17

724 134 1
                                        

جیمین درحالی که اشک می ریخت اشکاشو پاک کرد"گریه نکن" جونگکوک میون گریه لبخندزد"ولی تو خودتم داری گریه میکنی" جیمین هم لبخندتلخی زد"وقتی تو گریه کنی منم گریم میگیره دیگه" جونگکوک دماغشو بالا کشید"گریه نمیکنم" جیمین لبخند زد و گلو روی قبر گذاشت چشماشو بست"خانم جئون میشه از خدا برامون روزهای قشنگ وبی درد درخواست کنید؟" جونگکوک به جیمنی که عمیق غرق دعا کردن بود نگاه کرد وکنار قبر مادرش زانو زد با لمس سنگ سرد قبر لبخندزد"مامان...این دهمین سالگردته...میدونم داری به حرفای جیمینی هیونگ گوش میکنی...اون فقط برای من دعا میکنه نه؟من خوبم مامان میشه بیشتر از من مواظب جیمنی هیونگ باشی...تا وقتی اون حالش خوب باشه منم خوبم" با سنگینی دست آقای پارک روی شونه اش ایستاد ولبخندزد"ممنونم...اگه شما نبودین مامان تنها می موند" آقای پارک لبخندزد"اون تنها نیس تا وقتی پسری مثل تو داره که هیچ وقت فراموشش نمیکنه" با حلقه شدن دست جیمین دور بازوهاش لبخندزد"بابا من گشنمه...نمیریم شام بخوریم؟" جونگکوک بهش نگاه کرد"هیونگ قبل ازاینکه بیاییم بستنی خوردی" جیمین غرزد"اون یساعت پیش بود...ذخیره نمیشه که" خانم پارک لبخندزد"خیلی خب...بریم شام بخوریم...منم گشنمه" جونگکوک به آسمون نگاه کرد خورشید داشت غروب میکرد مادرش جایی بین ابرای صورتی ونارنجی بهش لبخندمیزد وبهش افتخارمیکرد.
***
نگاهی به سالن قدیمی تئاتر انداخت فضاش غبارآلود بود اما حس خوبی بهش میداد اینجا مکان مخفی خودش وجیمین از بچگی بود باصدای سرفه های جیمین به پله ها نگاه کرد جیمین نالید"وای خفه شدم" جونگکوک خندید جیمین کنارش نشست"خب چرا خواستی بیام اینجا؟" جونگکوک جعبه ی کوچیکی به طرفش گرفت"چیه؟" جیمین با تعجب پرسید"بازش کن" جونگکوک با ذوق اشاره کرد جیمین خندید"ببینم تو برام هدیه گرفتی؟" میدونست جیمین عاشق هدیه دادن وهدیه گرفتن بود"اوه این...ماهه" جونگکوک لبخندی به توصیف جیمین از انگشتری که یه ماه روی حلقه اش بود زد"میخواستم ازت تشکرکنم فکرکردم باید ماهو بهت هدیه بدم" جیمین انگشترو تو انگشتش گذاشت وبا اشتیاق ماه کوچیک روش لمس کرد راستش جونگکوک یه مقدار داستان واقعی هدیه دادن اون انگشترو تغییر داده بود وقتی اون انگشترو دیده بود به اولین کسی که فکرکرده بود جیمین بود جیمینی که براش از ماه ارزشمندتربود لیاقتش چیزی جز ماه نبود ای کاش میتونست سیاره ی ماهو بهش هدیه بده"جونگکوکاه ببین...کاملا اندازمه" آهی کشید این پسر تو هر موقعیتی ستودنی بود.
****
جونگکوک فکر میکرد بالاخره همه چیز داره خوب پیش میره وآرامش راه خودشو به زندگیشون پیدا کرده خب اشتباه نمیکرد آرامش راه خودشو پیدا کرده بود ولی آرامش قبل از طوفان!
