شبهای زمستان نیویورک بلندند اما زمانی که آن را کنار دوستانت میگذرانی طولانی بودنش به چشم نمیآید، شبِ کوتاه با غذا خوردن، فیلم دیدن و بازی کردن گذشت هرچند یونجون کمی زودتر جمعیت را ترک کرد و برای استراحت به اتاقش رفت. اواسط شب، ساعت سه و بیست دقیقه از خواب بیدار شد، بیدار شدنهای شبانه موضوع تازهای برایش نبود با اینحال تصور میکرد آنقدر خسته باشد که بتواند حداقل تا صبح بخوابد.
سر دردمندش را فشرد و نشست. آهی کشید و از جا برخاست تا قوطی قرصش را از چمدان پیدا کند. معمولا بدون آب میخورد اما حالا دهانش خشک شده بود و احساس تشنگی هم داشت پس بلند شد و با برداشتن عصا از اتاق بیرون رفت.
راهروی بلند منتهی به سالن، تاریک و ساکت بود همانطور که انتظار میرود این وقت شب باشد.
از آشپزخانه مقدرای آب برداشت و با تکیه زدن به دیوار قرصش را پایین داد. از پنجرههای بزرگ آشپزخانه آسمان کبود شده پیدا بود، کمی جلوتر رفت، درست حدس میزد. برف درحال باریدن بود برخلاف شب قبل آرام و رقصان.
نور سرخ رنگی نگاهش را به راست حرکت داد. نور از فیتیلهی سیگاری بود که در دست مردی مشکی پوش خودنمایی میکرد. مرد روی صندلی نشسته بود و به رشته کوههای دور دست زل زده بود. یونجون دقایقی به او زل زد، عصا را همانجا گذاشت و با قدمهای آرام از آشپزخانه بیرون رفت، شال مبل کنار قفسهی کتاب را برداشت و بعد از انداختنش روی خودش در تراس را باز کرد.
صدای در باعث شد مرد سیاه پوش که حالا چهرهی آسیاییش قابل مشاهده بود رو به یونجون کند. یونجون کمی جلوتر رفت و نگاهی به بطری ویسکی روی میز و سپس بینی سوبین که از سرما کمی سرخ شده بود انداخت.
سوبین پیش دستی کرد و پرسید.
_چرا نخوابیدی؟
یونجون شال را بیشتر دور خود پیچاند، سرما جان گداز تر از آن بود که با آن احساس گرما کند اما آن را در چهرهاش نشان نداد.
_این سوال منم هست
سوبین پوکی به سیگار بین دو انگشتش زد و رو به رشته کوههای گم شده در تاریکی کرد.
_داشتم به برف نگاه میکردم.
یونجون هم به تبعیت از او به آن سمت نگاه کرد.
_خیلی ساکته.
سوبین ته ماندهی لیوانش را سر کشید. و متفکرانه به لیوان خالی زل زد.
_برف صداهارو میبلعه
یونجون دوباره به او که گرفته بنظر میرسید نگاه کرد اما چیزی نپرسید. به پشت به حفاظ تراس تکیه زد.
سوبین که نگاه خیرهی او را حس کرد سر بالا آورد.
_برو تو، اینجا سرده
یونجون شال را محکم تر دور خود پیچید.
_تو توی لباست سیستم گرمایشی داری؟
سوبین کوتاه خندید و ایستاد، لیوان ویسکیش را پر کرد و با برداشتن بطری دویست میلی لیتری ویسکی سمت یونجون رفت. لیوان را سمت او گرفت و یونجون هم بی حرف آن را پذیرفت. سوبین خم شد و آرنج هایش را روی حفاظ تراس گذاشت.
BINABASA MO ANG
Mortimer(Soojun Ver)
Fanfictionمقدمه: روایت همیشه محبوب عشق و معما. «در بحبوحهی نقابها، مردی را دید که بیگدار به آب زده و سویش شنا میکرد... آیا باید او را هم غرق میکرد؟» کاپل: سوجون ژانر:رمنس، درام، معمایی،جنایی آپ: هفتگی
