11(ⓧ)

401 63 11
                                    

دختری که مسئول دادن کارت های بازی بود زیرچشمی به سه جونگ نگاهی انداخت و کارت رو بهش داد و مختصر گفت: گروهت عوض شده!
سه جونگ بی خیال سرشو تکون داد و کارتی رو که روش با حروف چینی ریزی نوشته شده بود جکسون وانگ برداشت...
کارت مشکی رنگش رو بین انگشتاش چرخوند و به دو طرفش نگاهی انداخت...
طبق اطلاعات قبلیش قرار بود تویه تیم کیم تهیونگ باشه اما حالا گروهش درست دقیقه ی نود عوض شده بود!
ابرویی بالا انداخت و با چشم هایه بی تفاوتش کارت مشکی رنگ رو بین انگشاش رقصوند و آهسته تویه جیبش قرارش داد!
اون آدمی نبود که با بی تفاوتی از کنار چیزی رد شه...
پس حتما میدونست چرا گروهش عوض شده!!
گوشه ی لبش کشیده شد و پوزخند معنادارش صورت دخترونش رو قاب گرفت!
داشت جالب میشد! خیلی جالب!
نگاهش رو بالا اورد و به سالن خالی از جمعیت زل زد!
همون سالنی که تا چند دقیقه پیش مکانی برایه رقص و پای کوبیه اعضایه دابل ایکس بود حالا خالی شده بود...
البته خیلی عجیب هم به نظر نمیرسید!
دلیلی که اون جمعیت رو مشتاقانه به بیرون از سالن هدایت کرده بود دلیل کمی نبود!
نگاهش رو تویه اون سالن خالی چرخوند و بالاخره آهسته به سمت پله هایی که به طبقه ی دوم راه داشتن حرکت کرد...
پاشو رویه اولین پله هم نگذاشته بود که با شنیدن تقه ی کوچیکی سرش رو چرخوند تا منبع اون صدا رو شناسایی کنه...
با نگاه کنجکاوش دور و اطراف رو دید زد و بالاخره دختر مو بلندی که موهاش رو بالایه سرش بسته بود رو دید که آهسته در سالن رو قفل میکرد...
حتی از پشت هم قابل شناسایی بود!
اون لیسا بود!
•••
{دو ساعت قبل از ورود مومو به اتاق تهیونگ}
موهای لختش رو حالت داد و ماسک سیاهش رو برداشت...
با خودشیگفتگی تمام اجزای صورتش رو از نظر گذروند و لبخند رضایتمندی روی صورتش نشست...
با صدای باز شدن در،انعکاس شخصی رو توی آیینه روبه روش رو شکار کرد
منتظرش بود!
حتی دیر هم رسیده بود!
برگشت و از سر تا پای فرد روبه روش رو گذروند و از حفظش شد
چقدر اون شبیه یه غریبه بود...کسی که حتی صداش رو هم فراموش کرده بود...
حالا که دقت میکرد خیلی چیزا رو فراموش کرده بود!
پوزخند تلخی روی لبش نشست و دست هاشو توی جیبش فرو کرد و با تیله های منتظرش منتظر هر حرکتی از اون گرگ خشمگین بود!
باید تمام احتمالات رو در نظر میگرفت!
قطعا نمیدونست اون مرد قد بلند که درست مثل آتیش زیر خاکستر بود قراره چه بلایی سرش بیاره!
جکسون در اتاق رو بست تیله های خشمگینش تهیونگ رو هدف گرفته بودند و انگار هر لحظه اماده ی شلیک بودند...
بی مهبا جلو رفت و دست های مشت شده اش رو توی صورت تهیونگ کوبوند...
تهیونگ که تعادلش رو از دست داده بود زوی زمین افتاد...
احساس کرد فکش شکست....
تلخ خندید و با دستش خون کنار لبش رو پاک کرد!
چه دیدار پر شوق و جالبی داشتن!
قراری که به یا مشت شروع شده بود
سرش رو با غرور بالا اورد و با غرور عجیبی نالید: مشتت رو قبولش میکنم!
و درحالی که فک عزیزش رو ماساژ میداد ناله ای سر داد.
جکسون با لحن بی نهایت سردش لب زد: این بخاطر لیسا بود!
تهیونگ سرشو تکون داد و آوای نامفهومی سر داد
جکسون با پوزخند عمیقی که روی لب هاش دوخته شده بود گفت: هنوز تموم نشده...
و دوباره خودش رو جلو کشید و خواست مشت دیگه ای نثار صورت بیچاره اش کنه که تهیونگ لب زد: لیسا توی خطر بود!
جکسون مکث کرد...پورخند ناباورانه ای زد و با لحن درداوری ادامه داد: بعد از اون کاری که باهاش کردی فکر میکنی الان حالش خوبه؟!
تهیونگ به تیله های مرد روبه روش خیره شد...
چشم های عاشق و نگران جکسون فقط برای لیسا اینقدر شکننده به نظر میرسید
تهیونگ از روی زمین بلند شد..بی پروا به چشم های مرد روبه روش نگاه کرد و لب زد : اگه اون کارو نمیکردم جفتمون جامون سینه ی قبرستون بود..هرکسی اینو ندونه تو اینو بهتر از همه میفهمی!
پس بهتره فراموشش کنی!
و تو اینو خوب میدونی که لیسا الان چقد بهت نیاز داره تا اون مواد کوفتیو ترک کنه...و افسردگیش رو درمان کنه
جکسون با یاداوری لیسا با حرص عجیبی دست هاشو مشت کرد و گفت: پس باهم میرفتین قبرستون!
سرش رو چند بار به نشونه ی تحسین کردن تهیونگ تکون داد و ادامه داد
جکسون- خوبه..حداقل میدونی که افسردگی داره...اون کجاست؟
تهیونگ گیج و با صداقتی که ازش بعید بود جواب داد
تهیونگ- نمیدونم..شاید...یه گوشه از این عمارت داره به این فکر میکنه که وقتی ببینیش چه بلایی سرش میاری...
جکسون عصبی لب زد: مسخره بازی رو تمومش کن..!
تهیونگ خندید و آهی کشید
تهیونگ- هنوزم همونقدر جدی و سردی جکسون وانگ!
جکسون با یه حرکت یقه ی تهیونگ رو توی دستش گرفت و با تیله های سردش به تیله ی مشکی تهیونگ نگاه کرد و اروم زمزمه کرد: تسویه حسابم با توی عوضی بمونه واسه بعد از امشب...
یقه شو ول کرد و درحالی که بی قرار توی اتاق میچرخید گفت: کارای مهم تری دارم...باید امشب حواست به لیسا باشه!تهیونگ سرشو تکون داد و گفت: نمیخوای بهش بگی؟
جکسون با نگاه خشمگینش پرسید : چیو؟!
تهیونگ-اینکه توی لیست سیاهی!
جکسون با شنیدن این حرف تهیونگ سریع انگشتش رو بالا اورد و با لحن وحشتناک جدیش تهدید کرد: اگه بفهمه میکشمت!
تهیونگ سرشو تکون داد و به میز پشتیش تکیه زد...
جکسون درحالی که گوشیش رو چک میکرد پرسید: اون دختره رو از کجا پیداش کردی؟
تهیونگ کمی فکر کرد ابروشو بالا برد و با تردید پرسید: مومو؟
جکسون درحالی که شماره ی لیسا رو میگرفت گفت: اره
تهیونگ: حدس میزنم یکی منتظرش بوده...ولی خودش اومده توی بازی!
جکسون : باهاش کاری نداشته باش!
تهیونگ تلخ خندید و گفت: میترسی مثل جنی بمیره؟
جکسون هوفی کشید... روی تخت نشست
وباحالت دستوری لب زد: بشین!
تهیونگ مطیعانه کنار جکسون نشست
جکسون کمی شقیقه هاشو ماساژ داد و زیر لب با خودش گفت: چرا باید الان به جای اینکه کتکت بزنم درمورد عمل امشب بهت توضیح بدم؟!..لعنتی!
تهیونگ سعی کرد بحث رو باز کنه پس گفت : میشنوم
جکسون با مکث گفت: اون دختره....مومو! توی خطره!
تهیونگ نگاه کنجکاوش رو روی جک هدف قرار داد و گفت:خب... چیشده؟
جکسون با عجله گفت: میخوان قربانیش کنن!
انگار که دنبال یکی میگشتن که تموم خرابکاری هاشونو بندازن گردنش
اگه برات مهمه که نجات پیدا کنه باید به حرفام گوش کنی...
وگرنه تا دو روز دیگه جنازه اش میرسه دستت...
تهیونگ لب زد: باید چیکار کنم؟
اون لحن به طرز عجیبی نگران به نظر میرسید!
جکسون به تیله های نگران تهیونگ نگاهی انداخت نگرانی تهیونگ رو نمیتونست هضم کنه...
تهیونگ با حرص گفت: وقت نداریم بقیشو بگو!
جکسون ادامه داد: نباید بزاری امشب با ما باشه..باید کاری کنی قانون شکنی کنه...
تهیونگ گیج پرسید: میخوای بفرستیش توی اون لیست لعنتی؟
جکسون سرش رو تکون داد و ادامه داد: چاره ای نداریم!
تهیونگ: میخوای بفرستی تو جهنمی که خودتم توشی؟
جکسون : تو چیزی درمورد اون لیست نمیدونی
خیلی چیزا هس که فهمیدم و باید بهت بگم...اما حالا وقتش نیست
فعلا باید کاری کنی که مومو قوانین رو بشکنه
تهیونگ پرسید: و اگه این کار رو نکنم؟!
جکسون به حماقت تهیونگ خندید و گفت: همین امشب بهش یه عمل سخت میدن تا بمیره!!
تهیونگ گیج شده بود.. نمیفهمید چرا میخوان مومو رو قربانی کنن؟ اون دختر هیچ ربطی به دابل ایکس نداشت...چرا باید قربانی میشد؟
نفهمید چیشد فقط سرشو تکون داد و لب زد: انجامش میدم
با شنیدن صدای آژیری که توی عمارت پیچید جکسون لب زد: من باید زودتر برم...
جک قدمی برداشت که تهیونگ بازوش رو گرفت و پرسید: عمل امشب درست پیش میره؟
جکسون دست تهیونگ رو پس زد و و با صدای کلفتش گفت: باید بریم توی یه ساختمون که توش بمبه و یه تراشه رو پیدا کنیم..
تهیونگ سرشو تکون داد که جکسون در اتاق رو باز کرد....قبل از اینکه بره مرموز لب زد: میدونی که منظورم از ساختمون کدوم ساختمونه؟
تهیونگ سرشو تکون داد و گفت: میدونم روبه روی همون ساختمونیه که توش بمب گذاری شده!
جکسون سرشو تکون داد و اخرین حرفش رو زد: وقتی رسیدین اونجا بقیشو میگم
تهیونگ سرشو تکون داد که جک به سرعت خارج شد
•••
همه ی بازیکن های حاضر در سالن با دیدن عملی که روی صفحه ی مانتیور بود جیغ کشیدند و سرجاشون میخکوب شده بودند...
انگار که دابل ایکس مرموز میخواست امشب سر همشونو گرم کنه...
یه عمل سه بعدی با حضور کینگ و کویین!
چه میشد این عمل هیجان انگیز!
لیسا که طبقه ی بالای سالن بود نگاهشو از مانتیور گرفت
درحالی که زیب سویشرت جذب مشکیش رو بالا میکشید موهاش رو با کش بست!
چندقدمی برداشت که ناگهان پسری با سرعت برق از کنارش رد شد و به شونه اش برخورد.
آهی کشید و خواست فحش بدی نثارش کنه اما اون پسر بدون هیچ عذر خواهی فقط به راهش ادامه داد...
لیسا به سمتش برگشت تا یه درس حسابی بهش بده و لحظه ی بعد سرجاش میخکوب شد...
پسری که توی سالن میدوید بالاخره وسط سالن ایستاد
چندتا نفس عمیق کشید و بلند داد زد: ایکس اینجاست!!!
اون یکی از بازیکنا رو با خودش برده!
تک تک آدم هایی که اونجا ایستاده بودن با شنیدن اسم ایکس رسما فکشون افتاد!
دیگه کسی به مانیتور نگاه نمیکرد..!انگار بازی هیجان انگیز تری تو راه بود
ترس عمیقی توی دلشون رخنه کرده بود..نگاهشون رنگ ترس به خودش گرفته بود...
نامفهوم بهم نگاه کردند و بعد از مکثی طولانی به سمت در اصلی سالن هجوم بردند...
انگار دیدن ایکس از هر بازی ای جذاب تر بود!
اخرین باری که اسمشو شنیده بودند چهار سال پیش بود..وقتی که کیم جنی گم شد و خبر مرگش رسید!
لیسا کمی عقب تر به جمعیتی که به سمت در هجوم بردند خیره شد پوزخندی زد و با خودش گفت: شما احمقا چجوری توی دابل ایکس زنده موندین؟
از پله ها پایین اومد و در سالن اصلی رو کلید کرد تا بازیکنای احمق نتونن وارد سالن بشن....به سالن خالی از جمعیت نگاهی انداخت...هیچ کس اونجا نبود..ناباورانه خندید و روی یکی از مبل های راحتی نشست
جام شرابش رو از شیشه ی شراب تمشک پر کرد و با لذت نوشید...کمی به بدنش کش و قوس داد
میدونست که یه گوشه از این عمارت لعنتی چونگها و آدماش دارن نقشه های شوم میکشن...فقط امیدوار بود امشب چونگها رو نبینه میدونست که خبر اون کفتار پیر به گوشش رسیده..!
لحظه ای بعد تنها دختری که توی سالن میچرخید جلوی چشماش ظاهر شد
لیسا کمی فکر کرد و لب تر کرد: فکر کردم در سالن رو قفل کردم
سه جونگ لبخندی زد و ادامه داد: البته...کلیدش هم روی میز روبه روت هست!
لیسا کلید رو بین دستاش چرخوند و ادامه داد: پس تو نرفتی ایکس بزرگ رو از دور ببینی؟!
چرا؟!
دلت نمیخواد ببینی عزرائیلمون چه شکلیه؟
سه جونگ روبه روی لیسا نشست و با سیاست خاصی لب زد: خب ایکس ناشناخته تا وقتی جذابه که مجهول باشه
وقتی که شناخته بشه تکراری میشه!
مطمئنم که ایکس خودشو به نمایش نمیزاره!
لیسا دستاشو بهم کوبید،چشمکی زد..انگار که از حرفای سه جونگ خوشش اومده بود!
لیسا-عجبیه بالاخره یه بازیکن عاقل اینجا پیدا شد
سه جونگ پاهاشو روی هم انداخت و زیرچشمی به ساعت دیواری بزرگی که توی سالن نصب شده بود نگاه کرد
لیسا کنجکاوانه پرسید:تو بازیکن جدیدی هستی که امشب با ما بازی داری؟
کیم سه جونگ؟
سه جونگ سرشو تکون داد که لیسا گفت: توی کدوم گروهی؟
سه جونگ-جکسون وانگ
لیسا در حالی که با انگشترش بازی میکرد چشم هاشو ریز کرد و سرشو کج کرد و لب زد: ولی مومو توی گروه جکسون بود...
نکنه که...
سه جونگ که بازوی لخت لیسا نظرش رو جلب کرده بود زمزمه کرد: تتوی قشنگیه!
لیسا انگار که حواسش پرت شده بود با غرور گفت: میخوای واست تتو کنم؟
سه جونگ به چشم های زیبای لیسا خیره شد و بدون هیچ تاملی گفت: فکر خوبیه...
لیسا با نگاه تحسین برانگیزی سه جونگ رو از نظر گذروند و گفت
لیسا-خب...حالا راهتو گم کردی اومدی به دابل ایکس یا اینکه توهم اومدی دنبال سوالات!؟
شایدم پول خوبی میگیری از جاسوسی کردن!
سه جونگ از روی میز بطری آبمیوه رو برداشت و کمی داخل لیوانش ریخت...
بعد از اینکه کمی مزه مزه اش کرد زمزمه کرد: پس زندگی بازیکنای این بازی هر روز با حدس و گمان و کلی افکار عجیب میگذره...تو بازیکن مشهور این بازی هستی و مثل یه وظیفه میمونه که به همه شک کنی...
اینجا همه گرگ هستن و دنبال طعمه هاشون!
پس کسی نمیتونه ضعف هاشو نشون بده...
چون همون گرگ ها بهش حمله میکنن و خورده میشه!
لیسا مکثی کرد و ادامه داد: خوبه...سعی کن خودت هم مثل حرفات رک باشی سه جونگ شی!
سه جونگ به چشم های لیسا خیره نگاه کرد...
انگار که قدرتش رو داشت کل افکار و تیله های لیسا رو بخونه...
لیسا یه نخ سیگار از جیبش بیرون اورد...
انگار این روزا نمیتونست بدون پاکت سیگارش نفس بکشه...
حتما باید با دودش خودشو خفه میکرد تا راحت شه...
به سه جونگ یه نخ تعارف کرد...
سه جونگ هم متقابلا قبولش کرد!
لیسا لبخند رضایتمندی زد و سیگارش رو روشن کرد و ازش کام گرفت..
نگاهی به بازیکنای احمقی که پشت در بودند انداخت...همراه سه جونگ خندید و سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد
لیسا خواست کام دیکه ای از سیگارش بگیره که تهیونگ سیگار رو از لای انگشتای لیسا گرفت...
لیسا نالید و گفت: تو با زجر دادن من خیلی حال میکنی نه؟
تهیونگ سیگار لیسا رو زیر پاهاش له کرد و بی توجه به حرف لیسا دقیقا کنار سه جونگ نشست و گستاخانه و بدون هیچ مقدمه ای پرسید: اسمت چیه؟
و اما سه جونگ برعکس تهیونگ خیلی مودبانه پاسخ داد: سه جونگ هستم
تهیونگ سرشو متقابلا تکون داد که
لیسا روبه تهیونگ گفت: میدونی عمل امشب چیه؟
تهیونگ سرشو تکون داد و گفت: کورس ماشین
لیسا پوکر گفت: فکر کردی مثل بچه ها میخوایم ماشین بازی کنیم؟
تهیونگ بی تفاوت لب زد بیا فقط فکر کنیم یه کورس ماشینه..
لیسا هوفی کشید و به تهیونگی که مشغول کاوش کردن سرتاپای سه جونگ بود نگاه کرد
به چشم های سه جونگ خیره شد و با لحن اغواگرانه ای گفت: میخوای باهم توی یه گروه باشیم؟
سه جونگ با لحن تاسف باری گفت: توی یه گروه بودیم...اما حالا توی گروه جکسونم!
تهیونگ کمی با موهاش بازی کرد و ادامه داد: حیف شد..دفعه ی بعد بیا باهم مسابقه بدیم!
حالا بگو ببینم چه کارایی بلدی؟
سه جونگ-هرچی که فکرشو کنی!
