با صدای پیام گوشیش نگاهی به اطراف کرد کسی نبود سینی رو روی میز گذاشت وگوشیشو از جیبش خارج کرد عکسی که جیمین فرستاده بود باز کرد به عکسی که سه تایی گرفته بودن لبخندزد دلش برای دورهمی هاشون تنگ شده بود اما نمیتونست مرخصی بگیره تایپ کرد[خوش بگذره]
همون لحظه جیمین آنلاین شد وتایپ کرد[بدون تو به من خوش نمیگذره]
با صدای ته هیون گوشیشو تو جیبش گذاشت"کوک...مدیر باهات کارداره" در زد و واردشد"با من کارداشتین؟" مدیر سرتکون داد"بیاتو" جونگکوک روبروش ایستاد"این اولین حقوقته" جونگکوک سرشو بالا گرفت وبه طرف پاکت پولی که مدیر به طرفش گرفته بود رفت نگاهی به پول انداخت ولبخندزد"ممنونم" احترام گذاشت واز اتاق خارج شد با خوشحالی به پولا نگاه کرد بالاخره اولین دستمزدی که خودش براش زحمت کشیده بود به دست آورده بود"هی کوک؟" به طرف تهیون برگشت"فردا بار تعطیله..لازم نیس بیای" جونگکوک با تعجب پرسید"واقعا؟چرا؟" تهیون شونه ای بالا انداخت"نمیدونم انگار سه وو شی یه مشکلی براش پیش اومده" جونگکوک سرتکون داد اتفاقای خوب پشت سرهم براش اتفاق افتاده بود اولین حقوقش دریافت کرده بود وفردا وقتش کاملا آزاد بود حالا میتونست نبودشو جبران کنه زیپ کاپشنشو بالا کشید وکلاهشو سرش گذاشت روی یکی از صندلی های ایستگاه به انتظار اتوبوس نشست گوشیشو از جیبش خارج کرد طولی نکشید که صدای جیمین شنید"جونگکوکاه؟" جونگکوک لبخندزد"هیونگ...فردا شب خونه ی من...میخوام امشبو جبران کنم" جیمین خندید"اوه...باشه به پسرا میگم"
***
جیمین مشغول آماده کردن ساشیمی بود و جونگکوک هم رامیون به قابلمه اضافه میکرد"آه نمیتونم خودمو کنترل کنم دلم میخواد همین الان بخورمشون" جونگکوک خندید"هیونگ...نه...دفعه ی قبل تا رفتم دستامو بشورم برگردم همه رو خورده بودی...لطفا میزبانیمو خراب نکن" جیمین با اخم مصنوعی نگاش کرد"خودت دعوتم کردی...اصلا اگه همه ی غذاها رو هم بخورم حق نداری اعتراض کنی...من مهمان توام" جونگکوک لبخندش پررنگ ترشد چقدر حال دیروز وامروزش فرق میکرد دیروز ناراحت بود که همراهشون نبود وامروز صدای خنده هاشون خونه رو پرکرده بود"خب اینا تموم شد" جونگکوک نگاهی به ظرفی که جیمین آماده کرده بود انداخت"ممنون...بقیشو خودم انجام میدم" جیمین لبخندزد"من میرم ببینم اون دوتا کجان...خیلی وقته صدایی ازشون نمیشنوم" وارد اتاق که شد با دیدن اون دوتا که غرق خواب بودن لبخند زد اما طوری خوابیده بودن که جیمین امکان نداشت ازاون سوژه خوب برای عکس بگذره تهیونگ روی کاناپه خوابیده بود وهوسوکم یجورایی بغلش بود پای تهیونگ روی کمر هوسوک بود وهوسوکم روی بالشتی که روی شکم تهیونگ بود خوابش برده بود با خنده عکسو ذخیره کرد وبه طرف جونگکوک رفت"کوک اینو ببین" جونگکوک به طرف جیمین چرخید وبا دیدن عکس اون دوتا از خنده ترکید"وای...ایناروببین...هیونگ برا منم بفرستش" جیمین همون لحظه برای جونگکوک ارسالش کرد جونگکوک بشقابی که تازگی آماده کرده بود جلوی صورت جیمین گرفت"ازاینم عکس بگیر هیونگ" جیمین دوربینو باز کرد"ژست بگیر" انگشت اشاره و سطشو به حالت وی گرفت جیمین عکسو گرفت ونالید"عاححح...بوی غذا داره منو میکشه..