جرعه ای از قهوه اش رو نوشید و طعم تلخش رو مزمزه کرد.
از بو و طعمش متنفر بود.
از بوی دونه های قهوه و گرمای مطبوعی که ازش بلند میشد بیزار بود، نسبت به اون ماده قهوای رنگ احساس تنفر داشت. اما.. لذت عجیبی داشت تو تنفرش غرق شدن و ازش سر مست شدن!
این مستی و بی زاری شباهت عجیبی به دخترک پشت مردمک هاش داشت. شباهتی که یادش مینداخت از کجا امده و به کجا داره میره..
لبخند بی روحی زد و موهای بلوند تازه کوتاه شدش رو پشت گوش انداخت.
برای اینکه دوست عزیزش رو که روبروش به آراسته ترین و زیباترین حالت ممکنه نشسته بود تا مثلا یادی از خاطرات خوش گذشته بکنن و گپی زده باشن آزرده خاطر نکنه، با لحن بی تفاوتی که سعی در صمیمت داشت لب زد:
لیسا- از قصد اینجا رو انتخاب کردی؟
و چقد ناموفق بود، اون لحن بی نهایت خشک و آزار دهنده..!
جیسو با مهربونی ذاتیش زمزمه پر انرژی کرد: اره...میدونستم عاشق این کافی شاپی!
لیسا دخترک بی حوصله که صورت عروسکیش بین موهای بلوندش میدرخشید پوزخندی زد و با حالت مسخره ای گفت: که چی بشه؟ باز چه فکری تو سرته جیسوی احمق من؟
جیسو با حسرت چشم های درشت لیسا رو از نظر رد کرد.
این روزها صحبت کردن با لیسا درست مثل قدم زدن تو فیلم های هالیوودی شده بود. از بین هر ده کلمه ای که از دهنش بیرون میومد، نه تاش لبریز از حرف های کمرشکن و رقت انگیز بود!
جیسو- آه لیسا!! فکر کردی همه مثل تو شدن که از همه حرفات یه منظور خیلی داغونی داری
من به قول تو احمق فقط دلم واسه قدیما تنگ شده ..
دلم واسه دوست قبلیم تنگ شده که خودشو تبدیل کرده به یه موجود یخی
لیسا که تمام مدت به جیسوی پریشون چشم دوخته بود بدون هیچ مکثی به سرعت جواب داد: اون دوستت خیلی وقت پیش مرد جیسو..لیسا مرد
جیسو دستشو دور لیوان خنک شیک شکلاتش حلقه کرد و نالید: لیسا محض رضای خدا بهم بگو اون دختر مهربون کجا رفته؟
لیسا پوفی کرد. اصلا جیسو و پرچونگیش رو مدت ها بود درک نمیکرد. فقط حرف میزد. حرف های بی مفهوم و به درد نخوری که هیچ سودی نداشتن! به صندلیش تکیه داد و دست به سینه لب زد: جیسو منو ببین.. این منم لالیسای جدید که الان منتظره تا حرفات تموم شه تا بره و به جهنمش برسه!
و بنگ، چون امروز یکی از همون روزای مزخرفی بود که لیسا رو با یه من عسل هم نمیشد خورد!
جیسو چندباری پلک زد: لیسا تو واقعا تو اون بازی کوفتی اینقدر تظاهر کردی به بد بودن که حالا جدی جدی باورت شده یه شخصیت شیطانی چیزی هستی؟ چرا شبیه فیلمای هالیودی حرف میزنی؟
لیسا توی اون لحظه شبیه شخصیت جوکر شده بود. همون قدر جذاب، همون قدر مرموز...
با چشم های نافذ مرموزش به جیسو خیره نگاه کرد و با پوزخندی که رو لحنش تاثیر عمیقی گذاشته بود گفت: میدونی چرا وارد این بازی شدم؟
جیسو ساکت تماشاش کرد.
خیلی وقت بود دنبال جواب این سوال بود.
چرا؟!