تهیونگ اروم خندید..به ظاهر مرتب و دخترونه ی سه جونگ نمیومد که هرکاری رو انجام بده!
و تنها سوالی که توی ذهن منحرف بود این بود
''یعنی بلده ساکم بزنه؟''
لیسا نگاه چندشی به تهیونگ کنجکاو انداخت...انگار که افکار کثیفش رو میخوند!
تهیونگ به لیسای خشمگین روبه رو نگاهی انداخت سرش رو تکون داد و نچی گفت که لیسا پرسید: لبات چیشده؟
تهیونگ دستش رو روی لب ورم کرده اشکشید و ناله ای کرد
تهیونگ-خیلی وحشی بود!
لیسا پوزخندی زد و به لبای داغون تهیونگ نگاهی انداخت و با خودش پچ پچ کرد: من خودم اینکاره ام...میفهمم فرقه بوسه رو با کتک کاری!
فکر کردی نمیفهمم که رفتی کتک کاری؟
تهیونگ خودشو به نشنیدن زد.. روی میز روبه روی سه جونگ نشست و به تیله های سه جونگ خیره شد..عجیب بود...
این روزا بازیکنای دابل ایکس انگار با چشم هاشون همدیگه رو میخوندن!! فاصله ی صورتش رو با صورت سه جونگ کم کرد
تیله های سه جونگ مرموز بودند!
کمی خنثی..حتی میتونست رگه های نفرت چشم هاش رو شکار کنه
سه جونگ هیچ حرکتی نکرد..حتی از اون فاصله ی کمی که بین خودش و تهیونگ بود اعتراضی نکرد...شاید اونم میخواست تیله های سیاه تهیونگ رو از حفظ شه!
لیسا دستشو زیر چونه اش گذاشت و سکوت بینشون رو شکست-دارین اطلاعات ذهنی رد و بدل میکنین؟
تهیونگ پوزخندی زد و نگاهشو از چشم های سه جونگ گرفت و از روی میز بلند شد
بشکنی زد و گفت: مثل یه سرگرمی میمونه..
سه جونگ خندید که تهیونگ ادامه داد: وقت رفتنه!
لیسا سرشو تکون داد و همراه سه جونگ بلند شد
تهیونگ سرشو تکون داد و در حالی که از سالن بیرون میرفتند روبه لیسا گفت: باید حرف بزنیم...اینجا نمیشه تویه گاراژ منتظرتم...
لیسا از بین جمعیتی که زیر لب فحشش میدادند رد شد و گفت: باشه
••• سه ساعتی بود که بالای پشت بوم بود.. روی شیشه ی کوچیک ساعتش ضربه ای زد.....عقربه های کند عجیب روی مخش بودند...
ساعت 3 نصفه شب بود...پاهاش رو از ارتفاع روبه روش اویزون بود و به شلوغی شهر نگاه میکرد...
انگار که دوست داشت از اون بالا به زندگی آدما و شهر خیره شه...
صدای بوق ماشین ها و نور های چشمک زنش...نوازش های سرد باد باعث میشد تفکرات عجیبش به سراغش برن...و دراخر بین تجزیه و تحلیل های نامفهومش گم بشن...
کمی سرش رو به طرف راستش چرخوند...
آروم و خونسرد روی سکو ایستاد...اگه فقط یکم پاشو جابه جا میکرد از ساختمون سقوط میکرد...
اما انگار واژه ی سقوط توی فرهنگ لغتش نبود...
سرنگ خالی رو از جیبش بیرون اورد و مشکوک زمزمه کرد: اگه میدونستم اینقدر ساکت میشی زودتر واست تزریقش میکردم....
سرنگ از بین دست هاش افتاد و توی یه نقطه ی کور کف ساختمون گم شد...
از سکو پایین پرید و درحالی که مومو رو دور صندلی میبست لب زد: توی لیست سیاه بیشتر بهت خوش میگذره مومو!