تموم نشد؟" با صدای فلش دوربین به پشت سرش نگاه کرد هوسوک ازشون عکس گرفته بود جیمین خندید"چکارمیکنی؟" هوسوک جلوتر اومد و روبروشون ایستاد"میخوام از آشپزی جونگکوک عکس بگیرم" جیمین دستشو دور شونه ی جونگکوک گذاشت"ازاین زاویه بگیر هیونگ" تهیونگ با صدای گرفته وچشمای پف کرده پشت سرشون غرزد"میشه اول غذا بخوریم بعد عکس بگیرید؟" جیمین با خنده طرف تهیونگ رفت وجونگکوک زیر قابلمه رو خاموش کرد هوسوک"کمک میخوای؟" "اون بشقابا رو روی میز بزار هیونگ" جیمین آبو از یخچال خارج کرد وتهیونگ با خمیازه پشت میز نشست جونگکوک قابلمه رو روی میز گذاشت وبشقاب هایی که با جیمین آماده کرده بود به میز اضافه کرد همه لبخندزدن"ممنون برای غذا" جونگکوک لبخندزد"دلش میخواست هرروز برای هیونگاش غذا بپزه تا کنارشون باشه ولی همچین اتفاقی حالا کمتر هم می افتاد تا وقتی هرروز سرکار بود با لذت غذا رو تو دهنش گذاشت این غذایی بود که با حقوقش خریده وپخته بود. "جیمینا بجنب فیلم شروع شد" جیمین کاسه رو پر از پاپ کورن کرد وبه طرف سالن رفت"اومدم" تهیونگ به جیمین که هنوز ایستاده بود نگاه کرد"جیمینا...نوشابه یادت رفت" جونگکوک ازجاش پاشد"من میارم تو بشین هیونگ" جیمین فینگرهارتی به طرفش گرفت که باعث خندش شد جیمین کنار تهیونگ نشست"چیه موضوعش؟" تهیونگ مشتشو از پاپ کورن پر کرد"ترسناکه" هوسوک با اخم به طرفش برگشت"صدبار گفتم ترسناک نگیر..من خوشم نمیاد" تهیونگ که نگاشو از تلویزیون نمیگرفت با دهن پرجواب داد"هیونگ...چیز بهتری پیدا نکردم" جونگکوک با خنده بهشون اضافه شد"مثلا 4تا مردیم...فیلمه دیگه" با نشستن جونگکوک کنار جیمین،جیمین دستشو دور بازوی جونگکوک حلقه کرد وسرشو روی شونه اش گذاشت جونگکوک لبخندزد ودستشو تو کاسه ای که جیمین به طرفش گرفته بود فرو کرد وسطای فیلم بود که با جیغ بلندی که شخصیت فیلم کشید هوسوک از مبل پرت شد وجیمین داد کشید جونگکوک وتهیونگ بیشتر ازاینکه از فیلم لذت ببرن از ترس اون دوتا بهشون خوش میگذشت جیمین اخمی به جونگکوک که هنوز ریزریز می خندید کرد"یا کوکاه...به من میخندی؟" با قهر دستشو ول کرد وبا خجالت ازجاش پاشد جونگکوک پشیمون دستشو کشید"هیونگ...کجا...من منظوری نداشتم" تهیونگ غرید"هییییس...نمیشنوم" هوسوک هووفی کشید"کی تموم میشه؟" جونگکوک نوشابه ای برداشت وبه طرف جیمین گرفت"یساعت دیگه" جیمین نوشابه رو گرفت و بازم کنارش نشست.....با پاشیدن خون روی زمین فیلم بالاخره تموم شد هوسوک زودتر سالنو برای خواب ترک کرده بود اما تهیونگ وجونگکوک وجیمین میخواستن تا آخر فیلمو ببین جونگکوک تلویزیونو خاموش کرد وتهیونگ رفت تا دندوناشو مسواک بزنه جونگکوک به طرف جیمین چرخید تا ببینه چرا هنوز ساکته که با دیدن چهره ی غرق خوابش لبخند زد آروم سرشو روی بالشت گذاشت وپاشد که جیمین نالید"کوکاه" جونگکوک نگاش کرد"من میخوام کنارتو بخوابم..تنهایی اینجا نمیمونم" جونگکوک خندید"خیلی خب...میتونی تا اتاق راه بری؟" جیمین چشماشو به زور باز کرد ودست جونگکوک گرفت با رسیدن به اتاق جیمین خودشو روی تخت انداخت وجونگکوک رفت تا ظرفارو بشوره تهیونگ از دستشویی خارج شد"چکارمیکنی...بزارصبح جمع میکنیم" جونگکوک آشغالارو تو سطل انداخت"نه خودم تمیز میکنم برو بخواب" تهیونگ وارد اتاق جونگکوک شد وروی تخت درازکشید خودشو به طرف جیمین کشید وبغلش کرد چشماشو بست جیمین تکون کوچیکی خورد وپتو رو بیشتر رو خودش کشید جونگکوک بعد از نیم ساعت همه جارو تمیز کرده بود چراغای سالنو خاموش کرد وبه هوسوک سر زد چراغ اتاق اونم خاموش کرد وبه طرف اتاق خودش رفت کنار اون دوتا درازکشید وپتو رو تا گردنش بالا کشید.
"پسراااااا" با دیدن سه تاشون که همو بغل کرده بودن لبخند زد اون سه تا باارزش ترین آدمایی بودن که تو زندگیش داشت هنوز بیدارنشده بودن از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخونه رفت کابینتو برای پیدا کردن بسته های نودل باز کرد وخمیازه ای کشید قابلمه رو پرازآب کرد وشعله ی گازو تنظیم کرد "صبح بخیر" هوسوک به طرف جونگکوک چرخید به چهره ی خسته اش لبخندزد"صبح بخیر....کی ظرفارو شست؟" جونگکوک پلک چپشو خاروند"من" "گفتم من میشورم کوک چرا تو؟" جونگکوک دستی به موهاش کشید"زیاد نبود هیونگ...من میرم دوش بگیرم" هوسوک لبخندی به دونسنگش زد میدونست ظرفای دیشب اصلا کم نبودن ولی جونگکوک اجازه نمیداد کاری کنن چون خودش دعوتشون کرده بود به طرف یخچال رفت و شیشه ی شیرو بیرون آورد هووفی کشید اون دوتا حالا حالاها بیدار نمیشدن به طرف اتاق رفت بعد از سه بار صداکردنشون جیمین بیدار شد ورفت تا صورتشو بشوره اما تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد هوسوک لبخند زد وخودشو روی تهیونگ انداخت کنارگوشش حرف میزد"تهیونگاااااا....پاشو صبحانه بخوریم" تهیونگ اخم کرد"هیونگ....من خوابم میاد صبحانه نمیخوام" هوسوک لبخندزد وازش فاصله گرفت"پاشو دیگه روز تعطیلمونو میخوای با خواب هدر بدی؟" تهیونگ هووفی کشید وپتو رو کنار زد هوسوکم رفت تا نودلا رو تو ظرف بریزه جیمین دستی لای موهاش کشید و روی تخت نشست نگاهی به پایین تخت انداخت هودیشو همونجا انداخته بود هودی رو که برداشت جونگکوک از حمام خارج شد جیمین به طرفش چرخید"کوکاه...امروز میریم دریا...کلاس که نداری؟" جونگکوک حوله رو دور گردنش انداخت وبه طرف آینه رفت"دارم" جیمین هودی رو پایین کشید وکلاهشو از روی سرش پایین اورد"این تمرینات بیش از حد نیس؟امروز روز تعطیله!" جونگکوک به طرفش برگشت"منظورت چیه؟گفتم که برای" جیمین با اخم حرفشو قطع کرد"برای مسابقاته میدونم...ولی مگه میشه اینطوری؟نباید استراحت کنی؟" جونگکوک به طرف تیشرتش رفت"من اینو تعیین نمیکنم هیونگ" جیمین پوزخندزد"مثل اینکه تو هم بدت نمیاد" جونگکوک اخم کرد"چی میگی هیونگ؟" جیمین دادزد"شاید بخاطر این باشه که تو نمیخوای با ما وقت بگذرونی" جونگکوک ناباور نگاش کرد"یعنی دارم بهونه میارم؟" جیمین کلافه موهاشو دست زد"من همچین چیزی نگفتم" جونگکوک عصبانی دادزد"چرا همینو گفتی...من چرا باید بهونه بیارم؟اگه شمارو نمیخوام چرا دیشب دعوتتون کردم؟" جیمین هم عصبانی بود"نمیدونم شاید بخاطر اینکه منو از سرخودت وا کنی...چون زیادی بهت اصرارمیکنم" جونگکوک موهاشو چنگ زد باورش نمیشد جیمین اینطوری راجع بهش فکرمیکرد"من موقع هایی که با می ره میری بیرون حرفی نمیزنم...انتظار دارم توهم منو درک کنی...تازه من نمیرم خوش بگذرونم...کلاسه...مجبورم" جیمین عصبی خندید"پس بگو مشکل چیه!!!تو از بیرون رفتن منو می ره ناراحتی!" جونگکوک نفس عمیقی کشید اینی که روبروش بود جیمین بود وگرنه خیلی بدتر رفتار میکرد"من مشکلی با اون ندارم فقط میگم هرکس یه شرایطی داره" هوسوک درو باز کرد وبا تعجب نگاشون کرد"شما دوتا چتونه؟