Part24

174 17 6
                                        

یونجون نگاهی اجمالی به پیامک ریک انداخت و گوشیش را بست. برگه‌ی کنار دستش را برداشت و به بررسی نمودار‌های مانیتور لپ‌تاپ پرداخت. از زمانی که توانسته بود بدون دخالت ریک به سوبین نزدیک شود دیگر نیازی به حفظ ارتباطش با او نمی‌دید و از این رو هر بار درخواست او را برای بیرون رفتن یا ملاقات یکدیگر را نادیده می‌گرفت. این بار هم فرقی با بارهای قبل نداشت. بدون آنکه فکرش را درگیر پیامک دعوت او برای رفتن به پیست اسکی کند روی کارش تمرکز کرد اما طولی نکشید که صدای پیامک بعدی حواسش را به گوشیش جلب کرد.
اسم ریک بالای صفحه باعث شد چشم‌هایش را در حدقه بچرخاند اما نگاه کوتاهی که به پیامکش انداخت او را کنجکاو کرد. وقتی پیامک را به طور کامل باز کرد با متن دیگری برخورد کرد.

《البته سوبین و هیونا هم هستن》

یونجون ابروهایش را بالا داد. از اخرین باری که با سوبین برخورد کرده بود یک هفته‌ای می‌گذشت.
البته که حضور او تصمیمش برای نرفتن را تغییر داد اما همان موقع جواب ریک را نداد.

اسکای تقریبا تمام وسایلش را برای بار دوم زیر و رو کرد.

_هوف باورم نمی‌شه عینک اسکیمو نیاوردم!

سوبین ساک کوچکش را برداشت.

_ولش کن اسکای همونجا یدونه دیگه بخر.

اسکای با حرص کیفش را برداشت

_اون جنسش خیلی خوب بود میدونی چقدر پولش رو داده بودم؟

ریک خندید و به گوشیش نگاه کرد.

هیونا که یک گوشه نشسته بود و با برونی بازی می‌کرد کلافه پرسید:《چرا انقدر لفتش میدید تا گور مونتین چهار فاکینگ ساعت راهه!》

ریک سرش را به تایید تکان داد.

_یونجون برسه راه میفتیم. قرار نیست امروز برگردیم چرا انقدر عجله داری؟

هیونا و اسکای هر دو متعجب به ریک نگاه کردند. هیونا پیش دستی کرد.

_مگه قراره یونجون هم بیاد؟

ریک متعجب به هیونا و سپس سوبین نگاه کرد.

_مگه بهشون نگفتی سوبین؟

سوبین شانه‌هایش را بالا انداخت

_فکر کردم تو گفتی

اسکای با دهانی باز کیفش را همانجا گذاشت و جلو آمد.

_هی بگید که شوخی می‌کنین؟

ریک گیج شده به او نگاه کرد. واکنشش را درک نمی‌کرد

_مگه تو یونجون رو می‌شناسی اصلا؟

اسکای خنده‌ی عصبی کرد و رو به سوبین ایستاد.

_چرا اون باید بیاد؟!

سوبین همانطور که دکمه‌های کاپشن مشکی کوتاهش را می‌بست به او نگاه کرد.

Mortimer(Soojun Ver)Onde histórias criam vida. Descubra agora