14

97 12 25
                                    

وقتی به خوابگاه برگشت هنوزم اتاق خالی بود.

«روز عجیبی بود»

گوشیش رو چک کرد:
۱۳تا تماس بی پاسخ
۱۹تا پیام

هری واقعا دلش می خواست بره تماشای مسابقه ی اسب سواری و گوشیش رو بندازه وسط زمین مسابقه!

همون طور که انتظار می رفت همشون مال جیک بود به جز یه دونه که از طرف دانشگاه بود.

تماس رو برقرار کرد و بعد از سه تا بوق صدای شتابزده ی جیک رو شنید.
=هری؟! عزیزم؟ خوبی؟ کجا بودی؟
-سلام!...خوبم یکم درگیر کلاس-
=نمی تونستی خبر-

یکی از اون طرف خط چیزی شبیه "بیا" گفت ولی نامفهوم بود.

-جیک؟
=رئیسمون اومده باید برم مراقب باش و بهم پیام بده!

قطع کرد.

دوباره عذاب وجدان گرفت...

بابت اینکه دلش نمیخواست رابطه اش به جز چند روز در ماه همش با چهارتا پیام و زنگ باشه باید عذاب وجدان می گرفت؟

یا بابت اینکه با زین و لویی بیشتر از زنگ زدن به جیک بهش خوش می گذشت باید عذاب وجدان می گرفت؟

هری واقعا به کمک نیاز داشت ولی اون که قوی بود...

تنها راهی که به ذهنش رسید نوشتن بود.

دفتر سیاهش که روش دست های اسکلتی بود رو از ته چمدونش در اورد.
لباس هاش رو عوض نکرده سریع پشت میز نشست و شروع کرد به نوشتن:

"کاش هیچ وقت رابطه ام رو با جیک شروع نمی کردم!"

«چه شروع دل انگیزی!»
ادامه داد:
"پنج ماه از اون شب کذایی پارتی گذشته بود،دقیقا پنج ماه می شد که رابطه ی من با لویی از بیخ قطع شده بود که با جیک آشنا شدم.

درگیر ایمیل فرستادن برای دانشگاه ها بودم و بعد از اون اتفاق زیادی داشتم از آدما فاصله می گرفتم که با پیشنهاد نایل-خدایا چقدر دلم براش تنگ شده-یه اپ دوست یابی نصب کردم و با جیک شروع به حرف زدن کردیم.

دوست های خوبی بودیم خیلی خوب...
اون اوایل دوست پسر داشت،به حرف هاش گوش می دادم،راجب مشکلاتش بهش کمک می کردم،گاهی شب ها که خوابش نمی برد براش داستان می گفتم ولی هیچ وقتِ هیچ وقت پامو از دوستی فراتر نگذاشتم.

راستش هیچ وقتم اونجوری ازش خوشم نمیومد اصلا آماده رابطه هم نبودم،اونم که دوست پسر داشت،پس همه چیز امن و امان بود!

𝐍𝐞 𝐦𝐞 𝐪𝐮𝐢𝐭𝐭𝐞 𝐩𝐚𝐬Onde histórias criam vida. Descubra agora