ضربه ی دیگه ای به شونه ی لیسا زد ولی لیسا هیچ واکنشی نشون نداد...
قوطی قرصی که لیسا مصرف کرده بود رو توی دستاش فشرد.....
چونه ی لیسا رو بین دستاش گرفت و اروم نالید: لیسا چرا این کارو کردی؟
مطمئن بود بخاطر مصرف اون قوطی کوفتی خوابش برده..
دقیقا توی موقعیتی که داشت به فاک میرفت فقط خوابیدن لیسا رو کم داشت...
آهی کشید و از ماشین پیاده شد..
در ماشین رو محکم بهم کوبوند...
معلوم نبود لیسا چی خورده بود که با لگدی که تهیونگ به ماشین زد هم بیدار نشد...
به ساختمون روبه روش نگاه کرد...
از بازی توی ساختمونا متنفر بود چون هردفعه یه اتفاق بد گند میزد به تموم نقشه هاشون!
این ساختمون توی شلوغ ترین مرکز شهر بود...
خیلی جلوی چشم بود و هر خرابکاری رو به نمایش میزاشت...
با حرص عجیبی شماره ی جکسون رو گرفت...
در حالی که بوق میخورد به صورت لیسا نگاه کرد و فحشی زیر لب داد
•••
اخرین بشکه های نفت رو روی زمین ریخت...
بوی کرخت نفت و بنزین مشامش رو عجیب قلقلک داد...
اون عاشق این بوی سنگینی بود که به انفجار ختم میشد..
انگار که یکم عجله داشت واسه دیدن شعله های آتیش و دود های خاکستری رنگی که از ساختمون بلند میشد و توی آسمون گم میشد!
شاید روحش با شعله های اتیش پیوند خورده بود... سوتی زد و با لحن مشتاقی لب زد: بیا بریم داره دختر داره دیرمون میشه!
ضربه ی دیگه ای به شیشه ی ساعتش زد و در حالی که سوت میکشید اواز ترسناکی رو زمزمه کرد : ایکس...ایکس..دابل ایکس!
با شنیدن صدای پاشنه کفشاش اوازش رو قطع کرد... کفش های قرمزش که توی تاریکی برق میزد رو برانداز کرد..
عادت داشت ظاهر تموم ادما رو حفظ کنه...با یه نگاه کلی سرشو به نشونه ی تاکید تکون داد..
سوتی زد که دخترک بشکه هایی که توی دستاش بودن روی زمین انداخت..
بکهیون زبونشو روی لبش کشید و گفت: تو بگو...از کجا اتیشو از کجا شروع کنم؟
دخترک قدمی به سمت در پشتی برداشت و لب زد: هرجایی که بازیکنا دیر تر جزغاله بشن و بتونن اون دختر بدبخت رو نجات بدن...
بکهیون خندیدو ادامه داد: هی هی مهربون نباش...اینجوری حال نمیده...
دخترک در حالی که به سمت در پشتی میرفت با لحن مرموزی گفت: بازی های هیجانی همیشه از وسط داستان شروع میشن رئیس بیون!
بکهیون دست هاشو بهم کوبید و حرف دخترک رو تحسین کرد و ادامه داد: شاگرد خوبی شدی!
دخترک دستشو توی موهای خوش حالتش برد و چشمکی زد که بکهیون ادامه داد: و همینطور خوشگل تر!
دخترک لبخند ملیحی زد و نجوا کرد: میرم موتور رو روشن کنم منتظرتونم!
بکهیون فندک عزیزش رو که انگار تنها دارایی با ارزشش بود از جیب کتش بیرون اورد..روشنش کرد و به شعله ی کوچیک ابی رنگش نگاه کرد...
درسته ...اون شعله ی شیطون کوچولوی ابی میخواست یه ساختمون رو به فنا بده..
دخترک به انعکاس شعله ی فندک توی چشم های رئیسش خیره شد..
جهنم واقعی توی چشم های رئیسش بود!
توی عمیق ترین دره های تیله های خاکستریش شعله میکشید...
میتونست ببینه اون لبخند ترسناکی که روی صورتش نقش بسته بود یادگار یه گذشته ی دردناک و پر رمز و رازه!
و کسی که جلوش بود قلبش مثل یه ربات بود!
بدون ادارک و احساسات!
چشم هاشو بست و فندک نقره ای رنگ نقش زمین شد..
لحظه ای بعد انگار که ایکس بزرگ با اون دختر مرموز تلپورت کردند..
تنها چیزی که از ایکس بزرگ باقی مانده بود یه فندک نقره ای بود با نشان مرموزش X !
و حالا این صحنه ی آتشین شروع سوت عمل بازیکنا بود!
•••••
خواست برای بار چهارم شمارشو بگیره که داد و بیداد های عابرهای پیاده کنجکاوش کرد..
البته کنجکاویش فیک بود..چون میدونست که چیشده!
ولی خب باید تظاهر میکرد که نمیدونه... از اولش هم میدونست که این خیابون محل برگزاری بازی نیست!
و در اخر جمله ای که توی خیابون پیچیده شد پوزخندی رو روی لبش نشوند..
'' توی خیابون چهارم هانچانگ ساختمون sky blue آتیش گرفت''
تیتر خبری که شنیده بود شروع زنگ بازی بود..
کمی اونطرف تر عوامل wxبا دوربین هاشون کینک در ظاهر بی خبرشون رو توی زاویه ی دوربین هاشون شکار کردند!
تهیونگ خیلی خوب میتونست تظاهر کنه که هیچی نمیدونه و مسیر رو اشتباه اومده...
کمی صبرکرد و بعدش سوار ماشینش شد و مثل برق توی جاده گم شد...
همون لحظه اسم جکسون روی صفحه ی گوشیش ظاهر شد..
پاشو روی پدال گاز فشار داد و و دکمه وکال رو فشار داد..
صدای بم جکسون به گوشش رسید که با لحن پرسشگری پرسید: اماده ای؟
تهیونگ نگاهش که روی لیسا قفل شده بود گفت: مجبورم که باشم!
در حالی که نفس نفس زنان از پله های ساختمون بالا میرفت لب زد: راه ورودی به ساختمون بسته شده..
باید از ساختمون روبه رویی وارد شین!
تهیونگ با وارد شدن به خیابون چهارم و دیدن شعله های اتیشی که ساختمون روبه روش رو درون خودش بلعیده بود مردد پرسید: بعدش؟
جکسون نگاهی به بمب روی بدن مومو انداخت..فقط 15مین وقت داشتن که بمب رو خنثی کنند.. با خونسردی گفت: باید تا ساعت 4 صبح تمومش کنیم
ماسک سفیدی رو که روی صورت مومو بود برداشت... در حالی که به طناب های محکمی که مومو رو به اسارت کشیده بودند نگاه میکرد با تردید زمزمه کرد: از نربون های اضطراری که دابل ایکس ترتیبش رو دادن استفاده کن...
به جای سوزنی که روی دست مومو بود نگاه کرد و تو دلش گفت: لعنتی...
تهیونگ دستکش های چرم مشکیش رو پوشید و با صدا بمش گفت:اوکی دارم میام!
جکسون با حرص عجیبی ادامه داد: مراقب لیسا باش!
تهیونگ نگاهی به لیسایی که کنارش توی خواب خوش بود انداخت و هوفی کشید و اروم گفت: زیبای خفته ات ریلکس کرده جکسون شی!
امشب قصد بازی نداره و میخواد دوتایی مونو به فاک بده!
با دیدن دود های خاکستری که از ساختمون بلند میشد سوالی ذهنش رو درگیر کرد..
توی این وضعیت اهنم ذوب میشد..
مگه میشد از این ساختمون زنده بیرون بیان؟
بعد از انالیز کردن ساختمون بی توجه به صدای جیغ و داد مردم به سمت ساختمونی که دقیقا روبه روی ساختمون بلو اسکای بود قدم برداشت.....
ماسک سیاهش رو زد و با قدم های سریع دوید... کینک دابل ایکس حالا وارد صحنه ی استیج شده بود...
به اطرافش نگاه کرد..دوربین هایی که اطرافش بودند داشتند یه لایو زنده و هیجانی رو واسه تماشگرا پخش میکردند.. ماموریت بازیکن ها پیدا کردن یه تراشه داخل اون ساختمون جهنمی بود! با قدم های سریع وارد ساختمون red world شد.. ساختمونی که دقیقا کنار ساختمونی بود که اتیش گرفته بود...یه مرکز خرید شیک و بزرگ بود که تم قرمز رنگی داشت..نور های لایت قرمز تموم ساختمون رو روشن کرده بود..
مردمی که داخل مرکز خرید بودند با شنیدن صدای زنگ خطر به سمت در خروجی هجوم میبردند...
و خیلیا هم به عنوان فیلم بردار دابل ایکس توی اون مرکز خرید کمین کرده بودند تا با دوربین هاشون لحظه به لحظه عمل بازی رو فیلم برداری کنن..
با عجله به سمت اسانسور رفت و بی توجه به فیلم بردارهای دابل ایکس دکمه طبقه ی اخر یعنی طبقه ی 80 رو فشار داد..
در اسانسور در حال بسته شدن بود که یه دختر که لباس های جذب مشکی پوشیده بود با ماسک سیاهش وارد آسانسور شد!
بعد از وارد شدنش به اسانسور تهیونگ دوباره همون دکمه رو فشار داد و به ساعت نگاه کرد و لب زد: دیر کردی سه جونگ شی!
سه جونگ ماسکش رو از روی صورتش برداشت وگفت : شاید تو خیلی عجله داری تهیونگ شی..
تهیونگ که حس میکرد با یه دختر 10 ساله طرفه گفت: میتونی بری تو ماشین و پیش لیسا بمونی...خودم تنهایی از پسش بر میام!
سه جونگ لبخندی زد و در حالی که موهاش رو با کش میبست لب زد: باشه پس فقط از دور تماشا میکنم که همه ی کارا رو خودت انجام بدی!
انگار تنها جایی که دوربین نداره همین اسانسوره
تهیونگ: چیزی میخوای بگی؟
سه جونگ به چشم های تهیونگ خیره شد..
گوشیش رو دراورد و عکس مومو رو که به صندلی بسته شده بود و یه ماسک سفید چهره اش رو پوشونده بود رو نشونش داد...
تهیونگ سکوت کرد...معلوم نبود توی ذهن مغرورش چی میگذشت...
لعنت به اون روزی که با اسپری های رنگش پیداش کرده بود..
لعنت به تیله های های گربه ای لرزونش...
لعنت به شخصیت معصومش..!
ناخوداگاه صدای مومو توی سرش اکو شد..
'' میتونم بهت اعتماد کنم؟''
این جمله مثل پتک تو سرش خورد...اعتماد بهش به طناب های دور بازوش ختم شده بود..
دست هاشو مشت کرد و با حرص نگاهشو از گوشی سه جونگ گرفت...
با صدای باز شدن اسانسور به سمت پشت بوم ساختمون پرواز کرد و سه جونگ هم متقابلا به دنبالش رفت...
به نردبون های اضطراری قرمز رنگی که به ساختمون اصلی وصل شده بود نگاه کرد..اطرافش پر از لنز دوربین هایی بود که از هر حرکت تهیونگ رو فیلمبرداری میکردند و اشخاصی که منتظر پریدن اون روی نردبون بودند و برای دیدنش لحظه شماری میکردند... سه جونگ پیامی که از طرف دابل ایکس واسش اومده بود رو برای تهیونگ خوند:
پیام جدید: ''کینگ باید از نردبون اویزون بشه و خودشو به اونجا برسونه و کویین هم باید از روی میله های نرده قدم برداره..''
تهیونگ فاکی گفت و زیر لب گفت: میدونستم نمیزارن ساده به اون ساختمون تخمی برسیم.. لیسا هم که نیستش... نفسش رو با حرص بیرون داد و غرید :فااااااااااااااااااااااااک صدای غرش مانندش گوش همه رو کر کرد و باعث شد همه با حیرت به اون گرگ وحشی نگاه کنند... تهیونگ بی توجه به اطرافش اماده ی پرش شد که سه جونگ خطاب به تهیونگ گفت:دیوونه شدی?
تهیونگ به نردبون بلند روبه روش نگاه کرد و با همون خنده ی حرص اورش گفت: اگه دیوونه نبودم تا الان نمی تونستم به عنوان کینگ جایگاهم رو نگه دارم خانم کیم!
بدون توجه به نگاه های متعجب سجونگ به سمت لبه پشت بوم دوید و در یک قدمیش ایستاد. نگاهی به پایین انداخت و با دیدن ارتفاع زیاد ساختمون "لعنتی" زیر لب گفت
حالا چجوری باید رد میشد؟
دست به کمر شد و گردنشو به سمت چپ چرخوند و با دیدن طناب های محکمی که روی پشت بوم بود چشم های تیله ای مشکیش برق زد.
سجونگ که حالا کنار تهیونگ ایستاده بود با دنبال کردن نگاه تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت:
-تو این کارو نمیکنی!
تهیونگ سجونگ از جلو راهش پس زد و به سمت طناب ها رفت.
-اتفاقا میخوام همین کارو بکنم!
سجونگ با شنیدن لحن جدی تهیونگ با چشم های گردش دنبالش کرد و زیر لب زمزمه کرد:
-تو خیلی کله شقی پسر!
تهیونگ طناب ها رو برداشت و با عجله به سمت سجونگ رفت و با لحن پشیمونی گفت: اگه دلت بخواد میتونی کمکم کنی!
سجونگ به قیافه ی به ظاهر پشیمون تهیونگ نگاه کرد و طناب ها رو از دستش گرفت...
با صدای سجونگ نگاهش رو از شهر زیر پاش گرفت و بهش داد. اخم کرد و فکش روی هم قرار داد
سجونگ: فکر کردم گفتی کمک نمیخوای! تهیونگ که نمیخواست ضایع بشه گفت: اگه این مرحله امتیاز زیادی نگیری به ضررت میشه چون تو پایین ترین امتیاز رو داری بیبی! سجونگ با تمام قد و یکدنده بودنش به طعنه ی تهیونگ اهمیت نداد و کنارش لبه ساختمون نشست. اَبرویی بالا انداخت و نگاهش رو به تهیونگ داد - از کی تا حالا امتیاز کسی واست مهم شده؟
تهیونگ پاهاش روی لبه های نردبون گذاشت حداقل بیست متر با ساختمون روبه روش فاصله داشت سرشو تکون داد و گفت
-از وقتی که چند قدم تا به فاک رفتنم مونده.. حالا هم بجنب !!!
سجونگ بی اعتنا به تهیونگ طناب رو دور کمر خودش محکم گره زد و روی میله های نربودن ایستاد دستش رو برای نگه داشتن تعادلش بالا اورد و نفسش رو هراس انگیز بیرون داد...باید به جای لیسا این عمل رو تموم میکرد... تماشا چی ها با دیدن سه جونگی که روی میله های باریک نربودن بیست متری ایستاده بود جیغ کشیدند و تشویقش کردند..شاید این یه فرصت طلایی براش بود که خودش رو نشون بده... تعداد تماشاچی ها به 5 میلیون رسیده بود و هر لحظه تعداد بازدید کننده ها بیشتر میشد...
تهیونگ دست هاش رو با ادامه ی طول طنابی که به سجونگ وصل بود بست و زیر لب گفت: من باید از نردبون اویزون باشم و تو باید روی میله ها قدم بداری...این طناب باعث میشه تعادلمون رو از دست ندیم.. سجونگ به نشونه ی فهمیدن سرشو تکون داد و قدم های لرزونش رو با احتیاط روی میله های بیست سانتی تکون داد و تمرکزش رو روی حرکات منظمش گذاشت. باید آروم و با احتیاط عمل می کرد.با تموم دیوونگیش روی هوا شناور بودن واقعا هیجان داشت و خطرناک بود!
تهیونگ هم با یه حرکت از میله ها اویزون شد ..هوا سوزناک بود و باعث میشد دست هاش از سردی میله ها یخ بزنه..سه جونگ با احتیاط پاشو روی میله ها میگذاشت و به جلو میرفت...تهیونگ هم با سختی خودش رو حرکت میداد ...اون از یه میله که حداقل 1000 متر با زمین فاصله داشت معلق بود...صدای سوت و جیغ مردم بلند شد با اینکه نصفه شب بود اما دوربین های زیادی قابل دیدن بودند... هنوز پونزده قدم برنداشته بودن که...
با تکون خوردن شدید نردبون سه جونگ تعادلش از دست داد و برای لحظه ای به چپ خم شد. پای راستش پیچید و لا به لای جای خالی میله ها گیر کرد..
چقدر برای گیر کردن پاش لا به لای میله ها خدا رو شکر می کرد..نفسشو شمرده بیرون داد ، پلک های عصبیش رو بخاطر تهیونگ روی هم فشرد و به عقب برگشت.
تهیونگ رو در حالی که میله رو برای نگه داشتن تعادلش بالا برده بود.دید. زیر لب غرید:
-داری چه غلطی میکنی؟
تهیونگ سرش بالا اورد و آب دهنش قورت داد.
سه جونگ نگاه پرزخمش رو از تهیونگ گرفت و پاش رو با احتیاط از لای میله بیرون کشید و به قدم برداشتن با احتیاطش ادامه داد..
باد می وزید و با موهای مشکی رنگش که روی پیشونی نمناک از عرقش نشسته بود بازی می کرد. اخم روی صورت بر افراخته اش جا خوش کرد و عرق سرد کناره های گونه هاش رو خیس کرده بود..
نفس هاش بی نظم و عصبی بود..
با دیدن دیوار ساختمون تو سه قدمیش نیشخند زد و قدم های بعدیش رو سریع تر برداشت. به دیوار که رسید سینه اش به دیوار چسبوند و دست هاشو بالا برد و لبه ی پشت بوم گذاشت. اما تهیونگ هنوز از میله ها اویزون بود و نرسیده بود! و انگار که انرژی کافی برای حرکت کردن نداشت...دو متر ازش فاصله داشت خم شد و دستش رو به طرفش دراز کرد صورتش قرمز شده بود و عرق کرده بود و رگ های صورتش از شدت فشار زیاد جمع شده بود... تهیونگ با اخرین توانش میله ی بعدی رو گرفت و به سختی دست سجونگ رو گرفت و خودشو از دیواربالا کشید وبا یه پرش کوتاه داخل پشت بوم پریدند.. اطرافشون پر از دودهای خاکستری بود و دید واضحی نداشتند...جکسون با ماسک سیاهش به سمتشون اومد و به چهره های خستشون نگاه کرد...
تهیونگ با بی حالی نالید: میدونی که خیلی وقت از ارتفاع اویزون نشدم... جکسون یدونه به پشت تهیونگی که روی زمین افتاده ود زد و گفت:کارت خوب بود. جک نگاهشو به سجونگ داد و گفت: پس لیسا کجاست؟ تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت: حالش خوب نبود..توی ماشین خوابش برد... جکسون به سجونگ نگاه کرد وگفت: اشنایی باشکوهمون بمونه واسه بعد از انجام این عمل... بیاین کمکم کنید تراشه رو دربیاریم... تهیونگ با عجله بلند شد و به سمت مومویی که صورت معصومش که حالا بی رنگ و رو بود زل زد و با تعجب پرسید:
-چرا چشم هاش بسته است؟
جکسون در حالی که سعی میکرد طناب های دور بازوی مومو رو پاره کنه گفت:
-کاره ایکسه!
تهیونگ با نگرانی صورت مومو رو رصد کرد و جلوش زانو زد و به بمب ساعتی روی شکمش نگاه کرد... ماسکش رو روی زمین انداخت..جلوی مومو زانو زد و دست های یخ زده ی مومو رو لمس کرد..مثل یه بچه بود که توی سرما یخ زده بود خوابیده بود..نبضش رو گرفت و بعد از اینکه از ضربانش مطمئن شد به عدد های روی بمب نگاه کرد و گفت : چرا بهم نگفتی بهش بمب وصل کردن؟
جکسون در حالی که توی جعبه ابزارش دنبال وسیله ای میگشت لب زد: میتونم خنثش کنم باید سیم قرمز رو قطع کنم...
تهیونگ گره های طناب های دور پاهاش رو با احیتاط باز کرد و با حرص گفت:زود باش فقط 5 مین مونده !
جکسون لبشو گزید و دستشو توی موهای لختش کشید و با لحن مردونه اش گفت:یه مشکلی هست...
سه جونگ که تموم مدت اجزای بمب رو بررسی میکرد لب زد: نباید قطعش کنی!
جکسون همونطور که متفکر و خونسرد به بمب خیره شده بود.. گفت:درسته...
سه جونگ با اعتماد به نفس ادامه داد: این بمب خنثی نمیشه..اگه سیم هاشو ببری منفجر میشه...
تهیونگ با حرص از سه جونگ پرسید: و تو اینو از کجا میدونی؟
سه جونگ بی توجه به تهیونگ نگاهشو به جکسون داد و لب زد : باید بهم اعتماد کنی جکسون..این بمب در ظاهر خنثی کردنش راحته...ولی اگه خنثی شه بعد از 10 مین منفجر میشه.... جکسون حرف سجونگ رو تایید کرد و گفت: خنثی کردنش راحته اما بعد از خنثی کردنش فقط 10 مین وقت داریم برای فرار! تهیونگ: هی..بیخیال..ما قبلا تونستیم توی 5 مین هم فرار کنیم...10 مین که خیلی زیاده... جکسون دست به کار شد و با کمک سجونگ نگاهشون رو روی بمب زوم کردند...تهیونگ طناب های دور پاهای مومو رو با احتیاط باز کرد..به اعداد روی بمب نگاه کرد..فقط 1مین وقت داشتند... جکسون با یه حرکت سیم چین رو برداشت و سیم قرمز رو قطع کرد... با ایستادن اعداد روی بمب تراشه ای رو که زیر سیم قرمز بود رو بیرون اوردند. تهیونگ مچ های ظریف مومو رو گرفت ، پشت بهش کرد ، و اونو روی کمر خودش انداخت. مچ های مومو رو دور گردنش گذاشت و وقتی بی حرکت بودن سجونگ و جکسون رو دید فریاد کشید.
-بجننننبید دیگه
جکسون طناب رو دور کمر تهیونگو مومو گره محکم زد و سجونگ دور مچ های مومو رو با طناب گره زد.
حالا دست های تهیونگ آزاد بود.
جکسون- چی تو اون مغز خرابت میگذره؟
جکسون در کمال بی حوصلگی گفت و تهیونگ به سمت لبه پشت بوم رفت.
-میخوام از نردبون رد شم!
به روبه روشون نگاه کردند...در کمال ناباوری خبری از نردبون ها نبود!!!! جکسون نگاه تیزش رو به شخص هایی که توی ساختمون روبه رویی ایستاده بودند داد در راس اون ها چونگها قرار داشت که با پوزخند عمیقی بهشون خیره شده بود..ظاهرش مثل همیشه شیک و جذاب بود و طبق معمولا نگاه زهرالودش همچنان ثابت بود...با صدای شلیک همیشگی سه جونک پیام عمل بعدیشون رو چک کرد محتوای پیام این بود: "برای نجات خودتون از هر روشی به غیر از نردبون استفاده کنید"
تهیونگ در حالی که مومو رو کولش بود غرید: این دیگه چه کوفتیه...نکنه میخوان با تخمامون پرواز کنیم؟ سجونگ که به زمانبندی خیلی اهمیت میداد گفت:7 مین مونده! جکسون با نفرت عجیبی از پشت ماسک سیاهش به چونگها نگاه کرد و پوزخند عمیق تری روی لباش نشست...
کلاه مشکیش رو روی سرش گذاشت و با صدای بم مردونه اش که که پر بهت به نظر میرسید لب زد: ما این مرحله رو باهم تموم میکنیم!
سه جونگ رد نگاه جکسون رو گرفت...اون به آسمون خیره شده بود!
تهیونگ نالید: چرا به آسمون نگاه میکنی؟واسه مردن هنوز زوده!
سه جونگ نیم نگاهی به چونگهای از خود راضی که با غرور به عروسک های سرگردونش زل زده بود انداخت و گفت: تو یه برنامه ای برای نجاتمون داری...درست میگم؟!
جکسون سرشو تکون داد که سه جونگ با خونسردی عجیبی گفت: فقط 5 مین مونده..
تهیونگ به مومویی که مثل یه بچه روی کولش خوابیده بود نگاه کرد...
اگه بیدار بود یه عالمه نق میزد و بی قراری میکرد!
با لرزش زیر پاهاشون سرشون رو بالا اوردند صدایی شبیه به هلیکوپتر در نزدیکیشون شنیده میشد...
تهیونگ به هلیکوپتری که توی آسمون میچرخید و به سمتشون میومد نگاه کرد و لبخند پر رنگی روی صورتشون نشست..
تهیونگ: کار خودته؟
جکسون: نه...کار سهونه!
تهیونگ پوزخند عجیبی زد و گفت: اون عوضی از این جنتلمن بازیا هم بلده؟
حالا هلیکوپتر دقیقا بالای سرشون بود و باد شدیدی میوزید...
با نزدیکی بیش از حدش به پشت بوم به سمتش حرکت کردند...فقط دو مین تا انفجار بمب خنثی شده باقی مونده بود...
در هلیکوپتر باز شد و سهون توی چارجوب در ظاهر شد....
تهیونگ جلوتراز همه حرکت کرد و به کمک سهون، مومو رو وارد هلیکوپتر کرد و خودش هم پشت سرش وارد شد
جکسون کنار رفت تا اول سجونگ وارد شه...
سهون دستش رو به سمت سجونگ دراز کرد تا کمکش کنه که وارد شه...
اما سه جونگ با اخمی عمیق به سهون خیره شد...
بدون اینکه دست سهون رو بگیره نرده ی هلیکوپتر رو گرفت و وارد شد. سهون با دیدن حرکت سجونگ خندید و زبونشو رو روی لبش کشید.. جکسون هم پشت سر سجونگ وارد شد و به چونگها که از دور بهشون چشم دوخته بود نگاه کرد...میتونست از توی چشم هاش بخونه که چقدر حرصش دراومده...
انگشت فاکش رو بالا گرفت و در هلیکوپتر رو بست..
با دور شدنشون از ساختمون چونگها و بقیه از ساختمون خارج شدند...
اتیش سوزی طبقه های زیرین ساختمون نسبت به طبقه های بالا تر بیشتر بود....
هنوز چند مایل از ساختمون دور نشده بودند که با صدای انفجاز کر کننده ای گوش هاشون رو گرفتند...
مردم با وحشت فرار کردند...و ماشین های اتیش نشانی به سرعت مشغول خاموش کردن اتیش شدند...
بی صدا بهم خیره شدند و به این فکر کردند که چیشد که از این فاجعه جون سالم به در بردند..
سهون همینطور که به طور مشکوکی به سجونگ نگاه میکرد به خلبان که دوستش بود گفت: هی هاردین..کارت عالی بود پسر...
هاردین انگشت لایکش رو بالا اورد و گفت: حالا بریم کجا؟
سهون: همون جایی که ماشینم رو پارک کردم...
تهیونگ مومو رو روی صندلی گذاشت و ماسکش رو دراورد و دستی به صورت عرق کرده اش کشید..
جکسون یخه تهیونگ رو محکم گرفت و با حرص گفت: لیسا رو چیکارش کردی ؟
سهون برای اینکه عصبانیت جک رو کمتر کنه لب زد: نگران نباش..تهیونگ قبل از اینکه وارد ساختمون بشه به زنگ زد..من به یه جای امن بردمش...وقتی از هلیکوپتر خارج شیم میبینیش..
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد و نگاه کجشو از جکسون گرفت... یخه لباسش رو درست کرد و گفت: باورم نمیشه از این موقعیت فاکی جون سالم بدر بردیم..
سجونگ که نگاهش روی مومو قفل شده بود از جکسون پرسید: اونو گشتی؟ممکنه شنود توی لباساش گذاشته باشن!
جکسون سرشو تکون داد و گفت: شنودی در کار نیست.. سهون وارد برنامه ی دابل ایکس شد وگفت: ماسک هاتونو روی صورتتون بزارین...
وارد صفحه اش شد و لایو زنده ای رو شروع کرد..
با شروع لایو حجم زیادی از کاربران وارد لایوش شدند..
تهیونگ علامت v حرکت محبوبش رو انجام داد و با صدای رسا و خیلی سکسی گفت: عمل انجام شد!
جکسون به خل بازی تهیونگ پوزخندی زد و نگاه عجیب سجونگ رو روی تهیونگ دید!
این دختر زیادی عجیب بود...هر نگاهش پر از تحلیل و معنی های زیادی بود که هیچ کس ازش سر در درنمیاود....ولی توی موقعیت های سخت کارش حرف نداشت!
سکوت عمیقی بینشون برقرار شده بود..هرکدومشون غرق در تفکرات عجیبشون شده بودند و از هرگاهی نگاهشون بهم گره میخورد...
سجونگ با نفرت به تهیونگ خیره شده بود و تهیونگ بی اعتنا به سجونگ مشغول کشیدن سیگار شد... اون نباید یادش میرفت...اون هیچ وقت نباید کیم تهیونگی که خودش رو پشت هزاران هویت ناشناخته پنهان کرده بود یادش میرفت....
نگاهشو از تهیونگ گرفت و متوجه نگاه سنگین سهون شد...
نیم نگاهی بهش انداخت و روشو برگردوند و از شیشه ی پنجره به بیرون خیره شد...معلوم نبود توی ذهن مرموزش چی میگذشت و به چی فکر میکرد...
تهیونگ کتشو روی مومو زد و بهش نگاه کرد...
چتری های بهم ریختش صورتش رو قاب گرفته بود و رنگ لب های سرخش حالا بی رنگ و سفید شده بود...
کنار مومو نشست و کام دیگه ی از سیگارش گرفت...
میدونست بعد از این که به هوش بیاد خیلی عصبانیه و احتمالا حدس میزد چه افکار شومی توی سر این گربه ی خشمگین بگذره....چشم هاشو بست و سرش رو به کابین تکیه داد و لبخند محوی روی لب هاش نشست.. درسته اون نجاتش داده بود و نزاشته بود اون اتفاق تلخ دوباره تکرار شه و شاید این ارزشمند ترین بازی بود که توش برنده شده بود...
•••
ملحفه رو چنگ میزد و با بی قراری روی تخت وول میخورد..رنگش پریده بود و بدنش داغ تر از حد معمول بود....
نفس های نامنظمی میکشید و با خودش زیر لب هذیون میگفت...کمی طول کشید که چشم هاشو باز کنه...
با باز کردن تیله های لرزونش به سقف طلایی رنگ بالای سرش زل زد...چندبار پلک زد و از سرما توی خودش مچاله شد..
از درد عمیقی به جون استخون هاش افتاده بود آهی کشید...
به سختی روی تخت نشست و در حالی که سعی میکرد از حال نره به اطرافش نگاه کرد..با یاداوری اخرین صحنه ای که یادش مونده بود جیغ خفه ای کشید و به تدریج سرد شدن دست و پاهاشو حس کرد...
لحن اون مرد غریبه هنوزم تو گوشش بود و باعث میشد حالت چندشی بهش دست بده...
با ترس عجیبی به اتاق نگاه میکرد...اینجا کجا بود؟ نکنه مخفیگاه ایکس بود؟
یا جایی برای زندونی کردن بازیکن ها؟
به چراغ خوابی که شبیه یه عروسک ترسناک بود نگاه کرد و بدون هیچ تاملی روشنش کرد...
با روشن شدنش اشوپی که درون دلش به پا شده بود کمی خاموش شد..
دیواره های اتاق پر از پوستر های لیسا بود..
روی میز روبه روش هم انواع لوازم ارایشی قرار داشتند...
از ترس اینکه در اتاق باز شه سریع در رو قفل کرد...به سمت پنجره رفت و با یه حرکت سریع در پنجره رو باز کرد و به ارتفاع باورنکردنی پایینش نگاه کرد...
سرس گیج رفت و باعث شد خاطرات چند ساعت پیش مثل خوره به جونش بیفتن...
دستاس میلرزید و حالا سکسکه های مزاحمش هم دغدغه ی جدیدش بودند..
در کمد شیک روبه روش رو باز کرد...حتی خودش هم نمیدونست دنبال چی میگرده...
انگار فقط میخواست باور کنه اینجا خونه ی لیساست و خبری از کابوس و شیطانی به اسم ایکس نیست....
با شجاعت عجیبی در اتاق رو باز کرد..
تنها کاری که باید میکرد این بود که راه خروج رو پیدا کنه و به سرعت فرار کنه و به هیچ چیز دیگه ای مثل کشته شدنش فکر نکنه...
خونه دو طبقه بود و اون دقیقا توی یکی از اتاق های طبقه ی دوم بود و باید از پله ها پایین میرفت..
با ترس چند قدم برداشت و با هرقدمی که برمیداشت هزاران بار برمیگشت تا پشتش رو نگاه کنه..
با دیدن پله ها قدم هاش رو با سرعت برداشت..
چند تا اتاق ته سالن بودند و فقط یه اتاق کنار پله ها بود که درش هم باز بود..
مثل روح کنار دیوار پناه گرفت و در حالی که سعی میکرد سکسکه اش رو قطع کنه دستش رو روی قلب بی قرارش گذاشت...
با صدای ناله ای که شنید چشم هاش گرد شد..
" جک لعنتی... بیا منو باز کن"
اون تن صدا بی نهایت شبیه صدای لیسا بود..
لیسا که زرنگ تر از این حرفا بود با دیدن سایه ی ای که پشت در بود دوباره ناله کرد: هی کی اونجاست؟ تهیونگ تویی؟
بیاین منو باز کنین لعنتیا باید برم دستشویی...
در حالی از از حرص دندوناش رو روی هم میکوبید مومو رو توی چارچوب در دید...کمی جا خورد و لبخند امیدوار کننده ای زد...
لیسا دماغشو بالا کشید و گفت: چه خوب که زنده ای!
مومو که تصمیم گرفته بود اگه زنده از این خونه بیرون بره یه راست بره اداره ی پلیس با لحن خشک و جدیش پرسید: اینجا خونه ی توئه؟
لیسا سرشو تکون داد و گفت: اره کسی تو خونه نیس؟
مومو بدون اینکه جواب لیسا رو بده از پله ها پایین رفت و درحالی که فضای شیک خونه اش رو بررسی میکرد فهمید که خونه خالیه...
خیلی سوالا داشت که از لیسا بپرسه مثل اینکه چجوری سر از خونه اش دراورده و کی نجاتش داده..اما ترجیح داد فقط فرار کنه تا بیشتر از این درگیر اتفاق های نحس نشه..
قفل در رو چرخوند..اما در قفل شده بود!
با حرص لگدی به در کوبید و جیغ بلندی کشید که باعث شد لیسا از جاش بپره...با عجله به اتاق لیسا رفت و در حالی که نفس نفس میزد پرسید: کلید در کجاست؟
لیسا که گیج خواب بود گفت: کلید؟ مگه در قفله؟
مومو با حالت عصبی گفت: نگو که نمیدونی کلید در کجاست!
لیسا بی حوصله لب زد: اگه کلیدی هم باشه با خودشون بردن..
مومو: من باید همین الان از اینجا برم!
لیسا: اگه تونستی فرار کنی بی زحمت دستای منم باز کن..
مومو با جدیت خاصی که توی چشم هاش موج میزد گفت: تا وقتی که کلیدا رو بهم ندی دستات رو باز نمیکنم...
لیسا خندید و گفت: مگه تو میدونی کلید این دسبند کوفتی کجاست که من بدونم کلید خونه م کجاست؟
مومو: کی در رو قفل کرده؟
لیسا کش و قوسی به بدنش داد و گفت: متاسفانه باید بهت بگم منم امروز مثل تو توی کما بودم و الانم گیج و منگم..تنها چیزی که میدونم اینه که جک لعنتی منو بسته به تخت!
مومو: گوشیت کجاست؟بهش زنگ بزن!
لیسا نوچی گفت و پتو رو بالای سرش کشید...
مومو که کنترلش رو از دست داده بود پتو رو از روی لیسا کشید و غرید: چراااا؟
لیسا با تعجب به موموی خشمگین چشم دوخت که مومو نق زد: لعنتی میدونی نزدیک بود بمیرم؟میدونی هزار بار مردم و زنده شدم؟ فقط ارزو داشتم هرچی زودتر بمیرم و از شر اون وضعیت ترسناک خلاص شم.
لیسا انگار که شنیدن این حرف ها واسش عجیب نبود سرشو با پرویی تمام تکون داد و نالید: باید زودتر میومدن که نجاتت بدن ساری!
مومو موهاش رو بهم ریخت و به رد سرنگی که روی دستش مونده بود نگاه کرد..
لیسا با دیدن جای سرنگ روی دست مومو لب زد: چیزی نبوده مطمئنم.. فقط بیهوشی بوده!
لیسا خمیازه ای کشید انگار که تازه اپدیت شده بود و به خودش اومده بود...توی جاش پرید که مومو درحالی که توی افکار ترسناکش غرق شده بود با شنیدن صدای بلند لیسا از جاش پرید
لیسا: هی تو ایکس رو دیدی؟؟؟؟
مومو با شنیدن اسم ایکس چشم هاشو بست و زانوهاشو توی بغلش گرفت...سیاه چال عمیقی توی ذهنش دید و خودشو دید که ته سیاه چال نشسته و زانوهاشو بغل کرده...درسته اگه میگفت چهره اش رو دیده معلوم نبود چه بلایی سرش میاد..شاید به طرز فجیعی کشته میشد. زمزمه وار و بی مفهوم گفت: قیافشو ندیدم... ماسک زده بود..
قطعا اگه اعتراف میکرد که قیافشو دیده جاش قبرستون بود!
لیسا با یاداوری وضعیت مثانه اش غرید: هی یکم خونه رو بگرد شاید یه کلید کوفتی پیدا کردی که منو باز کنی باید یه کاری کنی دارم میمیرممم زود باش!
مومو با بی اعتنایی گفت: چرا تو رو بسته به تخت..؟
لیسا خواست فحشی به مومو بده ولی با دیدن چهره ی گرفته ی مومو بیخیال شد و فقط گفت: چون میخواد ترکم بده...
مومو لبخند محوی زد و بلند شد..
لیسا پرسید: هی کجا؟
مومو بدون اینکه برگرده گفت: دنبال کلید..
لیسا: مطمئنم کلید دسبند رو نبرده پس با دقت دنبالش بگرد.
با رفتن مومو روی تخت دنبال گوشیش گشت اما حتی گوشیش هم دم دستش نبود..فحش زشتی به جک و این وضعیت تخمی داد...
•••
کمی اب خنک به صورتش زد و نفس عمیقی کشید..
به ایینه نگاه کرد و شیر اب رو بست...
به متنی که روی سکوی روشویی بود نگاه کرد..
"حتی اگه تختش رو هم خیس کرد دستاش رو باز نکن!''
به کلید دسبند نگاه کرد..
عجیب بود..اگه جکسون نمیخواست لیسا رو باز کنه چرا کلیدش رو جا گذاشته بود..
با حرص نفسش رو بیرون داد و زیر لب پچ پچ کرد: همشون دیوونن..
•••
در یخچال رو باز کرد..
خب عالی بود..همین که میتونست چیزی برای خوردن پیدا کنه باید خداروشکر میکرد...به حدی حالش بد بود که ضعف معده اش رو یادش رفته بود...
مقدار کمی کیمچی از یخچال برداشت و یه قابلمه ی کوچیک رو روی گاز گذاشت و منتظر جوش امدنش شد..
دلش نمیخواست حتی برای یه بارم با تهیونگ روبه رو شه..روبه رو شدن با اون پسر مساوی مرگ بود...
مومو مثل یه مهره ی سفید بود و تهیونگ هم مثل یه مهره ی مشکی که توی صفحه ی شطرنج دقیقا مقابل همدیگه قرار میگرفتند...
کینگ دابل ایکس به اندازه ی کافی ذهنش رو درگیر کرده بود که یهو سر و کله یه هیولا به اسم بکهیون پیدا شده بود... به دست هاش نگاه کرد.. اینقدر چنگشون زده بود که پوستش کنده شده و قرمز شده بود....کمی شقیقه هاشو مالش داد و اه عمیقی کشید...
با صدای جوشیدن اب قابلمه از افکارش بیرون اومد و مشغول درست کردن رامن شد
•••
موهای چربش رو با کش سرش بست و کمی رامن رو با چاپستیک برداشت..اما قبل از این مزه ش رو بچشه بیخیال خوردنش شد...
با برداشتن یه چاپستیک دیگه از اشپزخونه بیرون اومد و به طبقه بالا رفت...
روی تخت نشست و لب زد: گشنت نیس؟
لیسا نگاه دردمندی به رامن توی قابلمه انداخت و همزمان صدای قار و قور شکمش بلند شد...
•••
لیسا با ولع رامن رو سرکشید و از لذت هومی کشید...
انگار وضعیت معده ی اون هم دست کمی از مومو نداشت....
مومو بی تفاوت به رد سوزن روی دستش نگاه کرد و اروم گفت : اون یه نامه گذاشته...
لیسا با شنیدن این جمله چندتا سرفه زد و در حالی که نزدیک به خفه شدن بود گفت: کجاست؟
مومو تیکه کاغذی رو از جیبش بیرون اورد و به لیسا داد..
لیسا با خوندن متن روی کاغذ لبخند احمقانه ای زد و در اعماق تصوراتش فرو رفت...
مومو متعجب پرسید : این متن شبیه یه متن عاشقانه اس که اینجوری بهش زل زدی؟
لیسا: هی کلید رو بده!
مومو: کلید؟کدوم کلید؟
لیسا: من این پدرسگ رو میشناسم...مطمئنم کلید رو هم جا گذاشته!
مومو کمی اب نوشید و گفت: کلیدی وجود نداره!
لیسا عصبی دستی به موهاش زد و گفت: هی جوجه من خیلی وحشی تر از چیزیم که فکرشو کنی..اگه کلید رو رد نکنی بیاد لختت میکنم و ازت لایو میگیرم !
مطمئن باش که بالای 5 میلیون نفر بدن خوشگلت رو میبینن..
مومو پوزخند مسخره ای زد و کلید رو از جیبش دراورد و لیسا با یه حرکت کلید رو از دستش قاپید..
مومو متفکر پرسید: چرا گفته بازت نکنم وقتی خودش کلیدا رو جا گذاشته ؟
لیسا با ذوق عجیبی که بهش نمیومد گفت: چون دیوونه اس... وقتی یه چیزیو میگه منظورش برعکسشه..مثلا وقتی میگه ازت متنفرم یعنی دیوونه وار عاشقتم..
مومو گیج و منگ به لیسایی که به سمت دستشویی پرواز کرد نگاه کرد...
با رفتنش صدای شلیکی به گوشش رسید...
لعنتی...از این صدای اخطار دهنده متنفر بود...
بلند شد و با عجله دنبال گوشی لیسا گشت...
هرجایی رو که به فکرش میرسید گشت اما پیداش نکرد..
خم شد و زیر تخت رو گشت..با دیدن شی مشکی رنگ مورد نظرش هوفی کشید و بیرون اوردش..
عجب بود که گوشیش پسورد نداشت! بدون اجازه صفحشو باز کرد و با عجیب ترین صحنه ی عمرش روبه رو شد!!
عنوان ویدیو رو صد بار خوند... " بازیکن های دابل ایکس یه دختر رو از اتیش سوزی ساختمون هانچانگ نجات دادند.."
مومو سریع ویدیو رو پلی کرد و با دیدن چیزی که دید جیغ بلندی کشید که باعث شد صداش تو کل خونه بپیچه و لیسا از ترس به خودش بلرزه.. با عجله از دستشویی بیرون اومد و به اتاق هجوم برد..
با دیدن رنگ سفید صورت مومو به سمتش رفت و گوشیش رو از بین دستای مومو کشید..
لیسا به به ویدیویی که در حال پخش بود نگاه کرد و با لحن مشتاقی گفت: شت...
تهیونگ از یه نردبون بیست سانتی اویزون بود و سجونگ هم روی نرده ها گام برمیداشت... کمی ویدیو رو جلوتر برد و با دیدن قامت اشنای جک ضربان قلبش بیشتر شد... مومو ناباورانه به بمبی که روی شکمش نصب شده بود نگاه کرد..اون تهیونگ عوضی که سعی میکرد طناب های دور بدنش رو باز کنه هیچ شباهتی با تهیونگی که قبلا دیده بود نداشت! نه..امکان نداشت..تهیونگ اونو کول کرده بود..هه اینم جز نقش بازی کردناش بود..حتما مجبور به نجاتش بوده وگرنه به حال خودش ولش میکرد! با دیدن متنی که پایین ویدیو نمایان شد لیسا فاکی زیر لب گفت هردوشون با هیجان وصف نشدنی مشغول تماشای ویدیو بودند...اینکه میخواستند بدون استفاده از نردبون چجوری رد بشن خیلی بی رحمانه بود چون هیچ راه دیگه ای برای رفتن نبود..با دیدن هلیکوپتری که توی اسمون ظاهر شد اب دهنشون رو قورت دادند...مومو همچنان تو شوک بود ولی لیسا انگار که داشت فیلم مورد علاقه اش رو میدید..با دیدن سهون دهنش باز شد و با لحن پشیمونی گفت: شتتتت
لیسا ادامه داد: شت این کامنتو ببین مومو با دیدن کامنت یکی از تماشاگرا اب دهنش رو قورت داد... * مشتاقم که ببینم اینبار تهیونگ چجوری میکوبه توی اون دختر*
مومو که احساس تنگی نفس میکرد با تته پته گفت: زود..باش..بهشون..زنگ..بزن..ک..که بیان..این در لعنتی رو..باز کنن...
لیسا بعد از تموم شدن فیلم با حیرت از پله ها پایین رفت و در حالی که لباس هاش رو در میاورد گفت: نمیخوام بهش زنگ بزنم..
مومو که هیچ وقت ترفندی رو برای گول زدن کسی امتحان نکرده بود دلشو به دریا زد و گفت: نگو که لالیسای بزرگ از جکسون میترسه؟
لیسا انگار که جواب قانع کننده ی رو اماده کرده بود بند سوتینش رو باز کرد که باعث شد مومو نگاهشو کج کنه..
لیسا با لحن سکسی گفت: لالیسای مشهور دابل ایکس برای جکسون وانگ فقط یه گربه ی مظلومه!
مومو متحیر خنده ی عصبی سر داد و بیخیال اون دختر دیوونه شد و تصمیم گرفت راه دییگه ای برای فرار پیدا کنه.... •••
موهاشو با حوله خشک کرد و کمی نسکافه نوشید و روی کاناپه ی چرم عزیزش لم داد و به موموی عصبی که با پاهاش محکم به زمین میکوبید نگاه کرد.. انگار که اون دختر عصبی هیچ راهی برای فرار پیدا نکرده بود....
مومو با حرص گفت : نکنه اینجا هم دارین منو بازی میدین و کلی دوربین توی خونه نصب شده؟
لیسا پوزخند مسخره ای زد و کانال تی ویش رو به سریال مورد علاقش داد وگفت: حالا که میخوام یه بار مثل یه ادم معمولی زندگی کنم همش بحث دابل ایکس رو میکنی؟ نمیشه فقط حال کنی؟
میدونی چند وقته سریال ندیدم و روی کاناپه ام لم ندادم؟
مومو: میدونی چقدر دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده؟
لیسا: زندگی قبلی و بعدی نداره در هر صورت به گا میری..پس فقط سعی کن اه و ناله کنی تا لذت ببری و دردش رو کمتر حس کنی..
مومو با خجالت گفت: هی..فکر نمیکنی زیادی...
لیسا توی حرفش زد پاهای لختش رو روی هم انداخت و گفت : بی حیام؟
مومو سکوت کرد که لیسا گفت: تا حالا سکس کردی؟
مومو با چشم های گربه ایش به لیسا نگاه کرد..هیچ ردی از شرم توی نگاهش دیده نمیشد!!
مومو: میدونی خط قرمز چیه؟
لیسا: خطی که من همیشه ازش رد میشم چون حوصله ی رعایت حد و حدود ادما رو ندارم..مگه چقد زندگی میکنی که اینقدر خودتو محدود میکنی؟
مومو با حرص گفت: حالا که تو همه ی خط قرمزات رو رد کردی خوشحالی؟ احساس میکنی داری زندگی میکنی؟
لیسا سیگارش رو خاموش کرد و لب زد باید یه سیگار جدید رو امتحان کنم این خیلی تلخه..
مومو: من نمیخوام شبیه شماها بشم...
ترجیح میدم همون دختری باشم که تو استایل خیلیا نیست...
لیسا: شاید حق با توئه..برای شبیه بودن به ما باید زندگیتو پشت سرت جا بزاری...خانوادتو.....عشقتو.. و حتی.. "خودتو""خودتو"
روی کاناپه دراز کشید و لب زد: به این ترتیب خودتو گم میکنی...
مومو که خیلی وقت بود دلش میخواست این سوالو از لیسا بپرسه ادامه داد: هیچ راهی برای خروج نیست؟
لیسا با شک گفت : چرا هست..اما وارد بلک لیست میشی و میشی عروسک خیمه شب بازی ایکس.
مومو اب دهنش رو قورت داد و گفت: ایکس؟
لیسا: اوهوم..تو که باید بهتر بدونی چون ایکس رو دیدی..
مومو با تته پته گفت: من بیهوش بودم..هیچی ندیدم..
لیسا: خوبه که هیچیو ندیدی و زبونت قرصه... به هرحال حتی به تهیونگ و جکم نگو که ایکس رو با ماسک دید فقط بگو که هیچی یادت نیست..
لیسا هومی کشید و با بی قراری وول خورد.. مومو: منظورت چیه؟ اصلا اون چرا منو دزدید؟
لیسا به مومویی که هیچی نمیدونست زل زد و لپش رو باد کرد و گفت : تو هیچی نمیدونی نه؟
نمیدونی از بازی خارج شدی؟
مومو حیرت زده گفت: چی..؟من..از بازی..اخراج شدم؟
لیسا: خوشحال نباش..دنیای جهنمی دابل ایکس خیلی بهتر از دنیای روانی کننده ی ایکسه...
مومو انگار میخواست چیزی بگه..ولی زبونش همکاری نمیکرد و فقط لب هاش میلرزید... لرزش لب هاش کم کم به دستاش رسید و کلافه تر شد..
لیسا: هی بیخیال ما که میخوایم دابل ایکسو به فاک بدیم پس جای نگرانی نیس.مجبور نیستی کار خطرناکی انجام بدی یا با کسی بخوابی..همینطور که بدنش رو از درد خماری ماساژ میداد گفت: حتی مجبور نیستی که معتادم بشی..
مومو: چرا به پلیس خبر نمیدین؟ اگه نتونین من این کار رو انجام میدم!
لیسا قهقه ای زد و گفت: پلیس؟ میفهمی چی میگی؟ قانون ۲ دابل ایکس رو یادت رفته؟ خبرکشی و پلیس بازی ممنوعه بیبی!
فقط کافیه نزدیک اداره پلیس شی برنامه ی دابل ایکس اتوماتیک قفل میشه!
چی فکر کردی؟ فکر کردی دو تا بچه که حوصلشون سر رفته نشستن یه گیم الکی ساختن؟
مطمئن باش بهترین هکر های جهان توی دابل ایکس کار میکنن!
اگه فکر میکنی میتونی با یه گزارش ساده در دابل ایکس رو تخته کنی باید بگم سخت در اشتباهی!
لحنش رو جدی تر کرد و لب زد: مومو! به من نگاه کن!
شاید اگه چند سال پیس منو میدیدی تعجب میکردی!
منم شبیه تو بودم!
اما حالا خودمو نمیشناسم..دابل ایکس خیلی خطرناکه و ایکس از دابل ایکس بی رحم تر!
پس دردسر درست نکن و نزار با احمق بازیات گیر بیفتی و مجبور شی کارایی رو که دلت نمیخواد انجام بدی..
حتی سعی نکن جواب سوالات رو بگیری!
چون اینجوری فقط سوالات بیشتر میشه!
فکر میکنی ما همه چیو میدونیم؟
ما فقط تظاهر میکنیم که همه چیو میدونیم..درسته "تظاهر کردن بهترین کاریه که میتونیم انجامش بدیم!
دابل ایکس تورو بازی میده ولی توهم میتونی سربه سرش بزاری!
اینحوری میتونی از زیرش در بری!
مومو: ولی تو..گفتی که..من از بازی خارج شدم..منظورت چی بود؟
لیسا اه عمیقی کشید و بعد از مکث طولانی گفت: اون شب تو مهمونی رو ترک کردی!
میدونستی که نباید مهمونی رو ترک کنی..اما این کار رو انجام دادی و وارد بلک لیست شدی!
مومو : بلک لیست؟اون..اون دیگه چیه؟
لیسا: لیستی که بازیکن هاش قانون شکنی میکنن..نمیخوام دلسردت کنم ولی بازیکن های بلک لیست یه طرز عجیبی ناپدید میشن..اما بهت گفتم..لازم نیس حرص بخوری..زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی ماجرا حل میشه..
با صدای لگد هایی که به در خونه خورد لیسا و مومو از جا پریدند...
یه نفر به شدت در رو میکوبید و انگار که قصد وارد شدن به خونه رو داشت...
لیسا از جاش بلند شد که مومو هینی کشید..
صدای چکشی که شنیده میشد نشون دهنده ی این بود که یکی داره در رو میشکنه..
لیسا سریع شماره جکسون رو گرفت و با عجله با مومو از پله ها بالا رفتند...
وارد اتاق خودش شدند و در اتاق رو کلید کردند..
صدای بوق های پی در پی باعث میشد مومو استرس بگیره..
لیسا با حرص گفت : عوضی جواب بده....
بعد از قطع شدن تماس فحشی به جک داد و شماره سهون رو گرفت...
با قطع شدن صدای ضربه ی چکش نگاه مفهوم داری به مومو کرد..
هیچ صدایی شنیده نمیشد...
در کمدش رو باز کرد و اسلحه ی نقره ایش رو بیرون کشید ماشه اش رو کشید و به سمت در اتاق گرفت..
با شنیدن صدای سهون که توی گوشش پیچید گفت: هر گوری هستی زودباش بیای خونه ام..اوضاع وخیمه...یکی با زور وارد خونه شده!
سهون با لحن نگرانش پرسید: شما الان کجایین؟
لیسا خواست حرفی بزنه که با صدای تیراندازی که شنید گوشی از دستس افتاد و در اتاق با یه ضربه باز شد.... مومو با ترس دست هاش رو روی گوش هاش گذاشت و چشم هاشو بست...
لیسا به قامت مشکی فرد غریبه ی جلوش خیره کرد...
صدای زمزمه وار سهون تو اتاق همچنان شنیده میشد..
لیسا تفنگش رو به سمت فرد سیاه پوش روبه روش گرفت و با خشم گفت: تو کی هستی؟
شخص ناشناس که ماسک سفیدی زده بود با یه حرکت درش اورد و لبخند ترسناکی روی صورتش نشست...لیسا با دیدن چهره ی اشنای پسر روبه روش تفنگش از دستش افتاد...
صدای اروم پسر شباهتی به شخصیت وحشیش نداشت..با لحن جذابی چرخید و گفت:هی لالیسا... به کسی که اومده نجاتت بده شلیک میکنی هوم؟
اسم "لیسا"رو خیلی کیوت تلفظ کرد و مومو که نزدیک بود سکته کنه به قیافه ی خفن اون پسر که شباهت زیادی به بازیکن های دابل ایکس داشت زل زد...لیسا که خیلی جا خورده بود سرتا پای پسرک رو برانداز کرد و ناباورانه زمزمه کرد: جونگ کوک؟؟؟؟

VOCÊ ESTÁ LENDO
Black mask
Fanfic•➻ #BlackMask°ᝰ • روزی که از یتیمخونه بیرون میومد؛ به فکر یه شغل خوب بود تا شرافتمندانه زندگی کنه! اما بعد چندسال، تبدیل به کثیفترین کارکتر یه بازیآنلاین شده بود تا حالا داستانی رو از آخر به اول خوندید؟ داستان ما به ته خط رسیده بود. تا اینکه "او...