یونجون که متوجه شوکه شدن او شد گفت و گو را در دست گرفت
_اینجا چیکار میکنی؟
_اینجا نزدیک خونمه طبیعیه که اینجا باشم. من باید ازت بپرسم اینجا چیکار میکنی
یونجون شانههایش را بالا انداخت
_اینجا نزدیک شرکت ما هم هست
سوبین سرش را تکان داد
_منطقیه. منتها تا حالا اینجا ندیده بودمت
یونجون یک شات برای خودش پر کرد
_پس زیاد میای اینجا
سوبین سرش را به تایید تکان داد
_تقریبا
نگاهی به ویسکی یونجون انداخت
_راننده همراهته؟
یونجون میدانست سوبین به چه منظور این سوال را میپرسد. اگر میگفت نه احتمالا باید هر شات جدید را با نصیحتهای پدرانهاش بالا میداد پس تنها سرش را به تایید تکان داد و لیوان را سر کشید.
_چرا همیشه میای؟ علاقهی خاصی به بردن دل دخترا و بعد رد کردنشون داری؟
سوبین پس از لحظهای متفکرانه نگاه کردن خندید
_البته که نه
یونجون عاقلانه نگاهش کرد
_پس میخوای باور کنم از روی ادب به لاس زدناشون لبخند گشاد میزنی؟
سوبین ابروهایش را بالا داد
_یونجون شی نشستی اینجا منو رصد میکنی؟
یونجون به چشمهای او زل زد و کمی به سمت میز خم شد
_نباید منو سرزنش کنی اینجا چیزای جالب زیادی واسه تماشا نیست.
سوبین هم برای حفظ ارتباط چشمیشان کمی سرش را خم کرد
_این یعنی من چیز جالبیم؟
یونجون سرش را کمی تکان داد
_نون سخت و سفت بهتر از هیچیه¹
سوبین بلند خندید و به پسر گستاخ رو به رویش زل زد.
_اونقدرا هم سخت و سفت نیستم
یونجون ابروهایش را بالا داد میدانست منظور سوبین از این جمله چیز بدی نیست اما نمیتوانست ذهنش را کنترل کند و البته چشمهایش را که با حالت مسحور کنندهای به سوبین نگاه میکرد.
_اوه جدی؟
سوبین واکنش او را درک نکرد. برای چند لحظه تنها به او زل زد و بعد از متوجه شدن موضوع احساس کرد خون به سرش هجوم میاورد. چشمهایش را با حالت تعجب گرد کرد.
_یونجون شی بهت نمیخوره چنین مغز منحرف و کثیفی داشته باشی
یونجون دستش را زیر چانهاش زد
BINABASA MO ANG
Mortimer(Soojun Ver)
Fanfictionمقدمه: روایت همیشه محبوب عشق و معما. «در بحبوحهی نقابها، مردی را دید که بیگدار به آب زده و سویش شنا میکرد... آیا باید او را هم غرق میکرد؟» کاپل: سوجون ژانر:رمنس، درام، معمایی،جنایی آپ: هفتگی
