با داخل شدن توی کلاس تموم نگاه ها به سمت سونگهوا برگشت ، سکوت کل کلاس رو گرفت، فقط نگاه بود که از جانب همه دریافت میکرد، بدون هیچ حرفی.
و از تموم این نگاه ها بدتر، نگاه پر از خشم کانگ هی و نگاه نگران هونگ جونگ بود.
به خودش نهیب زد :فقط آروم باش سونگهوا ، باید تا آخر هفته رو تحمل کنی، فقط چند روز دیگه... بعد همه چی تموم میشه.
سرشو پایین انداخت و سر جاش نشست، دستاش توی هم مشت شدن.
کلی جلوی خودشو گرفت تا به سمت اون نگاه نگران برنگرده، کلی جلوی خودش رو گرفت تا دهن باز نکنه و بگه، چیزی نیست از دوری تو به این حال افتادم... به اعتراض فریاد نزنه، حالم از این زندگی بهم میخوره که تا میام خوش باشم این طوری خراب میکنه همه چی رو.
گریه کنه و داد بزنه ازت متنفرم کانگ هی که به خاطر تو خوشبختیم از دستم رفت.
چشماش بازم به اشک نشست، که سریع پلک زد و اونا رو عقب روند :قوی باش سونگهوا.
با ورود معلم نگاه ها از روش برداشته شد، اما همچنان گاهی نگاه نگران هونگ جونگش رو حس میکرد.
گوشاش هیچی از حرفای معلم رو نمیشنید، تموم حواسش فقط پی هونگ جونگ بود که چطور تقلا داره برای کنارش بودن، با وجود کانگ هی نمیتونست حتی نیم نگاهی بهش بندازه.
میترسید اون عوضی متوجه بشه و کار دست هونگ جونگ بده.
صدای زنگ نجات بخشش شد، شلوغی کلاس تونست باعث بشه نگاه سریعی به هونگ جونگ بندازه، همین نگاه کوتاه کافی بود تا قلبش آروم بگیره.
لیسا و چائه وون کنار میزش اومدن با تردید نگاش میکردن، لبخند زدن توی این شرایط واقعا براش سخت بود.
اما اونا بهترین دوستایی بودن که داشت، توی بدترین لحظه ها کنارش بودن، هیچ وقت در موردش کنجکاوی اضافه نکرده بودن :میگم... سونگهی تو...
میون حرف شون پرید :بریم توی حیاط.
چائه وون از گردنش آویزون شد :البته که بریم دوست جونی خودم.
از پشت میز بلند شد و دستشو حلقه کرد دور بازوی لیسا که اون دستش از پشت کشیده شد.
به عقب که برگشت کانگ هی رو دید :قرار بود بهم جزو بدی.
فشار انگشتای اونو روی دستش به خوبی حس میکرد که لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد :باشه برای بعد الان میخوام با دوستام باشم.
مین هو سریع جلو اومد :هئونگ من بهت میدم بیا بریم.
نگاه کانگ هی خیره بود روی سونگهوا بچه ها با کنجکاوی بهشون نگاه میکردن، مجبور شد که دستشو رها کنه :باشه، تو راست میگی باشه برای بعد.
از کلاس بیرون رفت. نگاه مین هو رد رفتنش رو نگاه میکرد رو کرد به سونگهوا :برو دیگه چرا اینجا موندی.
چائه وون دستشو گرفت و به سمت بیرون کشید.
چان ووک کنار مین هو ایستاد :معلومه تو چت شده.
مین هو ازش فاصله گرفت :من چیزیم نیست.
از کلاس بیرون رفت تا دنبال کانگ هی بگرده، دیگه نمیتونست تحمل کنه، باید باهاش حرف میزد.
اطراف رو نگاه میکرد تا پیداش کنه که دید همون طور که دستاش توی جیبشه داره میره سمت انبار صندلی ها.
دنبالش دوید :هئونگ... صبر کن باید باهات حرف بزنم.
کانگ هی ایستاد و به سمتش برگشت :چی میخوای.
نفس عمیقی کشید :باید باهات حرف بزنم.
پوزخندی روی لبش نشست، به طرف انبار رفت :بیا بریم اینجا.
در رو باز کرد و کنار ایستاد تا اول اون بره داخل، بعدم خودش داخل شد و در رو بست.
یکی از صندلی ها رو جلو کشید و نشست روش :خب گوش میکنم.
دستاشو توی هم دیگه قفل کرد، استرس داشت :من میدونم.
ابروهای کانگ هی بالا رفت :چی رو میدونی.
مین هو لب گزید صورتش به عرق نشسته بود، فشار دستاش توی هم دیگه بیشتر شد :اینکه تو..... تو..... سونگهی رو اذیت میکنی.
ابروهای بالا رفته ی گانک هی توی هم گره خوردن :چی.
مین هو کمی عقب رفت :آخر هفته بود که خیلی اتفاقی دیدم سونگهی سوار ماشینت شد، منم تعقيب تون کردم که ببینم دارین کجا میرین، وقتی دیدم رفتین هتل تعجب کردم... دنبالت اومدم دیدم رفتی توی یکی از اون اتاقهای مخصوص دیدار... اومدم پشت در.... همه چی رو شنیدم..... حتی دیگه الان میدونم سونگهی دختر نیست، میدونم تو بهش تجاوز میکنی... میدونم تهدیدش کردی..... اگه یه درصد احتمال میدادم که میخوای باهاش همچین کاری بکنی هیچ وقت بهت کمک نمیکردم... درسته من باهاش مشکل داشتم اما اون قدر نبود که بخوام بهش آسیب بزنم... میرم به همه میگم که باهاش چیکار کردی.
به سمت در برگشت تا خواست در رو باز کنه دستی روی دهنش نشست، سر کانگ هی کنار گوشش اومد :میدونی چرا 4 سال پیش سونگهوا از پوهانگ اومده اینجا... معلومه که نمیدونی، من برات میگم... همه چی رو برات میگم.
دستشو روی باسن مین هو گذاشت و همون طور که نوازش وار بالا و پایین میکرد گفت :سونگهوا توی مدرسه به پسر دختر نما معروف بود، صورتش کاملا دخترونه بود، بدنش ظریف مثل دخترا... هیچ پسری مثل اون نتونسته بود منو تا این اندازه شهوتی کنه، راستش من یکم زود به بلوغ رسیدم اولین رابطه ام توی 13 سالگی بود اونم با پسری که دو سال از خودم بزرگتر بود...
ВЫ ЧИТАЕТЕ
عشق من دختر نیست
Любовные романы,عشق من دختر نیست 🫦 کاپل : سونگجونگ ژانر : مدرسه ای ، رمنس کامل شده _خب من امروز میخوام از سونگهی دوباره تقاضای دوستی کنم و اگه رد کنه نشون میده که هیچ گرایشی به پسرا نداره و این یعنی اون لزبین. سونگهوا خشک شد از این حرف، نگاه همه چرخید سمتش :یع...
