نیمه های شب از حس قرار گیری در تنگا چشمهایش را باز کرد. دیوار فلزی روبهرویش سرمای بیرون را تساطع میکرد. خواست به پشت بخوابد اما تازه متوجه دستی که بدنش را محصور کرده بود شد با چشمهایی گشاد شده سرش را چرخاند، چشمهای سوبین بسته بود و از تنفس منظم و سنگینش مشخص بود خواب است اما دستش را محکم دور کمر یونجون حلقه کرده بود و از آنجایی که روی شکمش خوابیده بود تقریبا تمام فضای تخت را اشغال کرده بود و یونجون برای کوچکترین حرکتی جا نداشت.
این اولین باری بود که کسی هنگام خواب در آغوش میکشیدش به همین خاطر آنقدر جا خورده بود که بیاراده در حال کنترل کردن تنفسش بود تا تکان خوردن بدنش باعث نشود سوبین بیدار شود. از طرفی دلش میخواست سریع تر خودش را از آن موقعیت دور کند و از طرف دیگر آن آغوش آنقدر گرم بود که دلش نمیخواست با رهایی یافتن از آن به استقبال سرمای جانسوز برود.
دوباره سرش را چرخاند و به صورت سوبین که نیمی از آن داخل بالش پنهان شده بود زل زد، چنگ سوبین روی شکمش آنقدر محکم بود که دلش نمیخواست با برداشتن دستش او را از آن خوابی که عمیق بنظر میرسید بیدار کند.
قرار گرفتنشان در این فاصله موجب شد بهتر از هر زمان دیگری بتواند رایحهی تنش را حس کند. حالا بی اهمیت به آنکه تصمیم گرفته بود آرام نفس بکشد، عمیق بویید، تازگی و خنکای نعنا و مخلوطش با بوی دود و چوب مسیر بویایی و سر سنگین از خواب دقایقی پیشش را پر کرد. همیشه از بوی سیگارهای ارزان و سنگین مادرش متنفر بود اما رایحهی دود سیگار این مرد حس تازگی و سبکی میداد و مخلوطش با عطرش بیش از پیش آن را خاص و دلنشین میکرد، یونجون صورت او که بالش روی آن فشار میآورد و تا جایی که در دیدش بود بدنش را نگاه کرد، نمیتوانست انکار کند خودش هم مقداری دلنشین است...چشمهایش کمی گشاد شدند و صورتش را برگرداند. امروز خیلی خسته کردمش پس مجبورم تحملش کنم همین.
نمیدانست چند ساعت گذشته است اما هنوز خواب به چشمهایش برنگشته بود، نه آنکه در آن موقعیت نا راحت باشد فقط آنکه سابقه نداشت در آغوش کسی بخوابد و همین موضوع باعث شده بود همانطور با چشمهای باز به دیوار فلزی که به خاطر سرمای بیرون، قطرات آب روی آن نشسته بودند زل بزند. خورشید هنوز طلوع نکرده بود اما گرگ و میش حاکم شده که از پنجره قابل رویت بود خبر از به زودی طلوع کردنش میداد.
صدای عجیبی که لحظه به لحظه نزدیک تر میشد باعث شد گوشهایش را تیز تر کند. صدا حالا آنقدری نزدیک بود که بشود تشخیص داد آژیر هشدار نجات است.
سوبین چشمهایش را باز کرد ابتدا کمی با گیجی به پست سر یونجون نگاه کرد و بعد از متوجه شدن موقعیتشان سریع دستش را عقب کشید. یونجون چشمهایش را بسته بود پس وقتی سوبین نشست متوجه بیدار بودنش نشد. امیدوار بود نیمههای شب هم بیدار نشده باشد چرا که نمیدانست چطور باید توضیح دهد که متوجه شود از عمد این کار را انجام نداده است.
از روی تخت برخاست و کاپشنش را برداشت. باز شدن در باعث شد سوز سرمایی جدید به داخل نفوذ کند و یونجون خودش را جمع کند. سپس آرام روی تخت نشست و از پنجره بیرون را تماشا کرد. چند موتور اسنوموبیل و یک آفرود کمی دور تر جایی که حالا سوبین به آنها پیوست ایستاده بودند.
YOU ARE READING
Mortimer(Soojun Ver)
Fanfictionمقدمه: روایت همیشه محبوب عشق و معما. «در بحبوحهی نقابها، مردی را دید که بیگدار به آب زده و سویش شنا میکرد... آیا باید او را هم غرق میکرد؟» کاپل: سوجون ژانر:رمنس، درام، معمایی،جنایی آپ: هفتگی