لیسا با این چشم های درشت مرموز که حالا روبروش نشسته بود اصلا شبیه دخترک ملوس طبقه بالایشون به نظر نمیرسید. حالا ترسناک شده بود!
گاهی شبیه قاتل های روانی خیره نگاه میکرد. گاهی مثل دزدها اطرافش رو میپاید و گاهی آدمی میشد که انگار بوی خون میداد.
هاله خاکستری رنگی دورش پرسه میزد که مو به تن آدم راست میکرد.
چیزی که باعث میشد جیسو ازش وحشت کنه.
حتی صدای جذابش هم بم تر از همیشه به گوش میرسید:
لیسا- چون از خود قبلیم متنفر بودم...
ترس و تعجب به وضوح چهره جیسو رو در بر گرفت، تو چهره جیسو همون چیزی دیده میشد که لیسا میخواست ببینش، پس با رضایت ادامه داد:
لیسا- اره! درست شنیدی جیسو. من از خودم متنفر بودم... از اون همه یکنواختی خسته بودم!
دلم یه تغییر بزرگ میخواست
یه انفجار
میدونی که چی میگم؟ یه چیزی شبیه بیگ بنگ
میخواستم زندگیم یکم هیجان داشته باشه
و بنگ
به مرور زمان...
فندک نقره ایش رو از جیب تنگ شلوارش بیرون کشید. سیگارش رو از پشت گوشش برداشت و کنج لبش گذاشت، روشنش کرد و کام عمیقی ازش گرفت.
دود خاکستری رنگش رو که بوی تلخی داشت تو صورت مات جیسو فوت کرد و با لبخند کجی گفت: هیجانش از دستم در رفت!
به طرف جیسو خم شد و با لحن مرموز تری زمزمه کرد: میخوای یه رازی رو بهت بگم جیسو؟!
جیسو سردرگم به لیسا نگاه کرد و با مکث کوتاهی سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
لیسا نزدیک به صورت جیسو با لحن وسوسه انگیزی آروم زمزمه کرد: من مجبورم... باید تمومش کنم این بازی رو ...
صداش داشت شبیه به پچ پچ میشد: وگرنه اون کسی که...
منو تموم میکنه!
و شیطانی خندید و کام عمیق دیگه ای از سیگارش گرفت.
دخترک جوری سیگار میکشید که انگار سال ها ازش کام گرفته بود و از دودش لبریز شده بود.
اگه جیسو نمیدونست که لیسا چقدر از سیگاری ها متنفره فکر میکرد لیسا از بچگی این کارو انجام داده که انقدر تو انجامش مهارت داره.
جیسو گیج و مبهوت زمزمه کرد: تو لیسا نیستی!
این تنها چیزی بود که مغز متعجبش درکش میکرد. که اون لیسا نیست. نمیتونست لیسای عزیزش باشه!!
لیسا خندید و سیگارش رو بین لب های رژ خوردش بازی داد.
جیسو از خونسردی لیسا پوفی کرد و موهاشو پشت گوشش فرستاد.
جیسو- یه لحظه حس کردم واقعا دارم با یه آدم بد حرف میزنم!
لیسا نگاه بی تفاوتی به ویوی کافه انداخت: درست حس کردی
جیسو غر زد:
جیسو- تو دیوونه شدی نه؟
لیسا- تازه فهمیدی؟
جیسو جوش آورد: هیجان؟ تو دنبال هیجانی لیسا؟ یا گند کشیدن به خودت و زندگیت؟
ارزشش رو داره که خودتو بخاطرش نابود کنی؟
از خودت متنفر بودی؟
یه نگاه به خودت و سیگار بین دستات بنداز لیسا تو از دودی ها متنفر بودی ...
تو ... توی لعنتی باید از شخصیت جدیدت متنفر باشی لیسا
جیسو کلافه از تیله های بی روح لیسا بهش تشر زد:
جسو- هی.. به خودت بیا دختر...میدونی توی اینترنت بهت چی میگن؟
ملکه ی شیطانی این لقب جدیدته!
تو اون بازی کوفتی و هر چیزی که هست رو فقط تمومش کن لیسا.. تمومش کن
لیسا به سوختن سیگارش خیره شد، خندید و گفت: دوسش دارم خفنه!
جیسو- چی رو؟
لیسا- این من جدیدو... میدونی جیسو این لیسا رو خیلی دوست دارم
جیسو گیج دهنش رو باز و بسته کرد.
لیسا عقلش رو از دست داده بود و جیسو چیزی برای گفتن نداشت، کاملا زبونش بند اومده بود. حرفاش هیچ تاثیری نداشتن، مغز لیسا کاملا مخدوش شده بود.
اون بازی لعنتی شستشوی مغزیش داده بود.
این دختر با موهای کوتاه رنگ شده و چشمای بی روح، لیسای نبود که تو این چند سال طبقه بالای خونشون زندگی میکرد و حتی یک شبم یادش نمیرفت تا شیر لب پنجرش بزاره تا مبادا گربه کوچیکی که تو اتاق زیرشیروینی بود یک شب گرسنه بخوابه. این دختر، اون دختر با موهای بلند لخت قهواه ای نبود که میشناخت!
عزمش رو جزم کرد تا آخرین خدافظی شو از لیسای عزیزش بکنه..
جیسو- نمیدونم چی باید بهت بگم لیسا ولی به نظرم هنوزم دیر نشده... میتونی تمومش کنی!
قبل از اینکه همه چی بدتر بشه... این بازی فقط یه بازی هیجان انگیز نیست... درسته پول خوبی داره...
اما خیلی چیزا رو داره ازت میگیره! به هر حال امیدوارم دفعه ی بعدی که دیدمت لیسای خودمو ببینم...
امشب پرواز دارم... همونطور که میدونی میخوام برم نیویورک و درسم رو ادامه بدم.
فقط امیدوار بودم آخرین حرفام کمکی بهت بکنه دوست عزیزم
لیسا سیگارش رو تو قهوش خاموش کرد و زیر لب زمزمه کرد: چقدر کسل کننده!
جیسو لبخند مهربونی زد. خم شد و گونه لیسا رو بوسید: دوستت دارم... حتی اگه اینقد مزخرف باشی!
لیسا پوکر گفت: من نیازی ندارم کسی منو دوست داشته باشه!
جیسو دهن کجی کرد:
جیسو- درست میگی! اینم حتما جز اون قوانین مسخره اس تو اون بازی مسخره!
اما حداقل خودت رو دوست داشته باش!
بلند شد پیرهنش رو مرتب کرد و لیسا رو بغل گرفت:لطفا به حرفام خوب فکر کن...
بعدش با قدم های نسبتا آروم کافی شاپ رو ترک کرد و نگرانی هاش رو هم با خودش برد.
اون همیشه نگران لیسا بود.
لیسا به جای خالی جیسو نگاه کرد و آروم گفت: احمق!
"احمق". کی میدونه؟ شاید پشت اون کلمه دلم برات تنگ میشه هم خوابیده بود.
لیسای تنها، سیگار دیگه ای آتیش زد و هدفونش رو دراورد و آهنگی رو که ازش متنفر بود پلی کرد.
قهوه ای که ازش متنفر بود، سیگاری که ازش بیزار بود و آهنگی که ازش نفرت داشت!
چه روز دلچسبی..
این کافی شاپ جای بدی هم نبود، مخصوصا برای خداحافظی.
چشماشو بست.
انگار که دود سیگارش تموم سلول های مغزش رو آروم کرده بودن.
آروم برای بهتر جنگیدن برای مرگ تدریجیش!
•••
با دیدن سر و وضع بهم ریختش به شیشه ی دودی مغازه ای که سر راهش بود زل زد و موهاشو مرتب کرد.
صورتش به لطف ماسک صورتی که سر صبح گذاشته بود حسابی باطراوت بود. محو مرتب کردن چتری هاش بود که نیم نگاهی به ساعتش کرد و با یادآوری اینکه حسابی دیرش شده! سریع تر دوید.
حالا که دیرش شده بود انگار پیاده روها هم طولانی تر شده بودن...
بعد از کلی دوندگی با دیدن کافی شاپی که با دوستاش قرار داشت و حالا جلوش بود لبخندی زد و به سرعت واردش شد.
با باز شدن در صدای زنگوله دوست داشتنیی طنین انداخت.
فضای چوبی و قهوه ای کافه که غرق در بوی دونه های قهوه بود حسابی دلچسب بود و فضارو شبیه کلبه های قدیمی میکرد.
روی دیواره های سرتا سر سفیدش هم ستاره های قشنگی نقاشی شده بودن...
فضای دنج اونجا عجیب به دلش نشست.
آهنگ کلاسیکی که پخش میشد کاملا فضای مورد علاقه اش رو ایجاد کرده بود و دیگه چی میتونست "مومو" رو تا این حد غرق لذت کنه؟
با دیدن سویون و بقیه لبخندی زد و به سمتشون رفت.
صدای سویون بلند شد.
سویون- دیر کردی! نکنه مامانت گیر داد؟
مومو- یااا مامان من اونطور که فکر میکنی نیست!!!
جوی- چون دیر اومدی سفارش دادیم...
مومو باشه ای گفت و آبمیوه ای که دم دستش بود رو سر کشید و گفت: امروز سوهو میاد؟
جوی نق زد: آب میوه من بوووود
مومو هم ردیف دندون های سفیدش رو براش به نمایش گذاشت.
جیمین خندید و گفت: میبینم که دختر کوچولومون عاشق شده!
مومو خجالت زده گفت:یاااا
سویون به کنایه گفت: میخوای بهش اعتراف کنی؟
مومو سریع گارد گرفت:
مومو- اوه... نه نه تصورشم وحشتناکه!
سویون پوزخندی زد: تعجبی هم نداره تو یه ترسوی به تمام معنایی!
جوی ضربه ای به پای سویون زد.
مومو که درحال خوردن کیک موزی اش بود ناراحت به سویون زل زد و سویون ادامه داد:خب منظورم اینه که شجاعت اعتراف کردن رو نداری!
جوی سعی کرد جو و تغییر بده: هی بیخیال شب بریم ویلا؟
مومو تیکه ای کیک خورد: اوه... نمیتونم بیام!
جیمین که حسابی مشغول خوردن بود گفت: من میام!
سویون ادامه داد:منم نمیتونم بیام امشب بازی دارم!
جوی هوفی کشید و گفت : بازم؟
سویون:اره امشب خیلی خفنه!
مومو گفت: هنوزم توی W.x هستی؟ میشه یکم واسم توضیح بدی خیلی تو بحرشی
سویون: بی خیال..این بازی کاملا متضاد با شخصیت توئه!
با شیطنت اضافه کرد: سوهو هم وارد این بازی شده جدیدا.. خیلی باهم حال میکنیم
باید ریسک کنی و شجاع باشی.. چیزی که تو توش چُسم نیستی!
مومو که از تمام حرفش فقط کلمه سوهو باعث شده بود شاخک هاش فعال بشن سریع گفت: جدی؟سوهو...اونم توی این بازیه؟
سویون: اهووم تازگیا اومده! جراتشو داری بیای؟
"جراتشو داری بیای" کی میدونه؟ که چطور این جمله کوتاه سه کلمه ای میتونه با قدرت عجیبی زندگیمون رو زیرورو کنه!
مومو تو لک خودش رفت که سویون ادامه داد: این تو فکر رفتنت یعنی میتونی از ارتفاع بپری توی رودخونه؟
مومو رو با چشم هاش جوری که انگار تمام ترس هاشو دونه به دونه حفظه چک کرد: یا با کوسه شنا کنی؟ کورس با آخرین سرعت؟ میتونی کارهای عجیب و غریب انجام بدی؟
مومو با اخم متعجبی به سویون خیره شد و چیزی نگفت.
سویون ادامه داد: میبینی؟ نمیتونی انجامش بدی! زندگی تو خیلی کسل کننده اس... فراموشش کن تو خایشو نداری ( این بچه ادب نداره شما ببخشیدش^^)
مومو بی اراده روی میز کوبید و گفت: هی دیگه داری زیاده روی میکنی!
من زندگیمو دوست دارم...شاید از نظر تو خسته کننده باشه!
ولی من ازش لذت میبرم...
بعد گفتن حرف هاش تو صندلیش سنگر گرفت.
سویون- اره اره مطمعنم صبح اول وقت پاشدی تا ماسک بزاری رو پوستت و این نهایت عشق و حالته... اگه میدونستی که لذت بردن از زندگی چه شکلیه هیچ وقت این حرف رو نمیزدی... تو حتی نمیتونی عشقت رو اعتراف کنی!
مومو عصبی خندید و گفت: بهت ثابت میکنم اشتباه میکنی! من ترسو نیستم سویون!
سویون- واقعا؟ پس یه بازی هیجان انگیز واسه تو هیچی نیست...تو میتونی بیای دابل ایکس و اینو ثابت کنی!
مومو- من علاقه ای به اون بازی مسخره ندارم!
سویون- پس به سوهو اعتراف کن که دوسش داری!
مومو نگاه مرددی به بقیه که ساکت بهشون زل زده بودن انداخت.
سویون پوزخند حرص دراری کرد.
سویون- زودباش دختر... انتخاب کن بازی رو انجام میدی یا اعتراف؟
مومو که دلش نمیخواست بیشتر از این ترسو خطاب بشه تو یه تصمیم آنی بی فکر گفت: انجامش میدم...
بلند شد و با قدم های سریع کافی شاپ رو ترک کرد.
اون دختره "سویون" حسابی غرورش رو خط انداخته بود!
تمام این مدت یه شخص خاص شنوده حرف هاشون بود. یه شیطان!
لیسا به گفت و گوهاشون گوش میکرد و پوزخند قشنگی روی صورتش نقاشی شده بود. پوزخند معروفش که باعث میشد بازیکنای دابل ایکس و بیشتر کنه.
با خودش زیر لب نجوا کرد: نمایش هیجان انگیزیه.
هومی کرد، تک ابروی بالا داد، با نگاهش رفتنش رو دنبال کرد و ادامه داد: زندگیش از امروز ممکنه تغییر کنه!
شاید چون یه شیطان از امروز قرار کنارش راه بره...
به سمت صندوق رفت. صورت حسابش رو پرداخت کرد. نیم نگاهی به سویون انداخت و از کافی شاپ خارج شد.
•••
'مومو'
از کافی شاپ دور شدم و به پارک سر خیابون رسیدم.
با حرص رو صندلی نشستم و آه کشیدم.
لعنت به من، بدون هیچ فکری گفتم انجامش میدم. من خیلی احمقم!
من یه احمق تمام عیارم...
شاید حق با اونا بود.
شاید من واقعا یه دختر ترسو بودم که هیجان برام بی معنی بود!
هیجان؟
این کلمه لعنتی نمیتونه زندگی یه نفرو تعریف کنه؛ میتونه؟
در واقع من به یکنواخت بودن عادت کرده بودم.
به سر ساعت خوابیدن و بیدار شدن.
به درس خوندن و دختر خوبی برای مادرم بودن! من به همشون عادت کرده بودم. این من بودم... مومو!
"انجامش میدم"
لعنت به دهنی که بد موقع باز میشه. چرا جو زده شدم گفتم انجامش میدم!!!!
دو دل بودم...
من مدت ها بود از خودم ناامید شده بودم و دلم میخواست تغییر کنم. فقط بخاطر سوهو... اون پسر، عاشق دخترای شیطون بود و هیجان
و من ... من دقیقا نقطه مقابل همه اینا بودم.
اعتراف به سوهو!؟
غیرممکن بود!
من خیلی وقته عاشقشم. چرا نمیتونم؟
چرا حتی دل و جرات اعتراف به احساسات پاک چند سالمو ندارم؟؟
آه خدایا نمیدونم. نمیدونم!
