سونگهوا گوشه ی انباری توی خودش جمع شده بود، دستشو روی دهنش فشار میداد تا صدای گریه هاش بیرون نره، بدنش از شدت گریه هاش میلرزید، اشک تند تند صورتش رو خیس میکرد.
چقدر سخت بود دیدن هونگ جونگ توی این فاصله ی کم و نداشتن آغوشش، نگرفتن دستش، حس نکردن دستش میون موهاش، بوسه های یواشکی و سریعش روی لب.
غرق شدن توی نگاه جذاب و مهربونش، حس امنیتی که از جانبش دریافت میکرد.
دیگه همه چی تموم شده بود، اون دیگه حق نداشت به بودن با هونگ جونگ فکر کنه، الان تنش آلوده بود، خیانت کرده بود و خودشو داشت در اختیار یکی دیگه میذاشت.
یاد آخرین روز توی هتل افتاد، زمانی که هونگ جونگ گفته بود مال اون بشه، اگه اون تماس از طرف پدرش نبود، اون به جای اینکه مال کانگ هی باشه مال هونگ جونگ خودش بود.
امکان داشت با نزدیک شدن حتی برای دقیقه ای جونش به خطر بیوفته، از کانگ هی به شدت میترسید، این آدم با این کارهایی که کرده بود نشون داده بود هر کاری انجام میده، نباید ریسک میکرد و هونگ جونگ رو به خطر مینداخت.
سونگهوا ین قدر گریه کرد که چشماش به سوزش افتادن، اشکش دیگه بند اومده بود، بی حال و بی رمق به دیوار تکیه داده بود، چشماشو روی هم بسته بود و صدای خنده های بچه ها رو از توی حیاط میشنید.
یعنی الان هونگ جونگ داره چیکار میکنه، شاید داره دنبالش میگرده، یعنی بیخیالش شده...
صدای پاهایی که داشتن به این سمت میومدن رو شنید، به خودش اومد تن بیحالش رو بلند کرد و پشت خرت و پرتها رفت، کاملا از دید خارج شده بود که در باز شد، خیلی دلش میخواست اینی که داخل اتاق شده هونگ جونگ باشه، اما اون نبود چان ووک بود.
چشماش داشت اطراف رو میگشت، انگار داشت دنبال سونگهوا میگشت، وقتی مطمئن شد اونجا نیست بیرون رفت و در بسته شد.
پسرک نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد، پاهای جمع شده توی شکمش رو دراز کرد و سرش رو به پایه ی میزی که اونجا بود تکیه داد.
دلش میخواست برگرده توی اتاقش، روی تخت دراز بکشه و تا وقتی جونی براش نمونه به هونگ جونگ فکر کنه، اما فعلا نمیتونست ریسک کنه و برگرده خوابگاه، نمیخواست کسی پیداش کنه.
اصلا دوست نداشت کسی رو ببینه، دلش به شدت برای لیسا و چائه وون تنگ شده بود، اما میترسید با اونا باشه :فقط همین مدت رو تحمل کن، مدرسه ها که تموم شد برگرد پوهانگ پیش پدر و مادرت، اونجا دیگه هونگ جونگ نیست که بخوای نگران باشی، حتی میتونی ازشون بخوای که از اونجا برین.
چشماشو دوباره بست ،به امید خوابیدن تا شاید نجات پیدا کنه از این حس وحشتناک ناامیدی توی قلبش.
هونگ جونگ روی تخت نشسته بود و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود نگاش خیره به دیوار روبه روش بود، هنوزم نمیفهمید سونگهوا چرا این کار رو باهاش کرده... چرا جلوی همه گفت دیگه دوستش نداره :مگه من چیکار کردم... من که همه جوره هواتو داشتم... نذاشتم کسی اذیتت کنه... رازت رو به هیچ کس نگفتم... من که عاشقتم ،چرا همچین کاری باهام کردی اخه.
تقه ای به در اتاقش خورد و میون داخل اتاق شد :چرا نمیای پایین هونگ جونگ.
سریع روی تخت دراز کشید و پشتش رو به در کرد :نونا برو بیرون حوصله ندارم.
میون با حرص روی بازوش کوبید :بهت گفتم بهم نگو نونا.
هونگ جونگ چشماشو بست :تو دو سال ازم بزرگتری چی باید بهت بگم.
میون روی تخت نشست و موهاش رو به بازی گرفت :درسته دوسال ازت بزرگترم ولی مثل اینکه یادت رفته ما انتخاب شدیم برای هم دیگه.
هونگ جونگ عصبانی بود دست میون رو به شدت پرت کرد :من نمیخوام با تو نامزد کنم، من ازت بدم میاد..... خودم یکی رو دارم و عاشقشم...
_چی گفتی...
با داد پدربزرگش از جا پرید اون همه عصبانیت توی صورتش باعث ترسش شد، با هر قدمی که اون بهش نزدیک میشد، هونگ جونگ بیشتر توی خودش جمع میشد.
با بالا رفتن عصای پدربزرگش چشماشو بست و نالید :هارابوجی.
عصا محکم روی بدنش فرود اومد و داد درد آلودش رو بلند :اممممماااااااه.
پدربزرگ عصا رو محکم روی بدن هونگ جونگ میزد، میون کناری ایستاد بود و دستاشو توی هم دیگه قفل کرده بود و بیخیال به این صحنه نگاه میکرد.
هونگ جونگ با هر ضربه دادش بیشتر میشد، در اتاق با شدت باز شد، پدر و مادرش داخل دویدن :ابوجی چرا دارین میزنینش.
اقای کیم بزرگ برگشت طرفشون :من نمیذارم نوه ام به راه هرز بره، این قدر میزنمش تا درست بشه.
دوباره عصا رو روی بدن هونگ جونگ فرود آورد، اینبار علاوه بر داد اشکاش هم جاری شدن.
خانم لی با ترس از صدمه دیدن پسرش جلو رفت :ابونیم، لطفا تمومش کنین، ممکنه صدمه ببینه.
آقای کیم دست پدرش رو گرفت :لطفا بسه دیگه.
اقای کیم بزرگ نگاهی از سر خشم به هونگ جونگ انداخت و همون طور که از اتاق بیرون میرفت گفت :میون بیا دخترم... بیا بریم.
در اتاق که بسته شد، هونگ جونگ بدن درد آلودش رو بیشتر توی هم جمع کرد :هونگ جونگ ، خیلی درد داری. خانم لی رو کرد به همسرش :بهتر نیست ببریمش بیمارستان، شاید صدمه دیده باشه.
KAMU SEDANG MEMBACA
عشق من دختر نیست
Romansa,عشق من دختر نیست 🫦 کاپل : سونگجونگ ژانر : مدرسه ای ، رمنس کامل شده _خب من امروز میخوام از سونگهی دوباره تقاضای دوستی کنم و اگه رد کنه نشون میده که هیچ گرایشی به پسرا نداره و این یعنی اون لزبین. سونگهوا خشک شد از این حرف، نگاه همه چرخید سمتش :یع...