لبخند مرموزی زد و با لحن اغواگرانه ای گفت: بهت قول میدم!
و اما مومویی که سه ساعت از تزریق داروی بیهوشی به بدنش گذشته بود همچنان گیج و منگ بود...
تیله های لرزونش رو چرخوند و چشم هاشو دوباره بست...
بکهیون درحالی که بمب ساعتی رو روی بدن مومو نصب میکرد لب زد: هیجان درونت رو نکش...بزاز خودش رو نشون بده...
وقتی که از ارتفاع یه ساختمون اویزون شدی و یه بمب ساعتی بهت وصله...
ترست رو از همین ارتفاع پرت کن و بزار جنازه اش رو همه ببینن..
اروم چتری های مومو رو کنار زد و لب زد: بزار بفهمن که عروسک جدیدم چقدر خواستنی و جذابه!
کت چرمش رو دراورد و تن مومو کرد..باید از عروسک یخ زده اش محافظت میکرد...
با احتیاط مومو رو با صندلی چوبی که روش نشسته بود روی سکوی بلند گذاشت...به بمب ساعتی که دور شکمش نصب کرده بود و طناب های بسته ی دور دست و پاهاش نگاه کرد..لبخند رضایتمندی زد و به سمت مومو رفت...صندلیش رو تکون داد و درگوش مومو زمزمه کرد:
میبینی از این فاصله این شهر ترسناک چقدر زیباست؟
مومو لب هاشو کمی تکون داد و بدون اینکه زیر پاش رو نگاه کنه مبهم و نامفهموم نجوا کرد: میخوای .....با ...من .چیکار ...کنی؟
بکهیون شونه های مومو روگرفت و ادامه داد: عروسک من بالاخره بیدار شده؟
مومو سکوت کرد...
پوزخند ترسناکی صورتش رو قاب گرفت اون عجیب خونسرد بود با بکهیون : یه بازی هیجانی!
قراره امشب حسابی مشهور شی مومو!
امشب تو به اوج محبوبیتتت میرسی و همه عاشقت میشن!
پس نباید یه دختر ترسو به نظر برسی!
مومو کمی چشم هاش رو باز کرد و سعی کرد به خودش بیاد...
کمی بعد از درک موقعیتش از ارتفاع پایین رو نگاه کرد...جیغ خفه ای کشید و با بیچارگی لب زد: چرا اینکار رو بامن میکنی؟
بکهیون لبخندی زد و گفت: از من دلیل منطقی نخواه...دنیای بازی همینه!
بازی همراه با هیجان..بدون هیچ منطق و دلیل خاصی!
باهم مبارزه میکنیم و سلاحمون برای زخمی کردن همدیگه فقط یه گوشیه!
خوش میگذرونیم...پول درمیاریم...و با دنیای فیک و الکی که ساختیم زندگی میکنیم
ذهن ما مثل بقیه ی آدما نیست!
ذهن ما از Wx ترسناک تر و بی رحم تره!
ما خیلی وقته که عشق و محبت و خانواده و و خیلی چیزای دیگه رو فروختیم...
موهای مومو رو نوازش کرد و با لحن مرموزی ادامه داد: هنوز مونده که به عنوان یه بازیکن بی رحم متولد بشی...
هنوز مونده که ترس هاتو دفن کنی و دراخر تبدیل به عروسک بی رحم من بشی..
مومو خواست التماس کنه...اما مگه فایده ای هم داشت؟ اون با یه دیوونه ی عوضی روی یه ساختمان بلند گیر افتاده بود...روی صندلی که یه بمب ساعتی بهش وصل شده بود و هر لحظه ممکن بود بترکه..
از این بدتر هم میشد؟
باید چیکار میکرد؟
چقدر التماسش کرده بود که ولش کنه؟
چقدر کمک میخواست و تقلا میکرد؟
با پیچارگی اشک میریخت و چیزی نمیگفت....
