاد حرفشو خورد
سریع چویارو توی بغلش گرفت
دازای:چویا بیدار شو
اما نه جوابی گرفت و نه چویا حرکتی کردعصبی به اکوتاگاوا نگاه کرد و داد زد
دازای:چه غلطی کردی باهاش احمق؟
اکوتاگاوا سرشو پایین انداخت
*متاسفم
دازای چویارو توی بغلش بلند کرد
دازای:خفه شو اکوتاگاوا بعدن به حسابت میرسم
به کونیکیدا و تانیزاکی نگاه کرد
دازای:باید سریع بریم پیش یوسانو سانادامه دارد....
بسی چرت و مزخرف شد میدانم
ولی بازم امیدوارم خوشتون بیاد♡

YOU ARE READING
I will not leave you anymore
Romance*درحال ویرایش* چویا مجبور میشه ماموریتی رو قبول کنه که باید توجه دازای همکار قدیمش رو به خودش جلب میکرده و بهش نزدیک میشده و دازای مثل اوداساکو دوست قدیمیش بهش وابسته بشه اما چی میشه اگه دازای عاشقش بشه و بعد حقیقت رو بفهمه:)؟