دستش رو بین موهای بههم ریختهی هوسوک حرکت میداد و نگاهش قفل به صورت بیرنگش بود.
یک ساعتی میشد که توی اتاق کوچیک بهداری مدرسه در انتظار باز شدن چشمهای امگاش بود.
توی این مدت به قدری به وضعیت نگران کنندهی امگاش و زندگیشون فکر کرده بود که حس میکرد تا چند دقیقه دیگه مغزش شکاف میخوره و ترک برمیداره.
با صدای گوشخراش اون زن، ابروهاش رو در هم کشید و سریع از اتاق بیرون رفت.
به محض وارد شدنش به راهروی اتاق مدیریت، انگشت مادر هوسوک سمت یونگی گرفته شد و با صدای بلندی سمت همسرش فریاد کشید: "ایناهاش، خودشه! قشنگ معلومه که به اجبار پسرمون رو تحت سلطهی خودش گرفته و سعی میکنه از ما دورش کنه."
با کلافگی به موهاش چنگ زد و نفس عمیقش رو بیرون داد. اون زن چطور میتونست علاقهی بینشون رو به این آسونی سلطهگری و اجبار بدونه؟"چرا اومدین اینجا؟" قدمی به جلو برداشت و با گستاخی به چهرهی حق به جانبشون نگاه کرد.
"حتما باید اتفاقی براش بیفته و حالش بد بشه تا به فکرش بیفتین؟" نگاهش رو سمت مادر هوسوک داد و با حرص ادامه داد. "با دیدن شماها حالش بد شد، پس خواهشاً به خاطر خودش هم که شده راحتش بذارید!"
نگاه چشمهای تیرهش خیره به صورت عصبی اونها بود، البته تا قبل اینکه توسط اون مرد به عقب هول داده بشه و روی زمین بیفته.
"توی عوضی به پسرم تجاوز کردی و حالا ادعا میکنی که اختیارش دست توئه؟"
انگشت تهدیدش رو سمت یونگی بالا آورد و با عصبانیت غرید: "بهش بگو که اگه انتخابش سمت توئه، توقع هیچ کمکی رو از طرف ما نداشته باشه. اگه بخواد کنارت بمونه برای ما میمیره."
و بعد از پرت کردن کاغذهایی روی زمین که رضایت به ترخیصِ هوسوک از مدرسه رو داده بودن، صدای قدمهای سنگینشون که هرلحظه دورتر میشدن راهروی مدرسه رو پر کرد.
خودش رو سمت دیوار کشید و بهش تکیه زد. سرش رو بین دستهاش گرفت و سعی کرد با بستن چشمهاش جلوی ریزش اشکهاش رو بگیره.
چطور میتونست به تنها داراییِ زندگیش از رها شدنش توسط خانوادش بگه؟
نمیتونست هوسوک رو مجبور کنه تا کنارش بمونه، از طرفی میدونست که با دوری از امگاش تمام زندگیش همراهش دور میشه. اما برای هوسوک هیچوقت خودخواه نبود و نمیتونست که باشه."یونگی؟" آلفای بزرگتر با عجله خودش رو بهش رسوند و با نگرانی جلوی پاهاش خم شد.
"اینا چی میگن؟ هوسوک واقعاً-.." چشمهاش رو بست و قبل تکمیل شدن پرسش نامجون با بغض جواب داد. "آره.. من مقصرم هیونگ. همش تقصیر من بود."
دستش رو با بهت روی دهنش گرفت و چند قدمی عقب رفت. "تو.. تو میفهمی چیکار کردی یونگی؟"
آهی کشید و از زمین بلند شد. تمام این صحبتها براش تکراری بود، به گوش هر کسی که میرسید فقط و فقط سرزنششون میکرد و کاری میکرد تا یونگی بیشتر از قبل حس عذاب وجدان بگیره.
"بس کن هیونگ، چرا یکی نیستش که جای این حرفها بهم بگه که از پسش برمیایم؟ چرا یکی نیستش که بهم بگه هوسوک سالم میمونه و حالش خوب میشه؟ میتونی بفهمی که چه حالت لعنتیای دارم؟"
اشکهاش رو با پشت آستینش پاک کرد و خواست سمت هوسوک برگرده که دستش اسیر دست نامجون شد.
"یونگی.." آلفای کوچیکتر رو سمت خودش کشید و توی بغلش گرفت. آروم به پشت کمرش ضربه زد و دلداریش داد.
"پرستار اینجاهم میگفتش که وضعیتش خطرناک شده، خیلی چیزا ممکنه پیش بیاد یونگی. این اتفاق سادهای نیست پسر.."
نگاهی به چهرهی پریشون یونگی کرد و اشاره کرد تا روی صندلی بشینه. مسلماً با شنیدن حرفهای نامجون براش توانی برای وایستادن نمیموند، پس روی صندلی نشست و با نگرانی منتظر ادامهی حرفش موند.
"تو مطمئنی که هوسوک هم همچین چیزی رو میخواد؟"
وقتی یونگی سرش رو پایین انداخت و پیشونیش رو مالید، سری تکون داد و ادامه داد: "نمیگم که تو اجبارش کردی یا هرچی، منظورم اینه که شاید الان پشیمون شده باشه. یونگی، این واقعاً براش خطرناکه. ممکنه بهخاطر تصمیم احساسیش جونش رو از دست بده، میفهمی چی میگم؟""میفهمم، همهچیز رو حتی بهتر از خودت میدونم هیونگ. ما همون اولش حتی تا آخرین قدم رفتیم، اما.. خودش پشیمون شد. از اینجا به بعدش هم هرجور شده با تمام وجودم مراقبشم."
"اگه مراقبش بودی که از شدت فشار و استرس معدهش خونریزی نمیکرد.. اصلاً متوجه میشی که چه حالی داره؟ میفهمی که بدنش توان دردی که میکشه رو نداره؟
تو هنوز اونقدر که باید کامل و بالغ نشدی یونگی، اینو باید بفهمی!"
با بیرحمی تموم حرفهاش رو مثل پتک توی صورت یونگی کوبید و بلند شد.
تا چند دقیقه بدون حرکت همونجا نشسته بود و بیصدا اشک میریخت. دیگه نمیدونست که باید چیکار بکنه.
همهی حرفهای هیونگش رو قبول داشت. همهشون حقیقتی بودن که هر روز پشت لحظات خوششون مخفیشون میکرد و سعی میکرد بهشون فکر نکنه.
امگاش توی سن رهایی و جوونی کردن، بهجای خوشگذرونی درد میکشید. ذره ذره برای نگهداشتن بچهشون آب میشد اما هنوزم لبخند میزد.
زیر چشمهاش از بیخوابیهای شبونه و گریههاش گود رفته بود، اما هنوزم مثل قبل برق کوچیکی توی چشمهای براقش میدرخشید.
هوسوک همهجوره پای آلفاش مونده بود و برای محکم کردن پایههای زندگیشون داشت از جونش مایه میذاشت.
البته که یونگی همهی اینها رو میدید. همهشون رو میدید و هزاران بار با بغض توی گلوش از درون فرو میریخت..
.
.وقتی سمت اتاق برگشت، امگاش بههوش اومده بود و با چشمهای مضطربش به یونگی نگاه میکرد.
"حالت بهتره هوسوک؟" جلو رفت و دست سردش رو توی دستهای خودش گرفت."چیشده یونگی؟" برق اشک توی چشمهاش نشسته بود و لبهاش از استرس میلرزید. ترسیده بود، فکر میکرد اتفاق بدی برای بچهشون افتاده که اینطوری رنگ از چهرهی آلفاش پریده.
"چیزی نشده سوک، خیلی نگران شدم وقتی با اونحال دیدمت."
بوسهای روی موهاش زد و پشت دستش رو نوازش کرد. "آخه چرا انقدر خودت رو اذیت میکنی؟ میدونستی ممکنه بود که بهخاطرش جون هرجفتتون توی خطر بیفته؟"
وقتی هوسوک نگاهش رو به دستهاش داد، لبهی تخت نشست و سرش رو پایین انداخت.
کمی توی ذهنش سوالش رو مرور کرد و سعی کرد بدون لرزش صداش حرفش رو بزنه.
"هوسوک.. اگه الان بهت بگم که بیا انجامش بدیم، تصمیمت بازم روی نگه داشتنشه؟"
کمی توی جاش تکون خورد و خودش رو بالا کشید تا بتونه بشینه. "چی میگی یونگی؟ اتفاقی افتاده؟"
نمیتونست توی چشمهای ترسیدهی هوسوک نگاه بکنه. چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید تا بتونه بغضش رو کنترل کنه.
وقتی حس کرد که باید راحتتر از همیشه حرفش رو بزنه و نظر واقعی امگا رو بدونه، سرش رو بالا گرفت و جدیتر از پیش، باوجود اینکه قلبش به درد میاومد گفت: "من نمیخوام که بهخاطر وجودش اتفاقی برات بیفته، پس بیا تمومش کنیم هوسوک."༻༻༻༻༻༻༻༻༻༻༻༻
پیشبینیتون نسبت به پارت بعدی چیه؟🌱

YOU ARE READING
~ᎻႮᏀ ᎷᎬ~ || SOPE
Fanfiction𝐹𝑖𝑐𝑡𝑖𝑜𝑛^ : Hug Me •✮༻ ◤𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒:" Sope ◤𝐺𝑒𝑛𝑟𝑒:" Omegavers_Dram_Fantasy_Romance_Fluf ◤𝑊𝑟𝑖𝑡𝑒𝑟:" min arson پتو رو دور خودش پیچید و زیرش مچاله شد، میترسید! خیلی میترسید! از فکر کردن به اینکه خودش همچین تصمیمی رو گرفته و میخواد...