به طرف جیمینی که با زحمت کارتونا رو بلند کرده بود رفت"هیونگ...بده من میبرمشون" جیمین دستشو کنارکشید"خودم میتونم" جونگکوک این بار بغض کرد چندهفته بود که جیمین نادیده اش میگرفت هربار نزدیکش میشد ازش دور میشد خانم پارک لبخندزد"نمیدونم به چی فکرمیکنه که الان تصمیم گرفته اتاقشو مرتب کنه" جونگکوک لبخند زورکی زد"میرم کمکش کنم" دنبال جیمین وارد اتاقش شد"هیونگ" جیمین وسیله هایی که نمیخواست داخل کارتون گذاشت"الان نه کوک...سرم شلوغه" جونگکوک اخم کرد"میشه بهم نگاه کنی؟"جیمین نگاش کرد ودوباره مشغول کارش شد جونگکوک نفسشو فوت کرد"فقط بخاطر اینکه بهت نگفتم داری اینکارو میکنی" جیمین با خشم به طرفش برگشت"آره پس حالا که میدونی ازاینجا برو" جونگکوک عقب رفت دستگیره ی درو بی معطلی پایین آورد وبدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه از اتاق خارج شد.
هوسوک"بهش حق بده جونگکوک...چندماه بود اونجا مشغول کاربودی وبه هیچکس هیچی نگفتی...خودتو بزار جای جیمین...تو هم اگه ازت همچین چیزی رو پنهان میکرد ازش دلخور میشدی" جونگکوک کلافه دستشو روی صورتش کشید"چکارکنم منو ببخشه؟" هوسوک ضربه به پشتش زد"اون تو رو میبخشه فقط باید بهش زمان بدی" جونگکوک به شکوفه های گیلاسی که حیاط مدرسه رو پر کرده بودن خیره شد وآهی کشید اونقدر تعلل کرده بود که  جیمین مچشو سرکار گرفته بود حالا با توضیح دادن هم نمیتونست از عصبانیت هیونگش کم کنه.
هیونگ خواهش میکنم!" جیمین کلافه ایستاد نگاهی به دانش آموزا انداخت که ازکنارشون میگذشتن"چیه کوک؟" جونگکوک اخمکرد"طوریرفتار نکنکه انگاراز چیزی خبرنداری" جیمین پوزخندی زد"مگه اینطور نیس؟من از چی خبردارم؟مگه تو چیزی هم با من درمیون میزاری؟"  جونگکوک با عجز دستشو روی صورتش کشید"میخواستم بگم هیونگ..همون شبی که اومدی خونه بهت گفتم میخوام درمورد یه چیزی حرف بزنم" جیمین ناباور نگاش کرد"منظورت چیه میخوای بگی تقصیر من بود؟" جونگکوک سرشو به دوطرف تکون داد به جیمین نزدیک تر شد"تقصیر من بود من باید میگفتم اما هیونگ ترسیدم...میدونستم مخالفت میکنی..مجبورم میکردی به پدرم بگم ومن نمیخواستم چیزی بدونه" جیمین دادزد"البته که همین کارو میکردم...کوک تو فقط 17 سالته حتی یه پسر بالغم نیستی چرا باید کارکنی وقتی پدرت هست؟" جونگکوک  ناخواسته صداشو بالا برد"چون من پول کثیف اون مردو نمیخوام" صداشو پایین تر آورد"اون خیلی وقته بهم پولی نمیده" جیمین شوکه نگاشکرد "اون همشو خرج اون زن میکنه..اون حتی منو نمیبینه که نگرانم بشه...هیونگ اون چطور میتونه پدر من باشه؟" جیمین پشیمون از حرفایی که زده بود جونگکوکو به طرف خودش کشید وبغلش کرد"چرا نگفتی؟" جونگکوک با صدای خفه ای زمزمه کرد"خجالت میکشیدم" جیمین آهی کشید"باهم حلش میکنیم""

Sorry that I leftTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang