part 18

474 74 31
                                    

کلافه به ساعتش نگاه کرد
دازای دیر کرده بود و اون دقیقا یک ساعت بود که توی بار بود و مشغول نوشیدن البته نه به حدی که زود مست بشه
به یاد گذشته افتاد که به خاطر دازای توی بیشتر بار ها ممنوع ورود شده بود
دستشو روی سرش گذاشت
نمیدونست سردرد لعنتیش به خاطر اعصاب و حال داغونشه یا حرفایی که امروز از موری و انه ساما شنیده بود
به حرفای انه ساما فکر میکرد حق با اون بود
حتی اگه نقشش رو خیلی خوب انجام بده دازای دیر یا زود حقیقت رو می‌فهمید
و تنها چیزی که نگرانش بود این بود
"اگه بفهمه واکنشش چیه؟"

اگه واقعا اون بفهمه چه واکنشی نشون میده؟
نمیتونست حتی تصورش هم بکنه
پوزخندی زد
یه دوستی با دازای فراتر از دوستیش با اوداساکو؟
وقتی اوداساکو مرد دازای تغییر کرد
و حالا اگه دازای بیشتر از اودا به اون وابسته بشه چه بلایی قراره به سرش بیاد؟
براش عجیب بود اون دازای باهوشی که می‌شناخت چجوری تا حالا حتی بهش شک نکرده
اون همیشه همه چیز رو پیشبینی میکرد یعنی به اینکه یهویی رفتارش باهاش خوب شده اصلا مشکوک نشده؟
اهی کشید باید همون طور که انه ساما گفته بود عمل می‌کرد نمیتونست از دستور موری سرپیچی کنه ولی کمی دوری از دازای برای هردو شون بهتر بود

با حس فردی کنارش و شنیدن صدای چندش آوری چشماشو باز کرد
+چه پسر زیبایی!
نظرت درباره یکم خوشگذرونی چیه؟
مردی که تو فاصله کمی ازش بود اینو گفت نگاه سرد و بی حسشو بهش دوخت
اما اون لبخند چندش آوری زد و به چویا نزدیک شد
_اینطوری نگام نکن مطمئن باش راضیت میکنم
و دستشو سمت گونه چویا برد اما قبل اینکه چویا حرکتی کنه دستی دست اون مرد رو گرفت و از چویا دورش کرد
با شنیدن صدای آشنایی نگاهشو بهش دوخت
*و نظر تو برای یه خورده تفریح چیه؟
مثلا خورد کردن تک تک استخونات
نگاه تاریک و مرگبارش باعث شد مرد بلرزه
به چشمای دازای نگاه کرد حالت اون چشم ها درست مثل وقتی بود که تو مافیا بود

و سرشو کمی نزدیک تر برد و با لحن ترسناک و سردی زمزمه کرد
*قبل از اینکه بیشتر عصبی بشم و بفرستمت اون دنیا شرتو کم کن
و دست مرد رو ول کرد
مرد ترسیده انگار که یه هیولا دیده بود خیلی سریع از اونجا رفت با رفتن اون مرد دازای لبخند زد و روی صندلی کنار چویا نشست و طوری رفتار کرد که انگار هیچ‌ اتفاقی نیوفتاده
*اه چوچو متاسفم که دیر کردم یه کار خیلی مهم داشتم که باید انجامش میدادم
اما چویا بی توجه به دلیلش برای دیر کردنش گفت
_خودم میتونستم از پسش بر بیام نیازی نبود دخالت کنی
*میدونم که خبر داری من چقدر به اینجا علاقه دارم و اینکه تو مطمئنا با خونریزی تمومش میکردی و منم مجبور بودم همراهیت کنم و اصلا دلم نمیخواد دیگه نتونم به این بار بیام

با لحن سردی گفت
_به هرحال بدون که من از پس خودم بر میام و نیازی به کمکت ندارم
دازای از این لحن چویا تعجب کرد اون چویای خوش رفتار صبح کجا و این چویا کجا
*حالت خوبه؟
چویا متوجه شد که دازای از رفتارش تعجب کرده بود اما مهم نبود فقط میخواست برای یه روز هم که شده هیچ نقشی بازی نکنه
*اتفاقی افتاده چویا؟
از دست من کمکی بر میاد؟
دلش می‌خواست بگه اره تنها کمکی که میتونی بکنی تا مشکلم حل بشه دور شدنت از منه اما نمیتونست اینو بگه
_خوب برای چی میخواستی من رو ببینی؟
دازای نگاهشو از چویا گرفت و به جای دیگه ای دوخت

*راستش ازت میخوام تو انجام یه ماموریت کمکم کنی
تعجب کرد دازای چرا با وجود افراد آژانس از اون که یه دشمن حساب میشد کمک میخواست؟
درسته که فعلا بین آژانس و مافیا آتش بس بود ولی باز هم دشمن شون بود
_چرا از من کمک میخوای؟
*چون تو فقط میتونی بهم کمک کنی

چویا*

طبق گفته دازای به جایی که اکوتاگاوا بهم گفته بود رفتم
به اطرافم که ساختمون های متروکه بودن نگاه کردم و عصبی هوفی کشیدم
دازای به خاطر یه تلفن اضطراری مجبور شد سریع بره و بهم گفت که آدرس رو اکوتاگاوا بهم میده
_لعنت بهت دازای چرا باید اینجا منتظر باشم و....
قبل از اینکه حرفم تموم بشه با حس اینکه چیزی به سرعت به سمتم میاد با استفاده از موهبتم پریدم و جاخلی دادم
برگشتم و به کسی که بهم حمله کرده بود نگاه کردم
با دیدن اون شخص چشمام گرد شد و با تعجب به اکوتاگاوا نگاه کردم
_اکوتاگاوا چیکار میکنی؟
اکو نزدیکتر شد که چند قدم عقب تر رفتم

اکو:متاسفم چویا سان اما من باید بکشمتون
فکرشو هم نمیکردم اکوتاگاوا یه خیانت کار باشه اما حالا که اون قصد کشتنم رو داشت چاره ای جز کشتنش ندارم
نیشخندی زدم و دوباره موهبتم رو فعال کردم
_پس میخوای با جاذبه در بیوفتی؟؟

ادامه دارد...

بمانید در خماری🥲
این پارت خیلی چرت و مزخرف شد🥲💔
امیداورم خوشتون بیاد🥲❤

I will not leave you anymoreWhere stories live. Discover now