سوبین با وجود اینکه تشنهء قدرت بود و براش هرکاری می کرد، همیشه این رو می دونست که هرچقدر هم افرادش رو بیشتر کنه، باز در برابر مینهو کم میاره.
با آگاهی از اینکه حتی اگر از سد مینهو عبور کنه، چانگبین اون طرف تر ایستاده تا عمر طولانیش رو به پایان برسونه تسلیم شد و از دسته خودش خواست که عقب برن.
یک باره تمام فریاد ها و صدا های خشنی که توی گوش جنگل پیچیده بود ساکت شد.
اعضای دسته مینهو هر کدوم به سمتی از جنگل رفتن و حالا فقط نور مهتاب اونجا بود و اون سه نفر.
چانگبین به سونگمین کمک کرد تا از جاش بلند بشه و قبل از اینکه برن مینهو گفت: باهات حرف دارم سونگمین.
چانگبین بدون اینکه بذاره سونگمین به سمت صدا برگرده گفت: توی یک ماه اخیر زندگیش به اندازه کافی دیده و شنیده. دیگه کافیه. برای مدتی گورت رو گم کن و مجبورم نکن که قید همه چیز رو بزنم تا فقط جون دادنت رو ببینم!
مینهو اون لحظه سکوت کرد.
اگر خوب درباره اش فکر می کرد، اون ترسناک ترین لحظه زندگیش بود.
می خواست داد بزنه و کار هاش رو توجیه کنه ولی فقط سکوت کرد.
سکوتی که دلیلش رو به تازگی فهمیده بود.
سونگمین یک بار بهش گفته بود: " میدونی یعنی چی عزیز ترین آدم زندگیت بین دست هات جون بده؟"
مینهو به خوبی این موضوع رو احساس کرده بود و درست بعد از اون به خودش قول داد که دیگه هیچوقت قلبش رو دست کسی نسپره.
مینهو بعد از اون روز همه احساساتی رو که می تونست به لطافت برگ گل های شکفته شده اواسط بهار باشه رو درون خودش کشت.
به خودش قول داد هیچوقت مهر کسی رو به دلش راه نده تا در نهایت مجبور نباشه عذاب کشیدنش رو ببینه!
و حالا شفافیت روح سونگمین، وجود سنگی مینهو رو کنار زده بود و مثل جوانه ای که برای رشد تقلا میکنه اون رو درهم شکسته بود.
حالا بیشتر از همه زندگی چندین ساله اش سردرگم بود و باید دنبال راهی می گشت.
یا احساسش رو دوباره بکشه،
یا پای اون بایسته و دنبال راهی برای ادامه دادنش بگرده.
.............................................
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و آروم گفت: تشنمه.
چانگبین محتویات یه کیسه رو توی لیوان خالی کرد و به لب های سونگمین نزدیک کرد.
هر جرعه از اون لیوان جون بیشتری به سونگمین می داد.
ماشین کنار جاده پارک شده بود و سکوت نیمه شب جو سنگینی بین اون دو نفر به وجود آورده بود.
چانگبین طوری که سونگمین بشنوه پرسید: الان بهتری؟
+چند وقته جز درد چیزی احساس نمیکنم. نمیدونم منظورت از بهتر چیه.
-من متاسفم ولی اگر تو هم اون وضعیت رو می دیدی همون کار رو می کردی.
سونگمین کلاه سویشرتش رو عقب تر کشید و گفت: دقیقا نمیدونم وقتی که بچه بودیم چه خاطراتی باهم ساختیم ولی لطفا من رو برگردون به همون روز ها.
من حتی زندگی عادی قبلی خودم رو هم نمیخوام.
من رو برگردون به همون روز هایی که فقط حسش رو یادم میاد نه اتفاقاتش رو.
چانگبین صداش رو صاف کرد و رو به سونگمین جواب داد: اینکه مجبور شدی تنهایی تحملش کنی به خاطر غفلت من بود.
من اجازه نمیدم چیزی از این دنیا اذیتت کنه سونگمین.
احساساتی که این چند روز تجربه کردی رو به خوبی میفهمم ولی دیگه قرار نیست بذارم تنهایی درد بکشی.
به جای اینکه برت گردونم به کودکی، روز های بهتری رو برات میسازم.
فقط باورم کن باشه؟
سونگمین خسته بود ولی به خوبی متوجه حرف های چانگبین شد.
"پناه" تنها چیزی بود که بعد از شنیدن اون حرف ها به ذهنش رسید.
یادداشتی که پدرش پشت نقاشی اتاق بین نوشته بود رو به یاد آورد.
"تنها شخص و تنها مکانی که حس امنیت رو برات تداعی میکنه!"
فقط یه جمله گفت و تصمیم گرفت برای باقی راه چشم هاش رو ببنده: پدرم احتمالا بیشتر از خودم درباره اداره کردن اتفاقات زندگیم می دونسته.
..........
موقعی که رسیدن آفتاب دیگه طلوع کرده بود.
داشتن از درب عمارت وارد میشدن که سونگمین گفت: فکر نکنم اینجا هیچوقت بتونه حسی شبیه آرامش بهم بده.
چانگبین دستش رو گرفت و جواب داد: موقتیه.
بعد هم به روال هردفعه از اون پله ها بالا رفتن.
وقتی به اتاق چانگبین رسیدن سونگمین توی چهارچوب در خشکش زد.
جونگین سرش رو روی پای هیونجین گذاشته بود و هیونجین هم روی مبل چهار زانو زده بود.
به چانگبین نگاه کرد و گفت: اینجا چه خبره؟!
هیونجین که متوجه حضور سونگمین شد، آروم ولی هیجان زده گفت: سلام! حالت خوبه؟!
سونگ چند بار زد تو صورت خودش تا مطمئن بشه خواب نمیبینه و این همون جونگین احمق و مظلومیه که میشناخت و الان هم آروم خوابیده.
بالاخره بعد از اینکه فرایند های توی مغزش به قانع شدنش کمک کردن تقریبا داد زد: جونگین!
جونگین هم مثل بلافاصله به صدای اون واکنش داد و توی جاش نشست.
یکم بعد موهاشو مرتب کرد و به هیونجین نگاه کرد: تو اینطوری وحشیانه صدام زدی؟
هیونجین دوباره موهاش رو بهم ریخت و سرش رو به سمت در چرخوند تا سونگمین رو ببینه.
جونگین هم به روال همیشه که وقتی سونگمین چند روز غیبش میزد می پرید بغلش و غر غر می کرد، به سمت سونگمین رفت.
بعد از اینکه و هر دوشون باورشون شد که زنده ان و اون لحظه بخشی از یک خواب نیست،
سونگمین چپ چپ به چانگبین نگاه کرد و پرسید: نمی تونستی زودتر بهم بگی که حالش خوبه؟
جونگین دست های سونگمین رو گرفت و گفت: وایستا ببینم تو چرا انقدر سردی؟
- خودت چرا انقدر گرمی؟ مطمئنی حالت خوب شده؟ تب داری؟
هیونجین و چانگبین توی سکوت به همدیگه نگاه کردن.
جونگین که فهمیده بود سونگمین از چیزی خبر نداره گفت: آها پس تو فکر می کردی من اون روز مُردم. نه نمردم تازه یه دم نرم هم دارم.
هیونجین از پشت سرش گفت: البته دو روز طول کشید تا با نرم بودن دمش قانع اش کنم که روباه بودن اونقدر هم بد نیست.
سونگمین بین زمین و هوا مونده بود.
نمی دونست خوشحال باشه که دوستش زنده است یا ناراحت باشه که هردوشون پرت شدن وسط جهنم!
جونگین دوباره با صدای پر انرژیش سونگ رو از خلسه فکریش بیرون کشید: آره تازه اینم میدونم که الان دندون نیش داری و از خون تغذیه میکنی.
چانگبین خندید و گفت: بعد از این حرفت احتمالا قراره اولین کسی که با دندون های نیشش گاز گرفته میشه خودت باشی.
سونگمین سر تکون داد و تایید کرد و یه لبخند شیطانی زد.
هیونجین ادامه داد: خیالم راحت شد. این دو نفر عوض بشو نیستن.
جو صمیمی ای که بین اون چهار نفر بعد از چندین روز سخت پیش اومده بود با صدای پدر چانگبین به هم خورد: سلام! سونگمین ازت میخوام وقتی استراحتت تموم شد بیای به دفتر من.
چانگبین تو هم همینطور!
چانگبین بعد از رفتن پدرش کلافه دستی توی موهاش کشید و هیونجین برای اینکه جو سنگین نشه گفت: به نظرم بیاید برگردیم سر زندگی قبلیمون. بریم دانشگاه و مثل قبل نقاشی بکشیم. من یکی واقعا از دیدن این همه خون و خون ریزی خسته شدم.
سونگمین جواب داد: با این وضعیت اگه بریم دانشگاه احتمالا من یا جونگین میپریم یه نفر رو گاز میگیریم.
اصلا تو چجوری هنوز سالم موندی؟
جونگین مشتی به بازوی سونگمین کوبید و گفت: آدم که نشدی حداقل خون آشام خوبی باش.
چانگبین بقیه رو با گفتن جملهء "من اول میرم." تنها گذاشت و به سمت دفتر پدرش رفت.
هر وقت توی زندگیش اینطوری به سمت اتاق پدرش قدم برمی داشت بعدش حرف های خوبی نمی شنید.
در واقع از مسیر اتاقش تا اونجا متنفر بود و با هر پله ای که بالا می رفت، یکی از خاطراتش به ذهنش میومد.
مثل همیشه در زد و وارد شد و جای همیشگیش ایستاد.
+اولش ناراضی بودی که چرا با این دنیا آشناش کردم و حالا خودت این زندگی جدید رو بهش دادی!
-من مثل شما نیستم پدر. مسئولیت کار هایی که انجام میدم رو به عهده میگیرم.
YOU ARE READING
𝘓𝘪𝘨𝘩𝘵 𝘐𝘯 𝘋𝘢𝘳𝘬𝘯𝘦𝘴𝘴
Fanfiction[Fanfiction] کامل شده Name : Light In Darkness Couple: Seungbin - 2min - Hyunin Genre : Romance - Fantasy سرنوشت میتونه زندگی یه پسر معمولی رو به جایی که تو خواب هاش می دید ببره؟ Mbti type : Seungmin: intj Jeongin: enfp Changbin: entp Hyunjin: est...
