part22

124 16 12
                                        

فنجان قهوه‌ی نیمه خورده‌اش را روی میز گذاشت.

_مطمئنا صدام نکردی که خواهر و برادری کنار هم قهوه بخوریم؟

کاریسا لبخند زد

_چرا که نه. به من نمیاد بخوام با برادرم وقت بگذرونم؟

یونجون دستی زیر چانه‌اش کشید

_حرفت رو بزن

کاریسا هم فنجانش را روی میزی که آن دو را از هم جدا می‌کرد گذاشت.

_یه کاری بهت سپرده بودم که احساس می‌کنم پاک فراموشش کردی.

اخم ملایمی حاصل از پرسش روی صورت یونجون جا خوش کرد. کاریسا لازم به یادآوری دانست.

_اسناد ویلکنسون

اخم یونجون از بین رفت

_گفتم که دست اون نیست. آلزایمر گرفتی؟

کاریسا چشم‌های آبی رنگش را در حدقه چرخاند.

_خودش یا دوستش یا هر خر دیگه‌ای! اسناد چیشد؟

یونجون تکیه‌اش را گرفت.

_هنوز پیداشون نکردم

کاریسا پوزخند زد و بدون آنکه اجازه دهد حرف یونجون کامل شود گفت:《شرط می‌بندم حتی براش تلاش هم نمی‌کنی! این موضوع برات شوخیه؟》

یونجون به آرامی از جا برخاست.

_فرصتش پیش نیومده. کارت همین بود؟

کاریسا از خونسردی او عصبی شد و صدایش را کمی بالاتر برد

_منتظر نمون فرصتش پیش بیاد فرصتش رو پیش بیار!

یونجون چند ثانیه‌ای به او زل زد و سپس با قدم‌های کوتاه و بدون آنکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.
دستی به چشم‌هایش کشید و محکم فشرد. کاریسا اشتباه نمی‌کرد یونجون در این مدت تلاش زیادی برای دستیابی به چیزی که می‌خواست نکرده بود. خودش هم نمی‌دانست چرا این قدر این موضوع را عقب میندازد اما باید دور خود چرخیدن را بس می‌کرد بهتر بود هر چه سریع تر این ماجرا را به پایان می‌رساند و راهش را از آن مرد جدا می‌کرد.

سوبین سر سنگین شده‌اش را به دستش تکیه داد و با لیوان درون دستش بازی کرد. چند ساعتی می‌شد صندلی گوشه‌‌ای ترین بخش بار را اشغال کرده بود و با وجود همهمه‌ی محیط در سکوت غوطه‌ور شده بود. چند ساعت پیش پس از پایان ساعت کاریش یکراست به این کلاب آمده و خودش را به فکر کردن وا داشته بود. فکر کردن درباره‌ی صحبت‌هایی که مهمان دیشبش توی صورتش کوبیده و رفته بود. رفتار آن پسر هر بار بیشتر از قبل او را متعجب و گیج می‌کرد و باعث می‌شد سوبین درباره‌ی شخصیت و رفتار خودش مردد شود و درباره‌ی اینکه واقعا راه درست را طی می‌کند یا نه دچار تردید شود اما مسئله‌ای که این بار یقه‌ی سوبین را چسبیده و رها نمی‌کرد چیز دیگری بود. سخنان دیشب یونجون باعث شده بود سوبین درباره‌ی نوع محبت خودش به او بیشتر فکر کند و چیزی که باعث آشفتگیش شده بود نتیجه‌ای بود که از این افکار جسته و گریخته حاصل شده بود؛ محبتی که به یونجون داشت مثل آن‌هایی نبود که به دیگران نشان می‌داد، برخلاف تصور یونجون احساسی که سوبین در قبال او داشت یک انجام وظیفه‌ی انسانی ساده نبود و همین باعث بهم ریختگی کنونیش شده بود.

Mortimer(Soojun Ver)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora