part 11

472 79 1
                                    

اتسوشی*

همراه کیوکا چان داشتیم برمیگشتم خونه
بعد از اون روز که اکوتاگاوا رو دیدم فکرم همش درگیره دیگه کلافه شده بودم
_ام کیوکا چان اگه مشکلی نیست من میخوام یکم تنهایی قدم بزنم
با تعجب بهم نگاه کرد ولی سوالی نپرسید
کیوکا:خیلی خوب مشکلی نیست بعدن میبینمت
بعد از رفتنش بی هدف شروع به قدم زدن کردم

چرا نمیتونم ذهنمو به جز اون روی چیز دیگه ای متمرکز کنم؟
چرا هر بار با فکر کردن بهش تپش قلب میگیرم
اه بس کن اتسوشی یادت رفته اون کیه اون دشمنته کسی که میخواد بکشتت و ازت متنفره اون هزاران نفرو کشته پس بیخودی نباید بهش دل ببندی اصلا دیگه بهش فکر نکن
(داره با خودش میحرفه گیج نشید"|)
اما...با اینحال بازم نمیتونم بهش فکر نکنم

لعنت بهت اکوتاگاوا چرا تو باید انقدر منو درگیر خودت کنی
همون طور که درحال رفتم بودم صدایی شنیدم
*ناکاجیما اتسوشی؟
صدای یه دختر بود برگشتم طرفش چون جایی که ایستاده بود خیلی تاریک بود صورتشو نمیدیدم
_ام شما منو صدا کردید؟
اصلا حس خوبی نداشتم احساس خطر میکردم
*پس تو گربه کوچولو جای همبازی قدیمیش رو گرفتی
_چی تو.....
اما قبل از اینکه بخوام جملمو کامل کنم خودمو کشیدم کنار و خنجری دقیقا از کنار گوشم رد شد

برگشتم تا ببینم کی از پشت اون خنجرو پرت کرد اما کسی رو ندیدم
سریع خواستم برگردم اما خیلی دیر شده بود و درد و سوزش بدی رو توی کمرم حس کردم خنجرشو کشید بیرون و افتادم
*اه حیف شد تو خیلی برای قربانی شدن به خاطر اون حیف بودی
اومد بالای سرم یه ماسک زده بود اما چشماش یه نور عجیبی داشت
از درد چشمامو بستم احساس میکردم هیچ کدوم از اعضای بدنم رو نمیتونم تکون بدم

*اه عزیزم مردن اونم با سم و اینکه حتی توانایی خارق العاده ات نمیتونه کمکی بهت کنه خیلی رقت انگیزه
_چ..ی
*البته وقتی کاملا توی بدنت پخش شه میمیری پس نگران نباش دو هفته ای میتونی دوام بیاری ولی مطمئنم که تا اون موقع از درد میمیری
شروع کرد به خندیدن خنده های شیطانی و ترسناک بیشتر سمتم خم شد و گونم رو نوازش کرد
*اما میخوام بهت لطف کنم و این دردو از بین ببرم
خنجر تو دستشو بالا برد چشمامو بستم و منتظر یه درد بودم اما با صدای فریاد یه نفر چشمامو سریع باز کردم اون اکوتاگاوا بود
اکو:ازش دور شو!

با راشومون بهش حمله کرد اما قبل از اینکه بهش آسیبی برسه یکی به سرعت نور اون رو گرفت و ازم دور شدن
اکوتاگاوا بدون اهمیت به اونا دوید سمتم و تو بغلش گرفتم از درد ناله کردم
با خشم به اون دو نفر نگاه کرد
*ارا ارا به نظر میرسه دیگه کارمون اینجا تموم شده برادر باید بریم
و وقتی اینو گفت هردو خیلی سریع باهم فرار کردن
اکوتاگاوا با نگرانی بهم نگاه کرد
اکو:اتسوشی خوبی؟ اتسوشی لطفا باهم حرف بزن
با درد لبامو از هم فاصله دادم اما نتونستم چیزی بگم و چشمام بسته شد صداشو میشنیدم که با داد اسممو صدا میکرد اما دیگه هیچی جز سیاهی مطلق نبود

دازای*

چویا:دازای دازای دازای بیدار شو احمق
با ناله گفتم
_بزار بخوابم
دیگه صداش قطع شد تازه چشمام داشت گرم میشد اما با سردی آب از خواب پریدم روم آب ریخته بود موهای خیسمو دادم عقب و غر زدم
_چویاااا چطور دلت اومد اینطوری بیدارم کنی
دستمو گرفت و کشید
چویا:دازای الان وقت نداریم سریع آماده شو باید بریم آژانس
تعجب کردم مگه چه اتفاقی افتاده
_وایسا وایسا چیشده
درحالی که داشت هلم میداد گفت
چویا:گوشیت کلی زنگ خورد و منم عصابم بهم ریخته بود دیگه جواب دادم یکی از اعضای آژانس بود گفت سریعا خودمونو برسونیم اونجا سریع گمشو آماده شو
_باشه آروم باش الان حاضر میشم

ادامه دارد....

I will not leave you anymoreWhere stories live. Discover now