صداتون تا آشپزخونه می اومد" جیمین بدون اینکه به جونگکوک نگاه کنه هوسوکو کنار زد واز اتاق خارج شد هوسوک وارد اتاق شد"کوک...چ خبره؟" جونگکوک بغضشو قورت داد روی تخت نشست"جیمین هیونگ فکرمیکنه من نمیخوام باشما باشم ودارم بهونه میارم که کلاس دارم" هوسوک آهی کشید"جیمین عادت نداره جای خالیتو ببینه...بخاطر همینه که اینقدر حساس شده ومرتب بهت گیر میده من باهاش حرف میزنم...تو دلگیرنشو" تنهاش گذاشت وبه طرف جیمینی که با تهیونگ مشغول صبحانه خوردن بودن رفت با اخم روبروش نشست"جیمین این چه رفتاریه؟چرا ناراحتش میکنی؟" جیمین نگاش نمیکرد"من چیزی نگفتم....بزرگش نکن هیونگ" هوسوک غرید"جیمین...باید ازش عذرخواهی کنی" جیمین با اخم جواب داد"من حرف اشتباهی نزدم" تهیونگ به هوسوک نگاه کرد"خودشون مشکلشونو حل میکنن" جونگکوک صندلیشو عقب کشید وکنار هوسوک نشست هوسوک ظرفشو پرکرد وجونگکوک به جیمین نگاه کرد جیمین با اخم نگاشو ازش گرفت وبا غذاش بازی کرد جونگکوک دیگه اشتهایی برای خوردن نداشت بعد از دو لقمه از خوردن دست کشید هوسوک برای عوض کردن جوگفت"ناهار امروز منو تهیونگ میپزیم...چی میخورید؟" جیمین شونه ای بالا انداخت"من نمیخورم" جونگکوک نگاش کرد چرا اینطوری رفتار میکرد هوسوک به جیمین که پاشده بود نگاه کرد"کجا؟" جیمین به جونگکوک نگاه کرد"میرم خونه" هوسوک ازجاش پاشد"جیمینا" جونگکوک مانعش شد ودنبال جیمین از آشپزخونه خارج شد نزدیک در بهش رسید ودستشو کشید"هیونگ!" جیمین متوقف شد جونگکوک با ناراحتی نالید"چرا اینطوری میکنی؟من که برات توضیح دادم" جیمین هنوزم اخماش بازنشده بود"کی گفته من قانع شدم؟" جونگکوک آه کشید"باشه از من دلخور باش ولی روز بقیه رو خراب نکن...اونا تقصیری ندارن...لطفا" جیمین آروم جواب داد"باشه...برو کنار" جونگکوک عقب تر ایستاد وجیمین از کنارش گذشت اون روز به جیمین وجونگکوک اصلا خوش نگذشت این که باهم حرف نمیزدن تحملش از تشنگی هم سخت تر بود عصر بود که هوسوک وتهیونگ از جونگکوک خداحافظی کردن تا برن جونگکوک به جیمین که تا لحظه ی آخر هیچ حرفی نزد نگاه پرحسرتی انداخت نیم ساعت وقت داشت خونه رو تمیز کنه وآماده بشه اون روز برخلاف تصور جونگکوک به قشنگی که شروع شده بود تموم نشده بود حتی بدتر پیش رفته بود جیمینو درک میکرد وبهش حق میداد اگر خودشم تو همچین موقعیتی بود رفتارخوبی نشون نمیداد اما گفتن حقیقت به جیمین کار آسونی نبود میدونست هیونگش خیلی به احترام گذاشتن به پدرش تاکید داشت وجونگکوک نمیتونست اون مردو به چشم پدرش ببینه وقتی همه چیزش با تعریف یه پدر فرق میکرد با خارج شدن آخرین مشتری به طرف میز رفت تا لیوانهارو برداره و قبل از رفتن دستی به میزها بکشه چقدر دلش برای جیمین تنگ شده بود...از پنهان کردن خسته شده بود شاید بهتربود تو یه فرصت خوب با هیونگاش حرف میزد .
