part18

124 14 6
                                        

یونجون با دقت به گربه‌ی قهوه‌ای رنگی که ظرف پلاستیکی روی کابینت را زمین انداخته بود نگاه کرد. سوبین هم به سمت او رفت و آن را در آغوش کشید

_پاک فراموش کرده بودم غذاشو بدم.

بوسه‌ای روی سر گربه زد و آن را روی زمین گذاشت سپس به سمت کابینت رفت و تن ماهی مخصوصی را بیرون آورد و درش را باز کرد.
گربه ابتدا روی صندلی و سپس روی میز صبحانه پرید و همانجا نشست.
یونجون به او زل زد.

_گربت حتما باید روی میز غذاشو بخوره؟

سوبین به سمت میز آمد و ظرف غذای گربه را رو به رویش قرار داد.

_اسمش برونیه. معمولا وقتی صبحونه می‌خورم میاد روی میز و کنار من غذاشو می‌خوره. مشکلی داری؟

یونجون با دستمال کنار لبش را پاک کرد

_ممکنه موهاش بریزه توی صبحونم

سوبین سرش را به تایید تکان داد

_خیلی خب می‌ذارمش پایین.

به سمت برونی رفت و خواست ظرف غذایش را بلند کند.

_دیگه نمی‌خواد همین الانشم ممکنه موهاش ریخته باشه توی ظرفم

سوبین اخمی حاصل از گیجی به صورت نشاند.

_خب بذار ظرف صبحونت رو عوض کنم.

یونجون دست هایش را به نشانه‌ی نه بالا آورد

_نیازی نیست سیر شدم.

سوبین پوفی کشید

_زیادی حساس نیستی؟ حتی اگر مویی هم ازش ریخته باشه باید معلوم باشه. توی ظرفت مویی نیست.

یونجون به صندلیش تکیه داد.

_ممکنه پرزای کوچیک باشه

سوبین ابروهایش را بالا داد و ناباورانه به او زل زد

_حتی اگر موهاشم توی غذا بریزه کاملا واکسینه شده و تمیزه. مشکلی ایجاد نمی‌کنه.

یونجون همانطور تکیه زده به او نگاه می‌کرد

_ممکنه مشکلی ایجاد نکنه ولی هنوزم دلم نمیخواد موی گربه بخورم

سوبین عصبی خندید. نمی‌توانست انکار کند که او هم مانند همه‌ی افرادی که حیوانی را به سرپرستی می‌گیرند از اینکه حیوانشان کثیف تلقی شود ناراحت می‌شود اما دلیل دلخوری الانش بیشتر از آن، برای بهانه‌های مسخره‌ای بود که پسر مقابلش در قالب دلیل محکم و منطقی با صورتی حق به جانب به زبان می‌راند.

_مثل یه پرنسس اشرافی رفتار می‌کنی. برام عجیبه که چطور دفعه‌ی پیش پیشنهادم برای غذا خوردن تو اون رستوران خیابونی رو پذیرفتی!

یونجون نگاهش را از او گرفت و به میز زل زد و پس از چند ثانیه فکر کردن لب باز کرد.

_مطمئنا آلودگی‌ای که توی یه رستوران هست کمتر از آلودگی یه باغ وحشه.

Mortimer(Soojun Ver)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora