part 24

659 65 27
                                    


چویا*

*دقیقا چویا اینو میخواستم بگم
_باید بریم سراغش
سرشو تکون داد
*درسته ولی نباید عجله کنیم
_میخوای صبر کنیم اونم غیبش بزنه؟
خمیازه ای کشید
*نظرت چیه بخوابیم؟ خوابم میاد
با حرص ضربه محکمی به سرش زدم
_الان وقت خوابه؟ زود باش نقشه اتو بگو
*ای سرم...راستش باید منتظر بمونیم بقیه هم بیان
_منظورت از بقیه چیه؟
با صدای زنگ در با حرص چشمام رو بستم
_اه لعنت بهت
خندید و بلند شد تا بره درو باز کنه
*اشنان چویا نترس
_کی می‌ترسه عوضی؟
اتسو:حالتون خوبه چویا سان؟
با شنیدن صدای اتسوشی سرمو برگردوندم و اکوتاگاوا و به همراه اتسوشی دیدم
_خوبم خودت چی بچه خوبی؟
لبخندی بهم زد
اتسو:خوشحالم من بهترم ممنون که نگرانم بودین
_نگرانت نبودم بیشتر نگران اون احمقیم که کنارت ایستاده
اکو که تا الان چیزی نگفته بود سریع نگاهم کرد
اتسوشی با تعجب نگام کرد
اتسو:مگه اکوتاگاوا هم اسیب دیده؟
قبل اینکه چیزی بگم دازای از پشت هولشون داد به جلو
*می‌بخشید که مزاحم خوش و بش کردنتون میشم ولی برای یه کار دیگه اینجا اومدین اتسوشی کون
وقتی اونا روی مبل روبه روییم نشستن دازایم کنارم نشست
و همون چیزایی که بهم نشون داده بود و گفته بود رو به اتسوشی و اکوتاگاوا نشون داد و گفت
اکو:من مطمئنم خودشه
اتسو:اما شاید اون نباشه
*برای همین قراره من و اکوتاگاوا بریم سراغش
اخم کردم
_چرا تو و اون؟ پس ما دوتا چی؟
دستشو نوازش وار روی موهام کشید
*تو و اتسوشی هم باید مراقب هم دیگه باشین
دستشو پس زدم
_منم میام
*چویا قرار نیست فعلا بگیریمش باید ببینیم اصلا اون همون کسیه که دنبالشیم یا نه لجبازی نکن
عصبی بلند شدم
_باشه هر غلطی میخوای بکن
_میرم استراحت کنم
وارد اتاق که شدم دستمو روی شکمم گذاشتم الان دیگه واقعا کمی درد میکرد
روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم
با صدای باز شدن در کلافه اهی کشیدم
_میخوام بخوابم احمق گمشو بیرون
بی توجه به حرفم اومد و روی تخت نشست
*چویا درد نداری؟
سریع جواب دادم
_نه
مشکوک پرسید
*مطمئنی؟
_اره
*خب پس باشه من دیگه میرم استراحت کن
قبل اینکه بخواد بره گفتم
_فردا میرید سراغش؟
*اره

دستمو روی چشمام کشیدم
_به اون دوتا بگو بمونن اینجا
با تعجب پرسید
*بمونن اینجا؟؟
چشمامو باز کردم و کلافه نگاش کردم
_مسخره نباش دازای خودت میدونی دلیلم چیه
*چویا من علم و غیب ندارم
مطمئن بودم میدونست ولی خودشو زده به اون راه با صدای ارومی گفتم
_مزخرف نگو یعنی تو متوجه رفتارای عجیب اکوتاگاوا نشدی؟
گیج نگام کرد
*چه رفتار مشکوکی؟
شوکه شدم
این احمق میخواست منو عصبی کنه
_ابله هر خری بود میفهمید که اکوتاگاوا به اتسوشی علاقه داره
چند دقیقه گیج نگام کرد
*ها؟؟؟
لگدی بهش زدم
_ببند دهنتو یعنی تو نفهمیدی
*یه چیزایی متوجه شده بودم...ولی فکر نمیکردم که...اخه اکوتاگاوا که میخواست اتسوشی رو بکشه
وقتی حرف از علاقه و عشق باشه اون واقعا یه احمق به تمام معناس
_دازای کسی که از یکی نفرت داره و میخواد بکشتش چه دلیلی داره خودشو به اب و اتیش بزنه تا اون یارو رو نجات بده؟
سرشو تکون داد
*منطقی بود
دستمو به نشونه برو تکون دادم
_برو دیگه بهشون بگو
*باشه باشه
بلند شد تا بره
*وایسا
برگشت و نگام کرد
_باز چیشده؟
*اگه اونا جای من بخوابن پس من باید کجا بخوابم؟
_رو مبل کپه مرگتو میزاری
اخم کرد
*چویا...
_گمشو ییرون بزار بخوابم
ادامه نداد و بیرون رفت
_احمق رو مخ

اتسوشی*

بعد از رفتن چویا سان دازای سانم دنبالش رفت
اکو:هی تو خوبی؟
اخم کردم و نگاش کردم
اتسو:چرا منو اوردی اینجا؟ وقتی نیازی بهم نیست
خونسرد جوابمو داد
اکو:که بمونی پیش چویا سان
چرا من باید اینجا بمونم اصلا؟
اتسو:ولی من نمیخوام مزاحمشون بشم برمیگردم خونه خودم
اخم کرد
اکو:دازای سان اینو خواسته چون دوباره ممکنه بهت حمله کنن وگرنه برای من مهم نیست که بکشنت
اتسو:من خودم میتونم مراقب خودم باشم
*درسته همه شاهد بودیم اخرین بار چطور تونستی از خودت مراقبت کنی
با شنیدن صدای دازای سان از جا پریدم
درست میگفت
سرمو پایین انداختم
اتسو:خب اون موقع من....
دازای سان نزاشت حرفمو کامل کنم
*بیخیال هی چویا گفت شما دوتا اینجا بمونید میتونید برید تو اون اتاق بخوابین
سریع سرمو بالا اوردم
اتسو:من و اکوتاگاوا تو یه اتاق؟؟؟
دازای سان شونه ای بالا انداخت
*اینجا فقط سه تا اتاق هست که فقط یکیش الان قابل استفاده اس به من ربطی نداره کجا میخواین بخوابین
اتسو:اما دازای سان....
دازای سان خمیازه ای کشید
*منم خستم میرم استراحت کنم اکوتاگاوا فردا اماده باش باید بریم دنبال کارمون شب خوش بچه ها

چرا این اتفاق باید برای من بیوفته؟
اتسو:من برمیگردم خونم تو میتونی اینجا بمونی
به اکوتاگاوا گفتم و بلند شدم اما قبل اینکه بتونم چند قدمی بردارم دستمو گرفت و با خودش به سمت اون اتاقی دازای سان گفته بود کشید
اتسو:هی ولم کن
اکو:چقدر غر میزنی جینکو
به زور منو داخل اتاق پرت کرد
نگاهی به تخت کردم
اتسو:ما دو نفر که قرار نیست روی این بخوابیم؟
اکوتاگاوا ساکی رو به طرفم پرت کرد
اکو:بیا لباسات
شوکه نگاش کردم
اتسو:لباسام؟ تو کی اینارو با خودت اوردی؟
جوابی بهم نداد و بیرون رفت
چه مرگشه دقیقا؟
از وقتی بهوش اومدم اکوتاگاوا دور و برم بود یه دقیقه هم از جلوی چشمم دور نمیشد
من که نمیتونم درکش کنم
مثل اینکه چاره ای نیست برای یه مدت کوتاهی باید اینجا بمونم

چویا*

نمیدونم کی خدابم برده بود
اما با فشرده شدن دستم اروم چشمام رو باز کردم
به دازای که دستمو محکم فشار میداد و نفس نفس میزد نگاه کردم
دوباره نه
باز داره کابوس میبینه
بهش گفته بودم اینجا نخوابه ولی این احمق.....هوف
اروم دستمو لای موهاش بردم و دستشو گرفتم که کمی بعد اروم شد
نمیدونم دلیل این کابوس دیدناش چیه باید بفهمم
به صورتش نگاه کردم
چرا گذاشته بودم تو خونم باشه؟ و حتی کنارم بخوابه؟
خسته چشمام رو بستم
نمیخوام به این چیزا فکر کنم وقتی جوابی ندارم براشون
فقط امیدوارم همه چی بهم نریزه

*****

دازای و اکوتاگاوا همون محلی که الکساندور با یکی قرار داشت بودن
مدتی بعد دازای ماشینی رو دید که جلوی اون ساختمون ایستاد و الکساندور و چند نفر دیگه پیاده شدن
نگاهی به اکوتاگاوا کرد
*خودشه مگه نه؟
اکو سرشو به نشونه تایید تکون داد
اکو:شک ندارم
نگاهی به الکساندور کرد و نیشخندی زد
*پس باید برای شکارمون تله بزاریم

ادامه دارد

بل چرته بای...

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jul 01, 2022 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

I will not leave you anymoreWhere stories live. Discover now