اونقدر خسته بود که حوصله نداشت چراغارو روشن کنه کفش هاشو از پاش خارج کرد وبه طرف آشپزخونه رفت تا یه لیوان آب بخوره به کانتر تکیه داد ولیوانو به طرف دهنش برد انگار چیزی تو تاریکی تکون خورده بود جونگکوک لیوانو کنار گذاشت وبه طرف سالن رفت به مبل نزدیک شد وبا تعجب به جیمین نگاه کرد با حیرت صداش کرد"هیونگ!!!!" جیمین گیج چشماشو باز کرد وبا دیدن جونگکوک سرجاش نشست جونگکوک چراغارو روشن کرد ودوباره برگشت پیشش"ازکی اینجایی؟" جیمین سعی کرد موهاشو مرتب کنه"دوساعت پیش...نمیدونستم کی میای خونه" جونگکوک آروم پرسید"چرا اومدی؟" جیمین ناراحت نگاش کرد"معذرت میخوام...امروز صبح خیلی بی منطق رفتارکردم...نتونستم بدون اینکه باهات حرف بزنم برم" جونگکوک لبخند زد وپایین مبل کنار پاش نشست"من نمیخوام عذرخواهی کنی...همین که نادیدم نگیری....با اخم نگام نکنی....باهام حرف بزنی وبهم لبخندبزنی کافیه" جیمین خندید"عذرخواهی خیلی راحت تر ازاین چیزاییه که گفتی" جونگکوک که حرف جیمینو باور کرده بود با لحن لوسی گفت"هیییییونگ!!" جیمین خندید وموهای جونگکوکو نوازش کرد"من دلم برات تنگ میشه وقتی میریم بیرون و تو بین ما نیستی...از وقتی نیستی دلم نمیخواد برم بیرون" جونگکوک چشماشو که از لذت نوازش های جیمین بسته بود باز کرد ونگاش کرد"منم دلم برات تنگ میشه هیونگ...ولی چاره ای ندارم...معذرت میخوام" جیمین پایین نشست وبغلش کرد"مهم نیس...ما هنوز کلی وقت برای باهم بودن داریم" جونگکوک نفس راحتی ازاینکه جیمین بخشیده بودش کشید و محکم جیمینو به آغوش کشید. تو یه تصمیم آنی با تردید اسمشو زمزمه کرد"هیونگ" جیمین هومی زیرلب گفت "باید یه چیزیو بهت بگم" تصمیم گرفته بود بگه بعدا میتونست به هیونگاش بگه اما جیمین سختتر بود الان همون موقعیت مناسب بود حالا که شجاعتشو داشت میگفت یا هیچ وقت حرف نمیزد جیمین ازش فاصله گرفت و بالبخند منتظرجونگکوک موند جونگکوک روبروش نشست لبشو خیس کرد"راستش نمیدونم چطوری بگم که بهتر باشه..." جیمین وسط حرفش پرید"صبر کن نگو" جونگکوک با تعجب نگاش کرد جیمین خودشو جلو کشید ودست های جونگکوکو گرفت"بعدا راجبش حرف بزنیم هوم؟ میترسم چیز بدی باشه وبازم مثل چندساعت قبل باهم دعوا کنیم....باهم حرف میزنیم باشه؟ولی الان نه...نه امشب" حرف های جیمین انگار لب هاشو به هم دوخت که نتونست حرف بزنه برخلاف درون آشفته اش سرتکون داد حالا که جیمین خواسته بود نمیخواست این آرامشو به هم بزنه..دروغ چرا اون خودشم نمیخواست آرامش بینشون باز از بین بره
YOU ARE READING
Sorry that I left
Fanfictionنام فیک:sorry that I left فصل اول ژانر:Romance,Angest,school life کاپل:kookmin تعدادفصل ها:2 نویسنده:Anid فصل:1
