P12

70 20 2
                                        

او خودش بیش از هرکس دیگری در این دنیا، تنها و بی پناه بود..»
بازرس همچنان آنجا برعرشه ایستاده و با تردید ناخدا را که در کابین نشسته بود، نگاه میکرد درحالیکه پوست شکلات میان انگشتانش فشرده میشد.
درد پخش شده و افسارگسیخته در سرش را نادیده گرفت.....سرمای سوزناک در وجودش را نادیده گرفت.
برای یک لحظه قدمی کنار رفت و در جایی که دیگر نور فانوسها نمیرسید، میان تاریکی از دیدگان ناخدا پنهان شد....همچو دردی که نادیده گرفته میشود.
فکر میکرد حالا که در تاریکی قرار دارد، کمی از آن چشمها در امان مانده!
دریا آرام بود و بازرس میتوانست مهتاب را درست بالای
سرش ببیند...حتی میتوانست چشمهای ناخدا راهم ببیند....چشمهای آرامِ خاک گرفته اش را....
«اون وحشی نیس!»
سایه ای به سرعت از برابر چشمهای ناخدا گذشت، و لحظاتی بعد در کابین باز شده و ناخدا و بازرس در سردترین اتاق جهان با سنگین ترین هوای جهان، کنارهم نشسته بودند.
چنگال در میان انگشت های فشرده ی بازرس اسیر شده
و ماه در برابر چشمهایش، پنهان میشد.
بوی چای و چوب نمناک فضا را پر کرده و حالا بازرس
برگشت گرما را به وجودش احساس میکرد.
کمی زیر چشمی ناخدا را ورانداز کرد
در آن لحظات دوست داشت بدون هیچ حرفی سر بر سینه مرد مقابلش بگذارد تا بشنود که قلبش میتپد یا نه
«اگر مرده باشه چی؟ اگر همه اش خواب باشه چی؟»
بار دیگر افکارش جنون آمیزش حمله کردند، و او در برابرشان هیچ دفاعی نداشت....
به مردهای مقابلشان چشم دوخته بود... حالا چه فکری میکردند که آن دورا اینگونه در کابین میدیدند؟ مسبب
تمام این اتفاقات را، کنار ناخدایشان...
بازرس که سکوت،بیشتر عذابش میداد تلاشش را کرد، اما نتوانست صحبت را آغاز کند و عذاب کشید.
«چیزی بگو کاپیتان!!.... لطفا»
شاید واقعا مرد کنارش مرده بود.

_فک کردم میترسی ازین جهنم!

+الان خیلی بیشترم میترسم.

متوجه کنایه ناخدا شد، نمیخواستم حرفهای ناخوشایند دوباره تکرار شوند، باید چیزی میگفت تا اوضاع را انگونه که میخواست بدست بگیرد. پوست شکلات را جلو آورد .

+میگم... بازم ازین داری؟

_نه...

+کمیابن؟

_دقیقا...

+یعنی اینارو میدزدی؟ اقای شاه دزد دریایی؟

_نه... اینارو خودم از دهن نهنگ درمیارم!

+چه خوب....خیلی شجاعی.

_میخوای یروز باهم بریم طلا برداریم؟

+نه... من نمیتونم، ولی توکه جنگ رفتی از پسش برمیای.

ناخدا از حرفِ ناگهانی بازرس جاخورد، توقع آن حرف را از زبان او نداشت.


_کی بهت گفته من رفتم جنگ؟

Devil's Prayer Où les histoires vivent. Découvrez maintenant