22(White spray)

561 42 91
                                    

نگاهشو به بیرون از پنجره دوخت

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

نگاهشو به بیرون از پنجره دوخت...
دیگه خبری از جنگ و اشوب چندساعت پیش نبود اما همین سکوت کوچه و خیابون های به اتیش کشیده شده،اونو بیشتر میترسوند...
با شنیدن صدای تهیونگ وحشت زده بالا پرید و به سرعت از پنجره فاصله گرفت
- منتظر فرشته مرگتی؟
ترسیده دستشو روی قلبش گذاشت و به اسلحه هایی روی دوش تهیونگ بود خیره شد
ریوجین: اینا رو از کجا اوردی؟
تهیونگ شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت
_وقتی جنابعالی توی هپروت سیر میکردین من داشتم ساختمونو زیر و رو میکردم!
_ازجوکرا خبری نیس. عجیب نیس که تموم ساختمونای این اطرافو نگشتن؟
تهیونگ جلو رفت و شونه به شونه ی ریوجین ایستاد
- نه عجیب نیس، اونا اینجارو پاکسازی کردن و حالا دارن به سمت منطقه ی های بعدی میرن..
ریوجین با نگرانی محسوسی گفت
_به نظرت تا کجا پیش رفتن؟
- نمیدونم...شاید تا اخرش!
ریوجین با تردید پرسید: منطقه ی چهارم و پنجم چی؟اونجا هم وضعش خرابه؟
- فقط اینو میدونم که از اینجا ناامن تره
میخواست بازم سوال بپرسه اما با اسیر شدن شونه هاش توسط دست های قوی تهیونگ ، نگاه شوکه شو به مردمک های مصممش دوخت
هیچوقت تا الان اون مرد رو اینقدر جدی ندیده بود..
-از اون مرد سیاه پوش بهم بگو!
ریوجین با یاداوری اون مرد سیاه پوش به فکر فرو رفت..
شاید اون مرد نقش مهمی داشت که تهیونگ راجع بهش کنجکاو بود.
درحالی که سعی میکرد صحنه ها رو به یاد بیاره گفت
_خب، اون داشت بهم نگاه میکرد و با یه گوشی به تلفن های نصب شده زنگ میزد...صداشو با دستگاه تغییر داده بود اما حدس میزنم یه مرد بود!
- کار خاصی نکرد؟ هرچیزی!... مثل یه پیغام یا یه تهدید؟
با دیدن سکوت و چهره ی ریوجین فهمید اون دختر چیز بیشتری نمیدونه
دست هاشو از شونه های دختر عقب کشید و کمی مکث کرد
-ساعت 12شده، هوا تاریک شده  وهیچکس بیرون نیست، میتونیم الان بریم.
ماسکش رو دوباره به صورتش زد که صدای شوکه و تا حدی ذوق زده ی ریوجین رو شنید
_اون یه اسپری سفید همراهش بود...لکه های رنگ روی دستکش و لباس های سیاهش هم معلوم بود!
تهیونگ لحظه ای فکر کرد و با تردید پرسید
_هنوزم توی کوله ات اسپری رنگ سفید داری؟
ریوجین گیج و منگ سرش رو تکون داد و زیر لب زمزمه کرد...
-اسپری سفید؟!
•••
با خروجشون از پارکینگ وارد فضای باز شدن. دست ریوجین رو گرفت و به سمت جلو حرکت کرد.
فاصله اشون به مخفی گاه کم بود اما هنوزم باید محتاط میبودن
اگه حین راه اتفاق خاصی واسشون نمیفتاد همه چی خوب پیش میرفت...
بوی گس بنزین و دود هنوز رو هنوزم حس میکردن...
بخاطر سنگینی هوا حتی نفس کشیدن هم سخت بود!
ریوجین به گره دست هاشون خیره شد
هیچوقت فکر نمیکرد کینگ دابل ایکس یه همچین جنتلمنی باشه که دستاشو بگیره و مراقبش باشه!
اون از اینکه یکی مراقبش باشه بدش میومد، اما توی این وضعیت بهش نیاز هم داشت
بی رمق قدم برمیداشت و توی فکر بود، اون به سکوت این منطقه عادت نداشت...
مدام منتظر بود یکی از اون هیولاها جلوشون سبز شه...
تهیونگ به جاده ای که حالا فقط یه خرابه ازش مونده بود نگاه کرد
سوت و کور...و خلوت!
انگار که تموم اون اتفاقات عجیب یه خواب بودن!
رد نگاه تهیونگ رو گرفت و با ناباوری گفت: باورم نمیشه که اینجا اینقد زود تخلیه شده! فقط دو ساعت گذشته.
تهیونگ عصبی فاکی زیر لب گفت و ریوجین رو سریع تر به دنبال خودش کشوند
ریوجین متعجب از رفتار عجیبش پرسید:چیزی شده؟
- دلیلش اینه که پلیسا دارن میان.. واسه همین همشون گم و گور شدن.
ریوجین شوکه گفت: مگه قرار نبود که بعد از ساعت ۶ صبح برسن؟
- انگار زودتر رسیدن...
به کوچه پس کوچه های اطرافشون نگاه کرد. هر لحظه ممکن بود گیر بیفتن پس بلافاصله گفت
- باید تا مخفی گاه بدوئیم...اماده ای؟
ریوجین سرشو تکون داد، و لحظه ای بعد سایه هاشون توی تاریکی پس کوچه های اتیش کشیده درحال فرار بود...
•••
سومین اسلحه شو بالا اورد تا اگه اون جوکرای عوضی خواستن حرکتی بزنن بلافاصله کارشونو تموم کنه.
کشتن اون عوضیای مزاحم حسابی خسته ش کرده بود و جونی واسش نمونده بود...
جک همینطور که با نگاه تیزش سرتاپای جوکر ها رو بررسی میکرد خطاب به سومین گفت: اسلحه تو بنداز سومین!
سومین نا امید از تسلیم شدن ناگهانی جک خواست واکنشی نشون بده که جونگ کوک دست هاشو به نشونه تسلیم بودن بالا برد...
شاید جک راست میگفت...
تعداد اون جوکر ها واقعا زیاد بود و سه نفری نمیتونستن از پسش بر بیان ولی، تسلیم شدن هم فکر خوبی نبود...
به ناچار اسلحه شو روی زمین انداخت و دندون هاشو روی هم فشرد
یکی از جوکر ها با خنده ای تمسخر آمیز بهشون نزدیک شد و به کره ای گفت: اعضای بلک لیست رو نمیکشیم، شما به دردمون میخورین!
کم کم جوکر هایی که اون اطرافشون بودن محاصرشون کردن و دورشون حلقه زدن.
اسلحه هاشون رو بالا اوردن تا با کوچیک ترین حرکتی کار جک و تیمش رو تموم کنن!
جوکری که به نظر لیدر گروهش بود ماسک سومین رو برداشت.
با اسلحه ای که دستش بود چونه ی سومین رو بالا اورد و به تیله های مشکیش زل زد!
برق چشم های کثیفش حتی از پشت اون ماسک کوفتی هم معلوم بود و سومین به خوبی میتونست حسش کنه
دست هاشو مشت کرد ولی قبل از اینکه چاقویی که توی استینش پنهون کرده بود توی چشم اون عوضی فرو کنه صدای تیراندازی شنید!
همه چی در یه لحظه اتفاق افتاد...
تنها در چند ثانیه ی کوتاه، افرادی سیاه پوش سر راهشون سبز شدن و با انداختن دود زا بهشون فرصتی برای فرار دادن
جک بلافاصله اسلحه شو از روی زمین برداشت و با خشم به اشوب روبه روش خیره شد
اگه وقتش رو داشت حتما اون جوکرای حرومزاده رو به فاک میداد!
ولی باید هرچه زودتر به پایگاه بلک لیست میرسیدن...
با بیرون پرتاب کردن اب دهنش رو زمین همراه سومین و جونگ کوک به سمت خروجی دوید
اما با دیدن قیافه ی زنی بدون ماسک که از بالای دیواری کوتاه ایستاده بود بهش زل زد...
جک اون زن رو به خوبی میشناخت!
پس این افردا سیاه پوش تیم اون زن بودن!
•••
از طریق یه کانال زیرزمینی تونستن وارد زیرزمین سازمانشون بشن!
واقعا خوشانس بودن که تونستن فرار کنن...
انگار که هنوزم کسایی پیدا میشدن که توی بازار سیاه جلوی جوکرا رو بگیرن تا بیشتر از این خرابکاری نکنن!
جونگ کوک با چراغ قوه ای که دستش بود اطراف رو جستجو کرد
سومین همینطور که لب تاپ و تجهیرات مورد نیازشون رو برمی‌داشت گفت: اون بتمن هایی که کمکون کردن کی بودن؟
جک همینطور که یه سری سیم رو بهم وصل میکرد جواب داد: سولار رو یادتونه؟فکر میکنم تیم اون کمکمون کرد..
سومین ناباورانه بهش نگاه کرد:خواهر کای؟
جک وقتی اسم کای رو شنید مکث کرد: سومین... اخرین بار جنی رو کجا دیدین؟
سومین متفکر گفت
-اون از شدت فشاری که بهش وارد شد فلج شد و نتونست به سمت جکوزی بیاد. مینی کنارش موند تا ما بریم ریوجین رو پیدا کنیم و نزاریم تراشه رو فعال کنه. اما چندتا ادم سیاه پوش اونجا بودن و بیهوشمون کردن...
جونگ کوک: چرا جنی و مینی رو بردن؟ میتونستن ما رو هم ببرن
جک متفکر گفت: من و جنی رئیس بلک لیستیم و دشمن های زیادی داریم. اگه اومدن ببرنش پس منتظر یه فرصت خوبن که تهدیدمون کنن و به چیزی که میخوان برسن. اما اگه مینی رو بردن...به خاطر اینکه که مینی چیزی رو دیده و فهمیده که خطرناک بوده! اگه سیستم رو چک کنم ممکنه یه چیزایی بفهمم.
جونگ کوک : چقدر زمان میبره!؟
جک: تقریبا یه ساعت...
جونگ کوک: باید به کای بگیم که جنی گم شده؟ به هرحال اون، دوست پسرشه!
جک: نمیدونم...دیگه از دخالت کردن توی دراماهایی که جنی میسازه خسته شدم!
با وصل شدن اینترنت اولین کاری که کرد باز کردن دابل ایکس بود
عکس اون جوکر های لعنتی توی کل صفحه ی دابل ایکس پخش شده بود!
همینطور صفحه ی ستاره های دابل ایکس خالی بود و یه سری ویدیو های جنجالی توی دابل ایکس به چشم میخورد!
بعد از تایپ یه رمز ورود طولانی وارد سایت بلک لیست شد و با کپی کردن اطلاعات سری مشغول کار شد....
•••
(چهار ساعت قبل از همه ی این اتفاق ها/فلش بک)

Black maskWhere stories live. Discover now