اما این وسط چیزی که برام خیلی عجیب بود رفتار سویون بود. اون چرا اینقد از من متنفر شده؟
اون بهترین دوستم بوده، تا جای که من میدونم از زمان دبیرستان خیلی باهاش صمیمی بودم.
چرا اینطوری شده همش تیکه بارم میکنه. اون بازی کوفتی...
شاید اون بازی لعنتی باعث شده اینقد از من متنفر بشه!
هووووف
نمیدونم. نمیدونم! نمیدونــــــــــــم
با حس سایه ای که رو سرم افتاد سرمو بالا آوردم. نور پشت چشمامو زد کمی چشم هامو برای دیدنش صاحب سایه تنگ کردم.
یه دختر دیدم که روبه روم ایستاده بود.
چهره اش بخاطر ماسک روی صورتش معلوم نبود ولی موهای کوتاه بلوندش خیلی قشنگ بود و بی نهایت جذاب...
تنها چیزی که معلوم بودن چشم هاش بودن، چشم های درشت و خماری که مرموز و بی احساس بهم زل زده بودن!
اون چشم های نافذ بهم حس عجیبی میدادن چیزی شبیه به قدرت...
محو چشم هاش بودم که ماسک سیاهش رو پایین کشید و چهره ی خاصش نمایان شد.
جذاب بود، خیلی زیاد. صورتی گرد و عروسکی داشت و چشم هاش زیباترین عضو صورتش بودن!
توجهم به تتو های ریزی که روی بدنش بود جلب شد. ترقوش، کنار گوشش و گردنش.
از همشون عجیب تر تتوی روی گردنش بود. شبیه به یه درخت که شاخه هاش به شکل وحشی تو تمام گردنش پخش شده بودن!
چهره اش شبیه عروسکا بود و به لطف تتو ها خیلی سرد، خشک و با ابهت به نظر میرسید.
با تکون خوردن دهنش تیله هام سرخوردن و رو لب های قلوه ایش ثابت موندن
- حرفاتون رو شنیدم...
مومو- ببخشید؟!
گیچ پرسیدم که دختر با لحن سردی گفت: لیسا
مومو- چی؟
لیسا پلکی زد و جوری که انگار با یه دختر بچه طرف باشه توضیح داد: تو میتونی بهشون ثابت کنی که ترسو نیستی و شجاع تر از اونی هستی که اونا فکر میکنن...
مبهوت و خنگ لب زدم: آه بله...خب...
نمیدونم چرا شاید از روی ابهتی که داشت بی اراده ادامه دادم:
مومو- نمیدونم چقد از حرفامون رو شنیدی ولی من نمیخوام وارد اون بازی بشم..
با حالت بی روحی که چهرش داشت نجوا کرد:
لیسا- باشه... حق انتخاب با توعه اما جرات چیزی نیست که تو همه وجود داشته باشه. آدما جرات رو تو خودشون میسازن!
بلافاصله ماسکش رو زد و گفت: مطمعنم بازم میببینمت دختر کوچولو
و یه کارت طلایی به مومو داد و لحظه ی بعد اونجا رو ترک کرد.
مومو گیج به کارت طلایی نگاه کرد و اروم لب زد: این دیگه چیه؟ چهره اش خیلی آشنا بود...کجا دیدمش!؟
و بی اراده به این فکر کرد چقدر دوست داره مثل اون دختر باشه.
همون قدر جذاب، با ابهت و مرموز...
•••
سویون با پوزخند گفت: عمل انجام شد!
و گوشیش رو خاموش کرد و کنار دستش گذاشت.
جیمین- چی میگی؟
سویون ابروی بالا انداخت:
سویون- هیچی
جوی توبیخ گرانه لب زد:هی چرا اینقدر اذیتش میکنی؟
سویون: نمیدونم...شاید چون از ادم های ترسو خوشم نمیاد.
جیمین: باید ازش معذرت خواهی کنی!
سویون بی تفاوت گفت : من دیگه میرم...
جیمین رو به جوی گفت: به نظرت مومو وارد دابل ایکس میشه؟
جوی: نه امکان نداره!
جیمین: اما شما اونو دست کم گرفتید..دخترا وقتی دعوا میکنن خیلی ترسناک میشن...
•••
به سقف زل زده بود که صدای مادرش رو شنید.
_مومو شام خوردی؟
از اتاقش بیرون رفت و گفت: اره خوردم..دیر رسیدی!
مادرش رو بوسید. مادرش خسته لب زد:
_سرم شلوغ بود...قرار خوب بود؟
مومو به لباس در آوردنش خیره شد و در حالی که سخت تو فکر بود لب زد:
مومو_ اره..خوش گذشت..
_قیافت که اینو نشون نمیده!
مومو کلافه گفت: خوب بود..خستم میرم بخوابم...
_باشه شب بخیر دختر قشنگم
مومو زیر لب زمزمه کرد: دوستت دارم مامان
به سمت اتاقش رفت در رو بست و روی تخت دراز کشید.
حس میکرد یه چیزی کمه، یه چیزی شبیه به غرورش که تو اون کافی شاپ به گند کشیده شده بود.
شاید دیگه نباید به اون کافی شاپ میرفت. براش بد شانسی آورده بود.
به کارت طلایی رو عسلیش خیره شد.
روی کارت نوشته شده بود W.X
کنجکاو بود. در حد مرگ.
شاید باید جرات رو تو خودش میساخت.
دو دل بود...نمیدونست باید کدومش رو انجام بده!
اعتراف به سوهو
یا اون بازی مسخره!
به پوستر های اتاقش نگاه کرد. ماشین های رالی، موتر های سرعتی، عکس دختری که با یه دلفین شنا میکرد... شاید هیچ کس اینو نمیدونست اما مومو عاشق هیجان بود!
هیچ وقت هیچ کس سعی نکرده بود بشناستش چرا؟ یعنی انقدر کسل کننده بود!
شاید اگه یکم بیشتر مومو رو تماشا میکردن میفهمیدنش.
هوفی کشید و لب زد: آخرش دیوونه میشممممم...
تو یه تصمیم آنی لب تاپش رو روشن کرد. به بهانه گشت زدن تو نت ولی در اصل به هدف سرچ W.X و دانلود کردنش.
مردد بود.
بر خلاف همیشه که برای دانلود شدن هر چیزی ساعت ها صبر میکرد تو سرعت باور نکردنی برنامه دان شد.
انگار همچی دست به دست هم داده بود تا مومو اون بازی رو نصب کنه!
با خودش گفت:اشکال نداره مومو...فقط یکبار...
و قبل اینکه پشیمون بشه دکمه ی ثبت رو فشار داد و پیامی با این محتوا براش ارسال شد.
"به دابل ایکس خوش آمدید!
از نصب این بازی مطمعن هستید؟"
YES OR NO
مومو آب دهنش رو فرو داد. مطمعن بود؟ نمیدونست.
صدای سویون تو گوشش پیچید" تو جراتشو نداری. خایشو نداری."
زیر لب با حرص لب زد: دارم
و بی هیچ فکر اضافه دیگه ای YES رو زد.
و چه سرنوشتی رو برای خودش رقم زد... سخت، ترسناک و چیزی لبریز از مرگ!!
"حکم این بازی شجاعته...!
برای زندگی کردن در این دنیا باید ماسک بزنید.
ما این ماسک رو بهتون میدیم.
توی این بازی شما باید شخصیت اصلیتون رو فراموش کنید
و یه بازیکن جدی باشید که برای رسیدن به خواسته و اهدافش تلاش میکنه.
اگه میخوای زندگی هیجان انگیزت رو شروع کنی نقاب شجاعتت رو بردار و وارد این بازی شو!"
دست هاش قبل از مغزش فرمان دادن و وارد بازی شد و اسمش رو به عنوان بازیکن ثبت کرد...
"هیرای مومو"
پیام بعدی که براش ارسال شد درمورد قوانین بازی بود.
" دابل ایکس صحبت میکنه!
بهتره قانون های منو جدی بگیری بازیکن جدید مومو!
قانون شماره یک: وقتی وارد این بازی میشی راه برگشت وجود نداره.
فقط یه راه برای بازگشت هست و اون 'X' عه، تنها کسی که میتونه بهت اجازه خارج شدن از بازی رو بده یا حتی حذفت کنه، جوری که انگار از اول وجود نداشتی! "
مومو با یه لبخند ساختگی که از ترسش سرچشمه میگرفت لب زد: چه مسخره!
" قانون شماره دو: هر اتفاق بدی توی این بازی رخ بده بازیکن حق نداره به پلیس گزارش بده یا خبرکشی کنه... اگه این اتفاق بیفته مجازات میگیره! "
مومو- وآ مگه آدم قرار بکشیم... یه بازی دیگه چرا انقدر همچی رو جنایی میکنن
" قانون شماره سه: عشق ممنوع.
چون هیچ عشق خالصی تو این بازی وجود نداره و همش در راستای اهدافه بازیه."
مومو صورتشو درهم کشید: مگه داریم دراما بازی میکنیم؟
" قانون شماره چهار: آنلاین بودن!
ممکنه شما در نیمه شب مجبور به انجام عملی باشید پس شما باید در هر زمانی آماده باشید..."
مومو- شت
" قانون شماره پنج: شما هیچوقت نباید هویت واقعی خودتون رو افشا کنید.
در این بازی شما یه فرد شجاع،حریص و دروغگو هستید....شما میتونید شخصیت اصلی خودتون رو پشت نقابتون پنهان کنید! "
مومو- مثل جوکر؟
" قانون شماره شش: شما باید لیستی از ترس های خودتون آماده کنید تا دفنش کنیم."
مومو با اکراه و هیجان ذاید وصفی که زیر پوستش میدوید لیست رو پر کرد.
که به آخرین پیام رسید.
" آخرین قانون این بازی شماره ی هفته: این شماره پنهانه و وقتی شما مرحله ی 7 رو رد کنین میتونید کشفش کنید.
این بازی 12 مرحله داره و برای اینکه بتونید واردش بشید طی یه ماموریت تماشاگرا باید بهتون رای بدن...
وقتی وارد 12 مرحله اصلی بشید و مرحله های فرعی رو رد کنید به عنوان شیطان انتخاب میشید.
هرچقدر که تماشاگرهای بیشتری داشته باشید زودتر وارد 12 مرحله اصلی میشید.
* مشخصاتتون رو پر کنید."
مشخصات شخصیش رو پر کرد. پیام بعدی ارسال شد.
"حالا برای گرفتن اولین عمل خود دکمه ثبت را فشار دهید..."
شکمش از حس عجیبی فشرده شد.
حس هیجان درونش فوران کرده بود و از این حس لذت میبرد. حسی که تا حالا لمسش نکرده بود، زیر شکمش رو قلقلک میداد.
قلبش با شدت می تپید و آدرنالین تو خونش میدوید.
تمام بدنش نبض گرفته بود و داشت از شدت استرس عرق میکرد.
دکمه ی ثبت رو فشار داد و برای دریافت اولین عملش منتظر شد.
چشماش رو بست.
امیدوار بود اولین عملش رو بتونه انجام بده...
"مومو بازیکن شماره 313 اولین عمل شما دریافت شد!"
بازی به این معروفی فقط 313 بازیکن داشت؟ تعجب برانگیز بود.
این موضوع حسابی گیجش کرد.
با خوندن متن و عملش چشم هاش گردتر شدن. خب.. یکم عجیب بود ولی خیلی هم سخت نبود!
لب تاپش رو بست و با خودش گفت: من میتونم انجامش بدم!
من میتونم...
•••

YOU ARE READING
Black mask
Fanfiction•➻ #BlackMask°ᝰ • روزی که از یتیمخونه بیرون میومد؛ به فکر یه شغل خوب بود تا شرافتمندانه زندگی کنه! اما بعد چندسال، تبدیل به کثیفترین کارکتر یه بازیآنلاین شده بود تا حالا داستانی رو از آخر به اول خوندید؟ داستان ما به ته خط رسیده بود. تا اینکه "او...