نگاهی به نام لو برناردین که روی تیرکهای طلایی رنگ بالای ورودی رستوران حک شده بود، انداخت. به طور قطع اینجا کشاندنش بدون قصد و غرض نبوده است.
از درب چرخان عبور کرد و به سمت میز رزرویشن رفت.
_با خانم تافلر قرار دارم.
مرد از جا برخاست و به مرد ایستادهی کنارش اشاره کرد.
_بله بله. بفرمایید ایشون همراهیتون میکنن.
یونجون با مرد پوشیده در یونیفرم همراه شد. از سالن اصلی خارج شدند و با استفاده از ورودی دیگر به سطح بالاتری از سالن قبلی رفتند. با حرکتشان به سمت سالن لِس یونجون ابروهایش را بالا داد. همهی اینها نمیتوانست اتفاقی باشد.
وارد سالن غذا خوری که با شیشههای حکاکی شده اطراف آن محصور شده بود شدند. پنجرههای بلندی که از کف سالن تا سقف چوبی آن کشیده شده بودند نور خورشید را به درون سالن بازتاب میدادند که با وجود رنگهای گرم و خنثیی اتاق فضایی آرام ایجاد کرده بودند.
یونجون به دختر بلوندی که کت و دامن صورتی رنگی به تن داشت و در حال چرخاندن مایع سرخ رنگ درون لیوانش بود زل زد و به سمت میزی که انتخاب کرده بود قدم گذاشت. میزی که قبلا هم چندین و چند بار پشت آن نشسته بود. این دختر حتی در انتخاب میز هم دقت کرده بود.
با کشیده شدن صندلی به سمت عقب وایولت چشمهای قهوهای رنگش را بالا آورد.
_خوب نیست یه خانم جوان رو انقدر منتظر بذاری
یونجون نشست و صندلیش را جلو کشید.
_اگر خانم جوان تصمیم نمیگرفت برای پوزخند زدن بهم من رو از بروکلین به منهتن بکشونه احتمالا کمتر منتظر میموند.
وایولت لبخند زد. یونجون نگاهی به درخت به برف نشستهی دکوری که کمی آن طرف تر از میزشان بود انداخت.
_مثل اینکه خیلی پیگیر من شدی. گلهایی که هیث واسم میفرستاد، رستورانی که همیشه میومدیم و حتی همون میزی که همیشه مینشستیم. حتما بعدش هم قراره من رو به هتلی که همیشه میرفتیم ببری. فقط یادآوری کنم که من گرایشی به دخترا ندارم.
وایولت از لحن تمسخرآمیز او ابرو در هم کشید اما طولی نکشید که عصبانیتش را کنار زد. لبهایش را به حالت لوسی روی هم گذاشت و به جلو کش داد.
_جناب چوی تو واقعا بی ادب و ناسپاسی. من تلاش کردم با تجدید خاطرات از غم درونیت بخاطر از دست دادن برادرم کم کنم.
یونجون در سکوت گیلاس شرابی را که به تازگی برای او پر شده بود برداشت اما در تمام مدت چشمهایش را از صورت دختر مقابلش نگرفت.
وایولت چنگالش را که به تازگی داخل دهانش برده بود به سمت یونجون گرفت و با چشمهای ریز شده با حالت متفکر ادامه داد:《البته فراموش کرده بودم که اول باید غمی وجود داشته باشه بعد برای زدودن اون تلاش کرد.》
ANDA SEDANG MEMBACA
Mortimer(Soojun Ver)
Fiksyen Peminatمقدمه: روایت همیشه محبوب عشق و معما. «در بحبوحهی نقابها، مردی را دید که بیگدار به آب زده و سویش شنا میکرد... آیا باید او را هم غرق میکرد؟» کاپل: سوجون ژانر:رمنس، درام، معمایی،جنایی آپ: هفتگی
