Part16

103 16 22
                                        


یونجون که متوجه شوکه شدن او شد گفت و گو را در دست گرفت

_اینجا چی‌کار می‌کنی؟

_اینجا نزدیک خونمه طبیعیه که اینجا باشم. من باید ازت بپرسم اینجا چی‌کار می‌کنی

یونجون شانه‌هایش را بالا انداخت

_اینجا نزدیک شرکت ما هم هست

سوبین سرش را تکان داد

_منطقیه. منتها تا حالا اینجا ندیده بودمت

یونجون یک شات برای خودش پر کرد

_پس زیاد میای اینجا

سوبین سرش را به تایید تکان داد

_تقریبا

نگاهی به ویسکی یونجون انداخت

_راننده همراهته؟

یونجون می‌دانست سوبین به چه منظور این سوال را می‌پرسد. اگر می‌گفت نه احتمالا باید هر شات جدید را با نصیحت‌های پدرانه‌اش بالا می‌داد پس تنها سرش را به تایید تکان داد و لیوان را سر کشید.

_چرا همیشه میای؟ علاقه‌ی خاصی به بردن دل دخترا و بعد رد کردنشون داری؟

سوبین پس از لحظه‌ای متفکرانه نگاه کردن خندید

_البته که نه

یونجون عاقلانه نگاهش کرد

_پس می‌خوای باور کنم از روی ادب به لاس زدناشون لبخند گشاد می‌زنی؟

سوبین ابروهایش را بالا داد

_یونجون شی نشستی اینجا منو رصد می‌کنی؟

یونجون به چشم‌های او زل زد و کمی به سمت میز خم شد

_نباید منو سرزنش کنی اینجا چیزای جالب زیادی واسه تماشا نیست.

سوبین هم برای حفظ ارتباط چشمیشان کمی سرش را خم کرد

_این یعنی من چیز جالبیم؟

یونجون سرش را کمی تکان داد

_نون سخت و سفت بهتر از هیچیه¹

سوبین بلند خندید و به پسر گستاخ رو به رویش زل زد.

_اونقدرا هم سخت و سفت نیستم

یونجون ابروهایش را بالا داد می‌دانست منظور سوبین از این جمله چیز بدی نیست اما نمی‌توانست ذهنش را کنترل کند و البته چشم‌هایش را که با حالت مسحور کننده‌ای به سوبین نگاه می‌کرد.

_اوه جدی؟

سوبین واکنش او را درک نکرد. برای چند لحظه تنها به او زل زد و بعد از متوجه شدن موضوع احساس کرد خون به سرش هجوم میاورد. چشم‌هایش را با حالت تعجب گرد کرد.

_یونجون شی بهت نمی‌خوره چنین مغز منحرف و کثیفی داشته باشی

یونجون دستش را زیر چانه‌اش زد

Mortimer(Soojun Ver)Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon