لازم نبود خیلی سخت فکر کنه تا سناریوی متفاوتی رو تصور کنه که توش تهیونگ همین کلمات رو بهش میگه و اونو به اتاق خوابش می برد.
اما این یک فکر خطرناک بود، فکری که اگه بهش ادامه می داد نمی تونست از پسش بربیاد، وقتی که دقیقا تو شرایط داخل یکی از رویاهای خیس سیزده سالگیش بود.
اونا مستقیماً به سمت اتاق تهیونگ رفتند، اما متوقف نشدند و تا رسیدن به حمام اختصاصی اش ادامه دادند، حمامی که جونگکوک هرگز پا به داخلش نگذاشته بود.
روشویی بزرگ مملو از محصولات مراقبت پوستی بود که همه شون ظاهری گران قیمت داشتند و جونگکوک نمی دونست حتی نصف اونا چی هستند.
روتین مراقبت پوستیش هیچ وقت از شامپو بدن و نهایتا اسکراب بدنش اونم عجله ای و زیرِ دوش، فراتر نرفته بود.
تهیونگ بهش نشون داد که چطوری دوش رو باز کنه، اگر کاری داشت به خودش بگه و اینکه داخل یکی از کشوهای متعدد زیر سینک، مسواک یدکی وجود دارد.جونگکوک انتظار داشت که بعد از توضیحاتش بیرون بره ،اما اون واقعاً باید دست از تلاش برای پیشبینی حرکت بعدی تهیونگ برمی داشت، چون همیشه شکست می خورد.
تهیونگ گفت "بیا، بزار بهت کمک کنم" و دستش را دراز کرد تا پاپیونش رو باز کنه ، جونگکوک بلافاصله احساس رهایی کرد و بالاخره تونست راحت نفس بکشه.
"الان بهتره بیبی؟"
جونگکوک به آرومی خندید"خیلی. همیشه هر وقت پاپیون میزنم احساس خفگی بهم دست میده."انگشتای تهیونگ روی لباسش حرکت می کردند و جلیقه اش رو به عقب راند.
"کاملا درکش میکنم."
وقتی متوجه شد که تهیونگ داره همه ی دکمه هاش رو باز می کنه، لبخندش به آرامی محو شد، مسیر چشمهاش رو دنبال کرد و به پوست خودش رسید که به آرامی نمایان میشد و تتوهایی که زیر پیراهنش بودند.
با اینکه مدتی می شد که باهم وقت می گذروندند اما این اولین باری بود که جونگکوک تا این حد لخت می شد ، زمانی که تهیونگ پیراهنش رو از روی شانههایش به عقب کنار زد، کاملاً برهنه شد."واو" تهیونگ نفس کشید، دستهای گرمش به سمت پهلو های جونگکوک غلتید ، کف دستهاش رو روی خطوط دقیق و تتو های پهلوش کشید و جوری با دقت و مکث نگاه می کرد که انگار می خواد تصویر روبه روش رو به خاطر بسپرد. "بدنت مثل یه بوم نقاشی زیباست."
گونه های جونگکوک یک بار دیگه صورتی شد. تعریف از تتوهاش اونم به این شکل خیلی خاص بود، به جای اینکه یک آدم رندوم بگه"اوه، رفیق، تتو هات دیوونه کننده ان ، هولی شت تو جوهر زیادی روی بدنت داری." هر دوش تعریف بود، اما اینکه بهش گفته بشه بدنش یک بوم زیباست به راحتی مغلوبش می کرد. مخصوصا که این تعریف از طرف تهیونگ بود ، دوست وکراش فعلیش.
ESTÁS LEYENDO
𝐈 𝐅𝐨𝐫𝐠𝐨𝐭 𝐓𝐨𝐨 𝐁𝐫𝐞𝐚𝐭𝐡 | [𝐤𝐨𝐨𝐤𝐯]
Fanfic•𝐒𝐮𝐦𝐦𝐞𝐫𝐲: تهیونگ دوباره ازش پرسید "پس به توافق رسیدیم اِنجل، هوم؟" جونگکوک حس می کرد داره صبرش رو از دست میده. سرشو بلند کرد و درِ جعبه رو بست. "باعث افتخارمه ، ددی." تهیونگ سمتش رفت ، چونه ی جونگکوک رو با انگشتش کمی بالا آورد و برای گذاشتن...