part 18

84 10 0
                                        

با تموم شدن کلاسا بازم حس دلتنگی سراغش اومد، هونگ جونگ کلاه رو سرش کرد و پالتو رو محکم دورش پیچید :هوا خیلی سرده نباید سرما بخوری.
سونگهوا بینی شو بالا کشید :خوابگاه همین کناره، تو باید مراقب خودت باشی که سرما نخوری.
هونگ جونگ ضربه ای آروم به بینیش زد و گفت :مثل اینکه یادت رفته راننده میاد دنبالم.
دستشو گرفت و از کلاس بیرون اومدن، بچه ها پوشیده توی لباسای گرم داشتن از مدرسه بیرون میرفتن، اونایی هم که توی خوابگاه میموندن به اون سمت میرفتن، حجم عظیم برف که از صبح روی زمین رو پوشونده بود سرعت رو کم می‌کرد.
مسئول سو اومده بود تا مراقب شون باشه :آروم راه برین، امشب قراره بیان برفا رو جمع کنن پس ، فردا دیگه راحتین.
سونگهوا آهی کشید :کاش میشد بریم یه برف بازی حسابی.
هونگ جونگ به پشت سرش نگاه کرد و گفت :پس بیا بریم حواس مسئول سو نیست.
چشمای سونگهوا برق زد از خوشحالی، همراه هونگ جونگ از مدرسه بیرون رفت و سوار ماشین شدن :اجوشی برو یه پارک، میخوام با سونگهی برف بازی کنم.
راننده همون طور که ماشین رو روشن می‌کرد گفت :هوا سرده بهتره برین خونه.
هونگ جونگ با اخم گفت :ما میخوایم بریم برف بازی.
راننده سری از روی تاسف تکون داد :باشه میبرمتون.
ماشین حرکت کرد که کانگ هی سریع ماشینش رو روشن کرد. دنبالشون رفت.
به خاطر اون همه برف مجبور بودن آروم رانندگی کنن و این به نفع کانگ هی بود :اشتباه بزرگی کردی که از دست من فرار کردی.
به پارک که رسیدن راننده ماشین رو گوشه ای پارک کرد و با لحنی جدی گفت :فقط نیم ساعت بعدش باید برگردین و گرنه به آقای کیم زنگ میزنم.
هونگ جونگ پشت چشمی نازک کرد و گفت :باشه.
دست سونگهوا رو گرفت و از ماشین پیاده شدن و ازش دور شدن، راه رفتن توی اون همه برف یکم سخت بود اما داشتن لذت میبردن از این همراهی هم دیگه :امروز خیلی برف اومد.
هونگ جونگ دستشو دور بدن سونگهوا حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک تر کرد :نگران نباش فردا تموم این برفا جمع میشه و راه رفتن آسون.
سونگهوا خم شد و مشتی برف از روی زمین برداشت :اما من دوست شون دارم دلم نمیخواد جمع شون کنن.
برف رو توی دستش له کرد و با خوشحالی گفت :بیا بازی کنیم.
دوباره خم شد و مشتش رو پر از برف کرد و به سمت هونگ جونگ پرتاب کرد.
صدای خنده هاشون فضای پارک رو پر کرده بود، نگاه خبیثانه ی کانگ هی از پشت درخت بهشون بود :یعنی واقعا اون نمیدونه که دختر نیستی... امکان نداره مگه میشه توی این مدت رابطه نداشته باشین.
هونگ جونگ به طرفش دوید و محکم گرفتش توی بغل و خودشونو انداخت توی برفا، صدای جیغ از روی خوشحالی سونگهوا گوش کانگ هی رو خراش داد :مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره پسر دختر نما.
نگاش مثل عقاب در حال شکارش روی اونا زوم بود، تصور این همه خوشی سونگهوا براش عذاب بود، چرا اون باید تا این اندازه شاد باشه و از کنار بودن کسی که دوستش داره لذت ببره :من نمیذارم تو برا کسی دیگه ای باشی.
هونگ جونگ دستای یخ کرده ی سونگهوا رو توی دست گرفت و ها کرد :دیگه داری یخ میزنی بهتر نیست برگردیم.
سونگهوا سریع سرشو به نشونه ی منفی تکون داد :نه یکم دیگه بمونیم لطفا، خیلی داره خوش میگذره.
نگاه شیطون هونگ جونگ بهش خیره شد و صورتشو قاب گرفت و لبشو روی لباش گذاشت و نرم میبوسیدش، چشمای کانگ هی گر گرفتن از این تماس بدون ترس سونگهوا .
دستای حلقه شده اش دور کمر هونگ جونگ حسابی عصبانیش کرده بود.
لحظه ای بعد مشت پر از برف سونگهوا روی صورت هونگ جونگ فرود اومد، شوکه ازش جدا شد، سونگهوا از شدت خنده عقب و جلو میشد.
هونگ جونگ محو خنده هاش بود که متوجه حرکتی پشت درختی دور از خودشون شد، از این فاصله و به خاطر تاریکی هوا و اون همه برف تشخیص دادن کار سختی بود.
سریع بلند شد و دست سونگهوا رو گرفت و بلندش کرد، نگاش که به صورت جدی هونگ جونگ خورد خنده اش قطع شد :اتفاقی افتاده.
دست سونگهوا رو کشید و مجبورش کرد دنبالش بیاد :دیگه بهتره برگردیم، مسئول سو بفهمه دعوات میکنه.
برفای روی تن خودش و سونگهوا رو تکوند و سوار ماشین شد، قبل از سوار شدن نگاش اطراف رو کاوید اما کسی رو ندید. داخل ماشین که نشست رو به راننده گفت :برگرد مدرسه.
ماشین که راه افتاد، دستای سونگهوا رو توی دست گرفت و روش رو دست میکشید تا گرم بشه :رسیدی خوابگاه حتما یه دوش اب گرم بگیر، بعدم یه لیوان شیر گرم بخور که سرما نخوری.
لبخندی روی لبش نشست، بوسه ای به لب هونگ جونگ زد :چشم.
کوله اش رو روی شونه اش انداخت و به سمت خوابگاه دوید، به ساعتش نگاه کرد، با اینکه هنوز دیر نبود برای برگشتن اما نمیدونست چرا مسئول سو این قدر روش حساسیت نشون میده و دائما نگرانشه.

عشق من دختر نیست Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang