Part13

120 13 11
                                        


_این ساعت جیبی هم همینطور از دوره‌ی جنگ جهانی اول به جا مونده.

یونجون به آن نزدیک شد تا نگاه دقیق‌تری بیندازد. سه ساعتی می‌شد که درگیر معرفی وسایل داخل مغازه بودند اما هنوز بسیاری از آنها باقی مانده بود.

_جالبه. اما دلم می‌خواد خاص ترین عتیقه‌ی اینجا رو ببینم

سوبین به مسیر باقی مانده‌ی رو به رو که با قفسه‌های مملو از عتیقه پر شده بود نگاه کرد.

_اما هنوز کلی وسیله‌ی دیگه مونده

یونجون نگاهش را از ساعت گرفت

_چه ربطی بهم دارن؟ اگر همه رو نبینیم نمیتونیم خاص ترین رو ببینیم؟

سوبین لبخند گرمی زد

_مامانم همیشه می‌گفت اگر دوست داری با آدمای خاص آشنا بشی اول باید با کلی آدم ساده‌ی دیگه آشنا بشی و تجربه کسب کنی. وگرنه متوجه خاص بودن اون آدم نمی‌شی.

دست‌هایش را روی سینه گره زد

_حالا تو بگو. اگر همه‌ی عتیقه‌های ساده‌ی اینجارو نبینی چطور می‌خوای متوجه بشی خاص ترین واقعا خاصه؟

یونجون ابروهایش را بالا داد

_منطقیه‌. مادرت انسان فهمیده‌ای بوده

سوبین دست‌هایش را از حالت گره خورده خارج کرد و موهایش را عقب راند

_ممنونم. مادرم روانشناس بود به همین خاطر جملات اینجوری زیادی بهم گفته

یونجون کمی شگفت زده شد

_عجیب نیست که چنین شخصیتی پیدا کردی حتما خیلی برای تربیتت وقت گذاشته.

سوبین متواضعانه خندید

_مطمئنم شخصیتم از چیزی که سعی داشت تربیت کنه خیلی پایین تره اما ممنون از تعریفت. اون یه دانشجوی روانشناسی بود که تازه از کره برای تحصیل تو آمریکا اومده بود. اینجا با پدرم آشنا شد و با هم ازدواج کردن. اون موقع پدرم حتی تحصیلات کامل یا اموال زیادی نداشت اما مادرم باهاش ازدواج کرد و بعد از به دنیا اومدن من از تمام رویاهاش درباره‌ی شغلش گذشت و توی خونه موند تا از من مراقبت کنه.

یونجون سرش را با تحسین تکان داد

_اون زن بزرگی بوده

_البته بزرگ از نظر من دیگه؟

یونجون پرسشگرانه به او نگاه کرد

_منظورم اینه که، طبق آخرین بحثمون بزرگی از نظر تو معنی دیگه‌ای داره. مثلا اگر بخوایم  مقایسه کنیم مادر تو از اونجایی که ریاست یه شرکت رو برعهده داشت فرد بزرگ تری محسوب می‌شه نه؟

یونجون با متوجه شدن حرفش حالتی عادی به صورت گرفت. سوبین قصد داشت به بحث آن روزشان در کافه اشاره کند.

Mortimer(Soojun Ver)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang