Part 30

139 14 24
                                        

پاکت سیگار را در دست فشرد و از پنجره‌ی اتاق به مردی که کمی پیش ترکش کرده بود زل زد، اما نگاه مرد به جایی در آن دوردست‌ها گره خورده بود و نشانه‌ی آن گره را می‌شد از اخم ظریف نشسته بین ابروهایش جست.
یونجون پاک سیگار را باز کرد و به چند سیگار باقی مانده داخل آن زل زد، بی آنکه متوجه باشد آن را به بینی نزدیک کرد و بویید. عطر خنک و نعنایی آن سرش را پر کرد. دوباره به مرد تنها ایستاده نگاه کرد و بویید، اگر چندی پیش می‌بوسیدش، لب‌هایش چنین طعمی داشتند؟ از تصورش جا خورد. چشم از مرد گرفت و با اخمی ریز در پاکت سیگار را بست و آن را داخل سطل کنار میز پرت کرد و بدون آنکه اخرین نگاه را به مرد بیندازد زیر پتو خزید.
سردردی که خواب را از چشم‌هایش دزدیده بود حالا محو شده بود و نمی‌توانست تشخیص دهد اثر داروییست که خورد یا هم صحبتی با مرد تنهای سیاهپوشی که همچنان در سرمای جانسوز و تنها کمی دور تر از یونجون ایستاده بود و به سکوتی که برف خلق کرده بود می‌نگریست.

سوبین به یونجون که بافت کرم رنگش را محکم تر دور خود پیچید و پشت میز نشست لبخند زد و بشقابی جلویش گذاشت. ریک هم لیوان قهوه‌ای برای خودش و قهوه‌ای برای یونجون گذاشت و بالاخره نشست. سوبین با به اتمام رسیدن چیدن میز صبحانه، نشست.
یونجون به او که روی صندلی رو به رویش جای گرفت نگاه کرد. می‌شد رد پای کم خوابی را زیر چشم‌‌هایش مشاهده کرد اما در چهره‌ی بشاش و درخشانش اثری از خستگی نبود. سوبین که متوجه نگاه خیره‌ای از رو به رویش شد سر بالا آورد و تماشاگرش را گیر انداخت.

_ عالیه. دیگه برف نمی‌باره

با شنیدن صدای اسکای همگی به او نگاه کردن. هیونا سر تکان داد

_از هوا شناسی شنیدم تا دو روز دیگه هم برف نمی‌باره. می‌تونیم تا غروب خوش بگذرونیم و بعد برگردیم.

بعد برای تایید گرفتن رو سمت سوبین کرد. سوبین لبخند باوقاری زد و به تایید سر تکان داد.

پس از خوردن صبحانه وقت تلف نکردند. همگی پوشیده از لباس‌های گرم از بنا خارج شده و به سمت سایه بان اجاره‌ی اسنوبایک رفتند‌. اسکای دست‌هایش را بهم کوبید و سمت اسنوبایک قرمز رنگ رفت.

_مسابقه بدیم؟

یونجون کنار تیرک سایه بان تکیه زد و با بی میلی تماشا کرد. ریک با لبخندی گشاده موافقت کرد.

_انتقام باختای دیشبمو می‌گیرم

اسکای زبانش را درآورد و دراز کرد

_تهش بتونی یه باخت به باختات اضافه کنی.

یونجون اطرافش را نگاه کرد و با دیدن کافه کوهستانی که بخاری گرم از دودکشش بیرون می‌آمد تکیه از تیرک چوبی گرفت.

_پس من توی کافه منتظرتون می‌مونم.

همگی متعجب به او نگاه کردند. ریک پیش دستی کرد

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Nov 07, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Mortimer(Soojun Ver)Where stories live. Discover now