5(Sweet night)

452 67 12
                                    

لیسا رو پشت سر گذاشت و قدم های سرکشش رو تند تر کرد.
باید یه فکری برای این اوضاعه تخمی میکرد.
بسته سیگارشو از جیبش بیرون کشید و گوشه ابروش رو خاروند.
فقط یه نخ سیگار براش مونده بود.
سیگارشو گوشه لبش گذاشت، جعبشو مچاله کرد و یه گوشه پرتش کرد.
جیب لباس هاشو و زیر و رو کرد و دنبال فندک اصلش گشت و در این حین به این فکر کرد که همه چی داشت بیخ پیدا میکرد.
مخصوصا با وجود تازه وارد کوچولو!
اون دختر بچه فسقلی حسابی همه برنامه هاشو بهم ریخته بود. تمام لحظاتی رو که توی بازداشت موقت بود به فکر اون دختر گربه ای بود و اینکه چرا باید به اون موجود ترسیده کمک کنه؟
و جوابش یه صفحه سفید بی انتها بود که تا ته افکارش رو در برمیگرفت.
با پیدا نکردن فندکش دستی به صورتش کشید.
سیگار رو پشت گوشش گذاشت و دست به کمر ایستاد.
اول باید میرفت سراغ موتورش که کنار عمارت پارک شده بود.
اون عمارت لعنتی!!
چونگها زرنگ تر از این حرفا بود که بخاطر یه مشت کاغذ اونارو تو دردسر بندازه. یه چیزی مشکوک بود و حس میکرد جوابش تو کوله پشتی که همراه اون دختربچه فرستاده جا مونده، پس باید هر چه سریع تر خودشو به اون گربه دردسرساز میرسوند‌.
قبل از اینکه چونگها دست به کار شه...
نگاه کلی به دور و برش انداخت.
الان دقیقا کجا بود؟
- فاک
با یه حساب کتاب سر انگشتی دید ‌که تو دور ترین نقطه از شهره...
باید دعوت نکرده از طرف لیسا رو قبول میکرد؛ تا، تا به یه جایی برسونتش!
برگشت که با جای خالی ماشین لیسا روبرو شد.
شتی زیر لب گفت فوشی به لیسا داد و موهاشو بهم ریخت.
- گوه تو این شانس
•••
با دیدن موتورش نفس آسوده ای کشید‌.
ساعت نزدیک چهار صبح بود.
دیروز همین موقع و توی همین ساعت موتورش رو اینجا پارک‌ کرده بود.
انگار سرنوشت برنامه ریخته بود تا کیم تهیونگ و وقت و بی وقت به اینجا بکشونه.
کلاه سیکلتش رو برداشت تا سرش کنه، روی موتور نشست و نیم‌ نگاهی به اون عمارت نفرین شده انداخت.
چند تا مرد کت و شلواری جلوش دست به سینه ایستاده بودن.
انگار صاحب عمارت حسابی عصبانی بود.
باید میرفت و سرکی توش میکشید و با صاحبش یه قهوه میخورد!
بر خلاف فکرش کلاهش و سر کرد و موتورش رو روشن کرد و به راه افتاد.
الان وقتی برای فکری که تو سرش داشت، نداشت.
ولی بعدها حتما باید میومد و با صاحب این عمارت گپی‌ میزد.
•••
با متوقف کردن موتورش پاهاشو از دو طرف روی زمین گذاشت و کلاه سیکلتش رو از سرش برداشت.
دستی به موهای لختش کشید و گوشی شو بار دیگه چک کرد. با نیم نگاهی به محله صفحه گوشی شو بست و ابروی بالا داد.
دقیق تر از اون چیزی که فکرشو میکرد آدرس رو ثبت کرده بود. انگار که قرار بود چیزی براش پست کنن. حتی شماره پلاک روهم قید کرده بود.
نیشخندی زد: گود گرل
موتور و خاموش کرد و سویچشو برداشت.
با یه حرکت صد و هشتاد درجه ای از موتوش پیاده شد و فقط با چند قدم کوتاه جلوه خونه مومو ایستاد.
یه خونه ی معمولی دو طبقه که دقیقا مناسب شخصیت اون دختر بچه بود.
چراغ هاش خاموش بودن و این نشون دهنده نظم و قانون مداری اون خانواده برای زندگی بهتر بود.
قدمی عقب تر رفت و با نگاه کلی خونه رو از نظر گذروند که با دیدن پنجره باز اتاقی لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد: باید ازش تشکر کنم انقدر راحت کارامو راه میندازه؟
مومو به شکل ویژه ای کارها‌ رو برای تهیونگ راحت میکرد.
سیگاری رو که پشت گوشش گذاشته بود و گوشه لبش گذاشت. با فندک جدیدش که چند دقیقه پیش خریده بود آتیشش زد و کام عمیقی ازش گرفت.
به طرف موتورش برگشت و بهش تیکه زد و سیگارش رو دود کرد.
اون دختر بچه الان تو کدوم یک از اتاق ها خوابیده بود؟
ریز بینانه تر کل خونه رو از نظر گذروند.
چیزی به ذهنش نمیرسید. خسته تر از این حرفا بود که حدسم بزنه!
کام عمیق دیگه ای از سیگارش گرفت و نیکوتین رو تو ریه هاش حبس کرد، در حالی که به پنجره نیمه باز اون اتاق نگاه میکرد نچی کرد و دود و حلقه وار از دماغش بیرون داد.
خوب، اگه یه نفر دیگه تو اتاق بود میزد به چاک!
با یه کام عمیق دیگه باقی مونده سیگارش رو زمین انداخت.
از تو باکس موتورش یه ماسک جدید مشکی برداشت و زدش.
با یه قدم بلند و یه جهش خیلی ماهرانه از دیوار بالا رفت و رو لبه پنجره نشست.
•••
با حس سوزی ‌که از لای پنجره نیمه باز اتاقش بدنشو احاطه میکرد تو خودش مچاله شد.
تو عالم خواب زیر لب با ملچ‌ و ملوچ نالید:
مومو- پنجره رو ببند مامان
تهیونگ که بالای سر مومو ایستاده بود و با یه لبخند مسخره نگاهش میکرد با صدای بمش زمزمه کرد: پیشی کوچولو سردشه
دیدن زدن بدن این دختربچه سر به هوا در حالی که فقط نور کم شب خوابش پوستش رو رویایی جلوه میداد یه تفریح سالم بود که تهیونگ عمرا بیخیالش نمیشد.
مومو تو جاش غلتی زد و اخم کرد.
داشت کابوس میدید.
در حال دویدن بود. هوا به شدت سرد بود.
دستش بین دستای یه مرد قفل شده بود.
مومو به پشت برگشت؛ کلی سگ سیاه دنبالشون بودن!
با ترس نگاهش و از سگ ها گرفت و به طرف کسی که دستاشو گرفته بود برگشت که با دیدن ماسک سیاه ترسناک روی صورت اون شخص و چشمای به خون نشستش جیغی کشید و از خواب پرید.
نفس نفس میزد و روی تمام تنش عرق سردی نشسته بود.
دستشو دور بدنش پیچید که صدای خنده کسی رو شنید و کمرش از شدت ترس سیخ شد.
با شدت به پشت برگشت که با دیدن یه مرد با ماسک سیاه وحشتناکی اونم دقیقا بالای سرش که شباهت زیادی به تهیونگ و شخص تو خوابش داشت هوش از سرش پرید.
و بی هیچ فکری جیغی کشید که تهیونگ با حرکت حساب شده سریعی روش خم شد و قبل از اینکه دیر بشه دستشو رو دهنش گذاشت و لب زد: هیش!
نفسش بوی سیگار میداد... و دوباره حکایت تلاقی تیله ها ...
همون چشم های ترسیده دخترونه مشکی که سخت به اسارت چشم های سرد کیم تهیونگ در امده بودن.
چشم های تهیونگ به لطف نور کم سوی شب خواب میدرخشیدن و این باعث میشد پروانه های سرکشانه زیر دل مومو بال بال بزنن!
تهیونگ با شرارت عجیبی زبونشو رو لبش کشید، تیله های بی حیاش رو تو صورت دخترک چرخوند و مردونه نجوا کرد.
تهیونگ- پوستت جون میده واسه تتو شدن اونم توسط خودم وقتی به تخت بستمت و تو داری جیغ میکشی ...
مومو مثل برق گرفته ها با شنیدن صدای بم اون پسره عوضی اخم کرد خیلی محکم دستای تهیونگ و پس زد و خودشو عقب کشید.
این پسر مزخرف توی اتاقش چیکار میکرد؟
به نظر تهیونگ واکنش تندش به شخصیت دخترونه ملوسش نمیومد، ولی عجیب داشت از صحنه مقابلش لذت میبرد.
دید زدن یه گربه اخموی مخملی روی تختش که تو خودش پیچ خورده بود و با تاب و شرتکی که حسابی طنازش میکرد بهش زل زده بود، در حالی که چشم هاش ترسیده بودن اما چین بین ابروهاش چیز دیگه ای میگفتن واقعا جذاب بود.
با صدای مومو چشم های هیزش رو بار دیگه روی رون ها و سینه های برجستش چرخوند.
مومو- اینجا چه غلطی میکنی؟
مومو با عصبانیت آشکاری گفت
و تهیونگ بی خیال چشمکی به لحن گستاخش زد و با ابروهاش به چاک سینه مومو اشاره کرد که مومو با حرص دستشو به سینش گرفت.
جیغ جیغ کرد: تو چطور اومدی تو؟
تهیونگ با خنده دستاشو بالا برد و به سمت پنجره اشاره کرد: پنجره رو ببند..اگه نمیخوای راهزنا شبا بیان و دیدت بزنن...
وقتی با یه شرتک و نیم تنه ی سکسی رو تختت لم دادی!
مومو به حالت عصبی سریع خودشو با پتوی طوسی رنگش پوشوند. اون حرفا موجی از گرمای عجیبی رو تو بدنش به راه انداخته بودن که اصلا ازش خوشش نمیومد.
پس با لجاجت لب زد:
مومو- راهزنا باید یاد بگیرن این خونه ی کوفتی در داره
تهیونگ شونه ای بالا انداخت.
تهیونگ- من عاشق پنجره های نیمه بازم و قرار ملاقات با چشم های بسته شاهزاده خانوم ها
و خیره خیره مومو رو نگاه کرد که موهای تن مومو سیخ شد.
چشم های تهیونگ گستاخ و بی پروا بودن!
انگار دوباره اون خواب عجیب شروع شده بود.
و باز هم دل مومو قرار نبود بیخیال چشمای نافذ اون پسر بشه!
اما با یادآوری ویدیوی که از تهیونگ دیده بود پوزخندی زد و چک محکمی رو صورت دل احمقش کوبید که داشت محکم میتپید.
تهیونگ با دیدن پوزخند مومو ابروی بالا داد.
این دختر امشب عجیب شده بود؛ آروم روی تخت نشست و گفت:باید حرف بزنیم!
مومو چند لحظه سکوت کرد و با چندبار پیاپی پلک زدن سعی کرد به خودش بیاد.
حرف زدن با اون پسره مسخره اونم روی تختش با این شرایط اصلا ایده جالبی نبود.
مومو- من حرفی با تو ندارم
و تیله هاشو رو ماسک سیاه تهیونگ فیکس کرد.
چشم های تهیونگ رو صورت درهمه رفته مومو چرخید و رو لب های بهم فشرده شدش قفل شد.
دست به سینه عصبی نشسته بود، تو خودش مچاله شده بود و لب هاشو روی هم فشار میداد.
این حرکت مومو، تهیونگ رو به یاد دخترکش مینداخت...
همون موجود کوچولویی که چند کیلومتر اون ور تر الان عمیق به خواب رفته بود. در حالی که مطمئن بود بغض کرده و عروسک تدی شو بین دستاش فشار میده.
آهی از سر دلتنگی کشید و سعی کرد با گربه آماده حمله روبروش صلح کنه.
تهیونگ- ولی من یه حرفایی دارم ...
مومو اخمش رو عمیق تر کرد که تهیونگ با یه حالت بامزه ای لب زد: مثل تشکر؟
انگار سعی داشت فقط دل مومو رو به دست بیاره؛ مومو بیشتر از این که به نظرش یه زن باشه، یه دختربچه آسیب پذیر بود.
پس با لحن ملایمش ادامه داد:
تهیونگ- و یکم عذرخواهی!
مومو زیر چشمی نگاهی به چشم هاش نافذ کیم تهیونگ انداخت. صدای بمش از زیر ماسک بم تر به گوش میرسید و دلهره آور تر...
تهیونگ با دیدن توجهش ادامه داد: بخاطر تو اون شب گیر نیفتادم!
مومو زیر لب پچ پچ کرد. برو به درک!
تهیونگ بی اختیار لبخند زد.
این دختر تفریح خوبی بود بین جنگ اعصابی که این روزها داشت. پس با حوصله پرسید:
تهیونگ- میشه بگی مشکلت چیه؟
لحنش جدی بود. اما چشم هاش به بچه بازی های مومو میخندیدن.
مومو کمی ول خورد و با صدای ضعیفی زمزمه کرد:
_ اون ماسک کوفتیت
مومو فقط حرف دلش رو زد، بی ریا و خیلی ساده، مومو در عین معصومیت، رک بود و چی میتونست جذاب تر از این باشه؟
خنده تهیونگ با صدای نازک مومو که غر میزد عمیق تر شد؛ مخصوصا با دیدن پنجه های کشیده دخترونش که سعی در پنهان‌کردن چاک سینش داشتن...
تهیونگ صدا دار خندید و بلند شد.
پشتشو به مومو کرد و گفت: سریع لباساتو عوض کن
وگرنه به چیزی که اون شب گفتم عمل میکنم!
مومو اخماش و رها کرد و کمی فکر کرد‌.
مگه چی گفته بود؟
با یاد آوری اون جمله بی شرمانه پوست گوشه لبش رو بین دندون هاش درگیر کرد.
پسره هیز عوضی!
بهتر بود کار دست خودش نده و خودشو از این شرایط معذب کننده نجات بده.
خجالت زده در حالی که گرمای عجیبی پشت گوش هاش رو گرم کرده بود سریع بلند شد چراغ اتاقش رو روشن کرد و به سمت کمدش رفت.
زیر لب غر زد:
مومو- به نفعته برنگردی
تهیونگ همونطور که پشتش به مومو بود ماسک و از رو صورتش برداشت و شیطنت کرد: پوستت مادر زاد برنزست یا برنزه کردیش
مومو شلوار گشادی رو بیرون کشید پشت در باز کمدش قایم شد و گفت: به تو ربطی نداره
مومو فقط به این حجم از بی شرمی عادت نداشت. پس فقط سعی میکرد اون مرد بی پروا رو با جواب های رک و بی پرده از سرش باز کنه.
سریع شلوار رو پوشید که ته با لحن کیوتی گفت: حق باتوئه...
تنها زندگی میکنی؟
مومو نیم تنش رو درآورد.
چشم هاشو تو کاسه چرخوند و در حالی هی چک‌ میکرد که تهیونگ برنگرده خواست شومیزش و تنش کنه که صدای مادرش باعث شد تمام عضلانش منقبض بشن و خشکش بزنه.
اون توی اتاق با نیم تنه برهنه با یه پسر تنها بود و مادرش پشت در ایستاده بود!!
_مومو گوشی منو ندیدی؟!
مومو و تهیونگ به شدت به سمت هم برگشتن و تهیونگ تیله های گرد شدش رو، رو بالا تنه مومو چرخوند.
خوب عالی بود.
اون سینه های برجسته و اون رنگ تحریک کننده جذاب دوست داشتنی یه ویو خیلی خوب به تهیونگ داده بود.
انقدر خوب که تهیونگ سوتی زد و نگاه برزخی مومو رو به جون خرید.
حالا تهیونگ میتونست رنگ آبی رو تو لیست رنگ های دوست داشتین قرار بده؛ البته وقتی که اون رنگ مجذوب کننده سینه های برنزه ای رو قاب گرفته باشن!
مومو با دیدن چشم های براق تهیونگ و صورتی که حالا بدون هیچ ماسکی در نهایت بی حیایی بهش زل زده بودن؛ و شنیدن صدای قدم های که هر لحظه به در اتاقش نزدیک میشدن یخ بست.
نگاه عمیقی بین تیله های خودش و تهیونگ شکل گرفت.
قدم ها پشت در متوقف شدن و صدای مادرش که با احتیاط پرسید:
- مومو خوابیدی؟
مومو آب گلوش رو به سختی پایین داد و با التماس به چشمای ته زل زد.
چشمای تهیونگ بی هیچ ترسی آماده ملاقات با فرد پشت در بودن و مومو سعی داشت با التماس نگاهش بفهمونه هیچ علاقه ای نداره مادرش اونو توی اتاقش ببینه.
جنگ بین تیله هاشون ادامه داشت و ادامه داشت تا اینکه...
نگاه مومو و تهیونگ با پُف تهیونگ شکسته شد.
دستگیره در به سمت پایین در حال حرکت بود که همه چی رو حالت آهسته رفت.
تهیونگ تو یه حرکت سریع خودشو به مومو رسوند
و قبل اینکه مومو حتی بفهمه داره چیکار میکنه
درست لحظه ای که در کاملا باز شد هر دوشون روی تخت پرت شدن و زیر پتوی مومو مدفون شدن!
در حالی که سینه های مومو مماس با چشما و لب های تهیونگ بود و نفس های داغش رو سینه مومو پخش میشد.
و برامدگی عجیب غریبی رو تخت ایجاد شده بود.
مومو و تهیونگ رسما توهم لوینده بودن و تپه نسبتا بزرگی رو زیر پتو درست کرده بودن!
لحظه ای بعد وقتی هردوشون نفس هاشون رو حبس کرده بودن در باز شد و مادر مومو وارد اتاق شد.
- مومو بیداری؟
مومو با شنیدن صدای مادرش مسخ شده سرشو از زیر پتو بیرون آورد.
مومو- اوه مامان
مادرش در حالی که به برامدگی تخت خیره شده بود لب زد:
- بیدار بودی؟
مومو چند باری پلک زد و خندید: آآآآ اره اینطور به نظر میاد
مادرش نگاهشو بین مومو و تخت و برامدگی زیر پتو جا به جا کرد و پرسید:
- کابوس دیدی؟
مومو هول جواب داد: نه..نه..فقط..تشنه ام بود!
و خیلی ضایع خندید.
مادرش به طرف پارچ آب رو میز تحریرش که گوشه دیگه اتاق بود رفت و از تو پارچ کوچیک روش برای مومو آب ریخت‌.
که موقع برگشت پاش به چیزی گیر کرد.
پایین و نگاه کرد و با دیدن سوتین مومو و ماسک سیاهی غر زد: مومو صدبار میگم سوتیناتو پخش و پلا نکن
تهیونگ با شنیدن حرف مادر مومو خندید که تمام نفس گرمش رو سینه های مومو پخش شد و باعث شد مومو وول بخوره که مادرش سریع گفت:
چی‌ چپوندی زیر پتوت؟
مومو از شدت ترس سکسکه ای کرد که مادرش ابروی بالا داد.
مومو نفهمید چطور فقط از زیر پتو دستشو دور گردن ته پیچید اونو محکم به سینش چسبوند و پاهاشم دورش حلقه کرد و با خنده گفت:
مومو- عروسک
و خندید که پشت بندش سکسکه ای کرد.
مادرش مشکوک نگاهش کرد و بعد گذاشتن لیوان آب رو عسلی کنار تختش لب زد:
- فک کنم گوشیم رو روی تختت جا گذاشتم..
مومو با چشم های باز شده گفت: نه...من اونو گذاشتم توی اتاقت!
_واقعا؟ولی اونجا نبود!
مومو: اوه... من مطمئنم که اونجاست! من واست پیداش میکنم مامان الان فقط بزار بخوابم
بالافاصله خمیازه ای کشید و سرشو جوری زیر پتو فرو کرد که مادرش هیچ چیز برای گفتن نداشت.
در حالی که حسابی گیج شده بود از اتاق بیرون رفت...
با تعجب پشت در ایستاد و با خودش گفت: یعنی داشت فیلم ناجور میدید؟
به در بسته اتاق نیم نگاهی کرد.
سرشو کج کرد و بعد کمی فکر ترجیح داد به سمت اتاقش بره و حاضر بشه.
چون دیرش شده بود و امشب شیفت داشت و باید زود میرفت.
به هر حال مومو انقدر بالغ شده بود که بتونه چندتا فیلم ناجور ببینه و سوسک بکشه! دخترک عزیزیش انگار واقعا بزرگ شده بود.
مومو وقتی از بیرون رفتن مامانش مطمئن شد نفس عمیقی کشید.
- مسیح بهم رحم کرد
که سکسکه باعث شد حرفش قطع بشه و تو جاش بپره!
و متوجه لب های جم شده و نفس حبس شده تهیونگ رو پوست بدنش بشه.
با جیغ ضعیفی صورت تهیونگ و به پشت پرت کرد و سکسکه دیگه ای کرد.
تهیونگ وقتی تونست از بین بازوهای دختر نجات پیدا کنه هوا رو بلعید و با چشمای که برق شیطنت میزدن از همون زیر پتو به مومو خیره شد.
مومو بالاخره فرصت کرد صورت بی نقص پسرک رو با خیال راحت دید بزنه.
با دقت چشم هاش، گونه هاش، لب هاش و تک تک اعضای صورت پسرک رو از نظر گذروند. چهرهش مردونه و دوست داشتنی بود. حتی کمی جذاب، مخصوصا اون خال کوفتی!
تهیونگ با دیدن نگاه کاوشگر مومو رو صورتش با لحن‌ گرمی گفت:
- انگار مشکلمون حل شد! حالا حرف بزنیم؟
مومو با یه نفس مضطرب نگاهی به اون تیله های مشکی انداخت و خواست بلند شه که تهیونگ دست انداخت رو شونش و جلوشو گرفت. سر خودشو از زیر ملحفه کامل بیرون اورد و همراه با نچی گفت:
تهیونگ- حیف شد... میخواستم بهش بگم که دوست پسرتم!
و به در بسته خیره شد.
اون جمله کافی بود که واسه چند لحظه قلب مومو تندتر بزنه و نفسش حبس بشه.
تهیونگ دستی به موهای خوش حالتش کشید به آرنج تکیه داد و به صورت مومو خیره شد و با صدایی که به قصد بم ترش کرده بود نجوا کرد: در رو قفل کن!
مومو اول نشنید پس با تعجب و اخم ضعیفی به اون پسره خیره سر خیره شد که تهیونگ حرفش رو تکرار کرد: درو قفل کن دیگه
مومو سکسکه ای کرد و با لحن لجی گفت: چرا اونوقت؟
تهیونگ خندید و ملایم تر گفت: نمیخوای که دوباره بیاد تو و تو رو با همچین پسر جذابی باهم روی تخت ببینه؟
هر چند اگه بخوای بازم اونطوری بغلم کنی من مشکلی ندارم!
و لبخند پت و پهنی به صورت سرخ مومو زد‌.
مومو دست ته رو پس زد.
روی تخت نشست و موهای آشفتش رو مرتب کرد و لب زد: میخواستی چی بگی؟
تهیونگ کمی به مومو و بالا تنه نیمه برهنش خیره شد و آب دهنش رو قورت داد.
نگاهش رو به تیله های منتظر مومو داد و بعد تر کردن لبش گفت: نظرت چیه اول یه چیزی بپوشی؟
مومو مثل جن زده ها انگار که تازه یادش افتاده باشه لخته جیغ بلندی کشید و به طرف لباسش دوید که صدای مادر رو از راه رو شنید:
- کمک میخوای؟
مومو با برداشتن دم دستی ترین لباسش و گرفتنش جلوی خودش رو به مامانش داد زد: نه سوسک بود کشتمش
مادر مومو تک ابروی بالا داد و به لیست خرید وسایلش حشره کش رو هم اضافه کرد.
این روزا زیادی سوسک تو خونشون پرسه میزد.
تهیونگ که داشت تخت رو گاز میگرفت با تک سرفه ای روی تخت نشست و زیر چشمی بار دیگه بدن مومو رو دید زد.
اون پوست برنزه واقعا ارزشش و داشت؛ حتی اگه گربه وحشی جلوش روش پنجول مینداخت.
با صدای پر حرص مومو چشم هاشو بست و خندید.
مومو- چشمای لعنتی تو ببند کیم تهیونگ شی
تهیونگ لب هاشو طبق عادت خیس کرد: خیلی خوب بستم
مومو پوفی کرد و سریع بولیز رو پوشید.
به طرف لیوان آب روی عسلی رفت برداشت و یک نفس سر کشیدش.
و با دیدن سکسکش که قطع شده بود فحشی زیر لب به پسری که رو تختش لم داده بود داد. تو قافل گیرکردنش استاد بود!
به طرف ته برگشت تا بگه چشماتو باز کن که دید داره با یه لبخند خیلی حرص درار نگاهش میکنه.
با خودش فکر کرد کاش میتونست این موجود رو بکشه و هم خودشو هم جامعه رو و از شر انگلی مثل اون نجات بده.
پوفی کرد و با ضربه محکمی تو صورت خودش کوبید که باعث شد حتی تهیونگم از جا بپره.
رو به تهیونگ لب زد: اینو زدم بدونی چقدر الان قاطیم مستر پس حرفت رو بگو
تهیونگ تک خنده ی مبهوتی زد: اون کارت طلایی!
مومو دست به سینه شد:
مومو- خب؟
تهیونگ- از کجا اوردیش؟!
مومو با اخم و تردید لب زد:یه نفر بهم دادش!
تهیونگ: لیسا؟
مومو سرشو به نشونه تائید تکون داد.
تهیونگ دستی به صورتش کشید. از جاش بلند شد و سینه به سینه مومو ایستاد.
تهیونگ- کولی کجاست؟
مومو خم شد و از زیر تخت کولی رو بیرون کشید و انداختش بغل تهیونگ
تهیونگ کولی رو چک کرد که مومو بی اختیار پرسید: بخاطر یه جعبه روبیک و چهارتا کاغذ ساده انقدر بدبختی کشیدیم؟
تهیونگ بعد چک کردن محتویات کولی لب زد: اره انگار...
مومو پوفی کشید که تهیونگ کولی رو روی دوشش انداخت و چشمای مومو رو از نظر گذروند.
این چشم ها دلخور به نظر میرسیدن و انگار حرفی برای گفتن داشتن.
بی اختیار دستش رو بلند کرد و پوست صورتش رو که بخاطر ضربش سرخ شده بود سطحی لمس کرد و مردونه و عادی نجوا کرد:
تهیونگ- چیزی هست ک بخوای بهم بگی؟
مومو چین بین ابروهاشو بیشتر کرد و سرشو زیر انداخت: نه!
تهیونگ سری تکون داد و لب زد: از این به بعد همه عملاتو بهم بگو
مومو - چرا؟
تهیونگ- چون کارت طلایی گرفتی
مومو- خوب چه ربطی داره؟
تهیونگ- کارت خطرناکی بود..میتونست بهت صدمه بزنه!
مومو با کنجکاوی پرسید: جوک میگی دیگه یه کارت ساده بود!
تهیونگ:خیلیا دنبال این کارتن لیدی! این کارت میتونه تو رو تبدیل به ملکه کنه!
مومو که حتی یک کلمه از حرفاشم نمیفهمید خواست دهن باز کنه که تهیونگ بی هوا پرسید:تو چجوری وارد بازی شدی؟
مومو لب های خشک شدش رو خیس کرد و گفت: خب..برنامه شو دانلود کردم و واردش شدم
تهیونگ تک ابروی بالا داد:
- فایل اصلا قابل دانلود نیست...
مومو- چی؟
تهیونگ با خودش حرف زد: همه از دور خارج شدن... فقط  312 نفر موندن چطور دانلودش کرده!!!
مومو متعجب گفت:پس من چجوری اومدم؟
تهیونگ متفکر به مومو خیره شد..
همونطوری که فکرشو میکرد یه نفر منتظر ورود مومو بوده!
مطمئنن اون شخص مومو رو میشناخته و به یه دلیلی اونو طعمه قرار داده!
مومو که ترسیده و عصبی بود زمزمه کرد: من از این بازی کوفتی میام بیرون!
تهیونگ سریع و گرفته توضیح داد:
- تو نمیتونی از بازی خارج شی!
فقط یه نفر میتونه تو رو خارج کنه اما بهت پیشنهاد میکنم به خارج شدن فکرم نکنی!
مومو متحیر لب زد: چرا چرت و پرت میگی! کسی نمیتونه منو مجبور کنه! من اون برنامه رو پاک کردم!
بعدش به گوشیش اشاره کرد و خواست که نشون تهیونگ بده که در کمال ناباوری برنامه رو دید.
انگار که برنامه به طور خودکار نصب شده بود!
مومو حیرت زده نالید: این دیگه چه کوفتیه! من مطمعنم پاکش کردم!
تهیونگ پوزخندی زد: گفتم که نمیتونی!
مومو که کم کم داشت باورش میشد با لحن غمگینی نالید: من حالا باید چیکار کنم!؟
تهیونگ هوفی کشید و گفت: وقتی دومین عملت رو گرفتی بهم زنگ بزن..من کمکت میکنم از این برنامه خارج شی!
چقدر این جمله واسش اشنا بود!
این جمله رو چند سال پیش به یه دختر دیگه هم‌گفته بود. غم عجیبی تو جملش پنهان بود...غمی که تبدیل به عذاب وجدان شده بود و زخم عمیقی روی قلبش کاشته بود و ناخودآگاه به اسمش فکر میکرد: کیم جنی!
کسی که حالا نفس هم نمیکشید.
مومو قدمی به پشت رفت و لب زد: نیازی به کمکت ندارم
تهیونگ از این تغییر حالت یهویی تعجب کرد.
تهیونگ- دارم بهت میگم...
مومو وسط حرفش زد و با صدای حرصی زمزمه کرد: نیازی به یه هوس باز ندارم کیم تهیونگ
از اینجا برو
تهیونگ برای اولین بار اسم دخترک رو از بین لب هاش با حالت گیجی نجوا کرد: مومو؟
مومو گارد گرفت، گارد محکمی که اصلا بهش نیمومد.
مومو- ببین کیم تهیونگ من نیازی به کمک تو ندارم انقدرم یهویی نپر وسط زندگیم..
تهیونگ گیج پلکی زد که با حس سایه ای کسی که از‌ پنجره وارد اتاق میشد مومو رو گوشه اتاق کشید و دستشو جلوی دهن مومو گذاشت و تو گوشش نجوا کرد:
تهیونگ- نمیدونم چه مرگته و چیشده! ولی قبلش دهنت رو ببند....
باید باهم از اینجا بریم! امن نیست!
مومو دست تهیونگ رو پس زد و گفت: من با یه پسر عوضی که ویدیو سکسش پخش شده هیچ جا نمیام...ناامن ترین جای دنیا اینجاست...
دقیقا پیش تو...
کیم تهیونگ شی!

Black maskWhere stories live. Discover now