3(Meet King)

558 73 21
                                    

حس عجیبی داشت.
حسی شبیه به صدای زمزمه وار درد...
صدای که مثل زوزه گرگ تمام بیابون خشک شده احساساتش رو در بر میگرفت و لیسای خاک شده بین خاطراتش رو برای لحظه ای زنده میکرد.
دردی که از عمیق وجودش میجوشید و تا افکارش رونه میشد.
اشتباه نکنید!
این احساساتش نبود که درد میکرد، حتی وجدانش هم درد نگرفته بود.
درد از جای بین عقل و منطقش سرچمشه میگرفت؛ مغز مغرورش بود که آسیب دیده بود.
لا لیسا و ذهن همیشه مغرورش احساس درد و درموندگی میکردن!
این مغز مغرورش بود که امشب بدجوری درد میکرد، دردی که حباب میشد و زیر سایه تاریک افکار شومش میترکید.
بعد از تماسش با تهیونگ از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود و لام تا کام حرف نزده بود.
انگار که میخواست حتی شده برای لحظاتی کوتاه لیسایی رو که خودش با دستای خودش دفن کرده بود از زیر خاک بیرون بکشه و باهاش تنها باشه، حتی شده برای چند ثانیه کوتاه با اون دختر مُرده گپ بزنه.
با همون دخترک دفن شده بین افکارش ...
سهون که مشغول رانندگی بود نیم نگاهی به صورت بی احساس لیسا کرد و گفت:
سهون- نقشه مون گرفت
سوالش نه پرسشی بود نه خبری..
انگار فقط میخواست لیسا رو از قعر افکارش بیرون بکشه.
لیسا همونطور که به شیشه زل زده بود بی تفاوت پچ پچ کرد: نمیدونم
جمله ی آخر تهیونگ باعث شده بود به فکر فرو بره، جمله ای که در نهایت بی انصافی گفته شده بود.
"باید همون روز ولت میکردم که خودتو بکشی!"
آره کاش تهیونگ نجاتش نمیداد.
کاش نجاتش نمیداد تا لیسا از بالای اون ساختمون کوفتی پایین بپره و مغزش متلاشی بشه. کاش میزاشت پاش بلرزه و سقوط کنه...
کاش میذاشت مغزش از تو سرش بیرون بریزه، اونوقت اینطوری بنده افکارش نمیشد.
مغزش ارباب نمیشد تا لیسا نوکرش بشه!
تهیونگ لعنتی نباید دستاشو میگرفت. نباید با پنجه های کوفتی گرمش مچش رو میگرفت تا نجاتش بده...
اصلا چرا تو اون شب لعنتی اونجا بود؟
چرا اونجا بود تا نجاتش بده؟
• فلش بک •
نیمه های شب بود.
بارون بی محابا خودش رو به زمین میکوبید.
اگه قرار بود اینطور بارون بباره بی شک کل شهر رو تا چند ساعت دیگه آب میبرد.
کاش دریا این اطراف بود.
اونوقت اون دختر ضعیف بالای اون پشت بوم نمیرفت تا خودشو رو زمین سخت بندازه...
شاید ترجیح میداد تو آغوش دریا غرق بشه تا اینکه بدنش لحظات آخر عمرش رو، رو زمین سفت سپری کنه...
قطرات بی رحم بارون رو بدن خستش میشستن و ترغیبش میکردن تا به خونه برگرده و زیر پتوش پناه بگیره!
و لیسا با خودش زمزمه میکرد:
لیسا- کدوم خونه؟ کدوم پتو؟
خونه...
چه واژه غریبی بود برای لیسا !
لیسای که تو یتیم خونه بزرگ شده بود. چه تعریفی از خونه داشت؟ شاید اون اتاقک کوچیکی که تازه اجاره کرده بود تا مستقل بشه یه خونه محسوب میشد!
نمیدونست، مگه نه اینکه آدم وقتی تو خونش بود احساس امنیت میکرد؟
پس چرا لیسا وقتی تو اون اتاقک کوچیک و تاریک بود فقط احساس ترس و سرما میکرد؟
چرا حتی وقتی زیر پتوی چهل تیکش که تنها دارایش رو این کره خالی بود میخزید هم احساس آرامش نداشت؟!
همون پتوی چهل تیکه کوچیکی که از بچگی زیرش پناه گرفته بود تا خوابش ببره. همون پتوی چهل تیکه ای که بوی خاطرات خوش نداشته کودکیش رو میداد.
همون پتوی که هم حکم پدر رو براش داشت هم مادر رو ...
همون پتویی که تازگی ها براش کوتاه شده و پاهاش از زیرش بیرون میموند.
شاید چون پاهاش از زیرش بیرون میزد دیگه احساس امنیت نداشت. شاید برای همین بود که دیگه گرمش نمیکرد.
شاید برای همین بود که لیسا هیچ دلیلی برای برگشتن به اون اتاقک کوچیک نداشت!
بدنش زیر بارون خیس خیس شده بود.
موهای بلند مواج قهوه ایش پیچ خورده بودن و آب ازشون چکه میکرد.
تنها کتونی که داشت. آلستار قرمز عزیزش خیس آب شده بود و بخاطر پارگی هاش آب تا داخل جورابش رو هم در بر گرفته بود.
به پاهای خستش حرکت داد و پاهاش و رو لبه پشت و بوم گذاشت.
خودشو بالا کشید و رو لبه لیز بلند ترین برج محلشون ایستاد.
خوب
انگار تا اینجاشو درست انجام داده بود.
تو یه نیمه شب بارونی خودشو به پشت بوم رسونده بود.
رو لبش ایستاده بود و آماده پایین پریدن بود.
الان باید فقط پایین میپرید تا کارش تموم بشه نه؟
هیچ دلیلی برای پشیمونی نداشت.
هیچ دلیلی برای اینکه بیخیال مردن بشه نداشت.
حتی کسی رو نداشت تا براش نامه بزاره !!
توی این لحظه فقط یه نفر بود که لیسا لازم داشت تا ازش خدافظی کنه...
" خدا "
باید از خدا خداحافظی میکرد. شاید باید سرش داد میزد که باعث شده به اینجا برسه!
هر چند تقصییر خدا هم نبود.
تقصییر هیچ کس نبود، اینکه لیسا بدبخت بود. تقصیر هیچ بنی بشری نبود!
دستاشو از هم باز کرد و برای آخرین بار داد زد:
لیسا- خدااااا
صدای رعد و برق با صدای فریادش یکی شد.
اون فریاد حسابی بهش چسبید.
دوباره دستاشو باز کرد و دوباره از ته دلش فریاد زد: خداااااااااا
و یک قدم به جلو برداشت ...
آماده ی پریدن بود، آماده تموم کردن زندگیش که یکی از پشت سرش گفت: بله؟
و صاحب همون صدای بم تمام زندگیش رو زیر و رو کرد.
زبونش بند امد. خدا پشت سرش بود که جوابش رو داده بود؟
متعجب به پشت برگشت که با یه جفت تیله شیطون مواجه شد.
یه پسر که تو هودی سیاهش غرق شده بود و تنها چیزی که از صورتش تو اون تاریکی دیده میشد لبخند دندون نمای سفیدش بود و چشمای براق شیطونش...
لیسا- تو؟
پسرک- میخواستی بپری؟
صداش، صدای بم لعنتیش بی نهایت گرم و مردونه بود.
لیسا بی اراده جواب داد: اره
پسرک- خب بپر!
لیسا گیج زمزمه کرد: چی؟
مگه نه اینکه باید جلوشو میگرفت. چرا گفت بپر؟!
پسرک یه قدم به لیسا نزدیک شد. با یه جهش رو لبه پشت بوم نشست و خم شد و پایین و نگاه کرد.
ارتفاع خیلی زیاد بود. انقدری که آدم رو بکشه...
پسرک- تو صدام زدی ولی میخوای بپری!؟
لیسا فکری کرد.
اون این پسر و صدا زده بود؟ پس چرا یادش نبود.
لیسا- من صدات نکردم
پسرک سرشو بلند کرد و از پایین به لیسا خیره شد. لبخند قشنگی زد و شیطون گفت:
پسرک- تو خیلی خوشگی
و چشمکی به لیسا زد که باعث شد لیسا احساس گرما کنه.
پسرک نیشخند نمکی زد و از لبه پشت بوم پایین امد.‌ پشت سر لیسا ایستاد و با لحن مرموزی گفت: خودت صدام کردی
لیسا فکری کرد و با یاد آوری اینکه خدا رو صدا کرده با چشمای درشت ترسیدش لب زد: شوخیت گرفته؟
پسرک با یه جهش خودشو کنار لیسا کشید و شونه به شونش ایستاد.
پسرک- خودت صدام کردی گفتی خدا
منم اومدم!
به نیم رخ لیسا نیم نگاهی کرد و با لحن شیطنت باری اضافه کرد: اینو کسی نمیدونه و فقط به تو میگمش... اسم اصلیم تهیونگه تو میتونی ته هم صدام کنی!
• پایان فلش بک •

Black maskWhere stories live. Discover now