بکهیون جلوتر رفت و اشک های مومو رو با انگشت شصتش پاک کرد....به چشم های معصوم دخترک زل زد و لب زد:بازی رو باید شروع کنیم...
لحنش خبر از یه اتفاق بد میداد!
مومو با شنیدن این جمله بدن بی جونش دوباره لرزید...چیزی نگفت و فقط تند تند نفس کشید...
شاید باید میمرد تا این بازی تموم شه...
بکهیون به چشم های بارونی مومو نگاه کرد و لب زد: خوبه...داری یاد میگیری که التماس و کمک خواستن فایده ای نداره عروسکم!
مومو بدون توجه به حرفای اون عوضی یه بار وارد زیرپاش رو نگاه کرد...
اینقدر جیغ زده بود که صداش درنمیومد.بدنش میلرزید و اوای نامفهومی از بین لب هاش خارج میشد..شاید داشت وداع خدافظی میخوند!
یا شایدم داشت از خدا کمک میخواست!
با ترس چشم هاشو بست و با ناخوناش به کف دستش چنگی زد...اینقدر عمیق چنگ زد که احساس کرد پوست دستش کنده شد...
اینقدر ترسیده بود که فکر میکرد تا دو دقیقه ی دیگه از ترس سکته میکنه...
دست و پاهاش بی حس شده بودند و انگار که قدرت تکلمش هم از دست داده بود.
بکهیون سرنگی رو از جیبش بیرون کشید و اروم استین لباس مومو رو بالا زد...یون: میخوای بهت کمک کنم دوباره بخوابی؟
مومو حرکتی نکرد و فقط هینی کشید...
اب دهنش رو به سختی قورت داد..
بکهیون: میخوای بهت کمک کنم دوباره بخوابی؟
مومو حرکتی نکرد و فقط هینی کشید...
اب دهنش رو به سختی قورت داد..
مثل مجسمه خشکش زده بود و فقط لرزش بدنش بود که باعث تکون خوردن صندلی میشد..به بمب ساعتی که روی بدنش نصب شده بود نگاهی کرد و خواست جیغ بکشه اما
با فرو رفتن سوزن توی دست هاش صداش توی گلوش خفه شد!
بکهیون با احتیاط سرنگ رو از دستش خارج کرد...
درسته...شایدتوی اون وضعیت بهترین راه حل بیهو. شدنش بود...نباید این صحنه ها رو میدید..اون نمیتونست تحملش کنه!
گوشیش رو بیرون اورد و بعد از چند مین لب زد: شوالیه هات برای نجاتت دارن میان...
به چهره ی مومو نگاه کرد...اینبار عمیق تر از چندساعت پیش بیهوش شده بود و به خواب رفته بود..دخترک بیچاره اگه فقط یه لگد به صندلیش میزد از ارتفاع سقوط میکرد و جسمش متلاشی میشد!
از چیزی که فکرشو میکرد بدتر نبود...توقع داشت با جیغ هاش و التماس های رو مخش اعصابشو بهم بریزه...
ولی اروم تر از چیزی بود که فکرشو میکرد...
شایدم میدونست التماس هاش فایده ای نداره و اوضاع رو پیچیده تر میکنه..
بعد از کمی دستکاری و جا گذاری تراشه ای داخل بمب،بمب رو فعال کرد و عدد هایی روی بمب ظاهر شد زنگ خطر رو اعلام میکردند....
چه خوب که مومو صدای اون اعداد بی رحم رو نمیشنید!
اون اعداد خطرناک ممکن بود دخترک بیچاره رو تا یک ساعت دیگه به فنا بده!
زبونش رو روی لبش کشید...با لحن مشتاقی لب زد: دلم میخواد هرچه زودتر بیام و ببرمت..
باید هرچه زودتر داستانمونو شروع کنیم!
اما حالا بهتره استیج بازی رو برای بازیکن های بعدی روشن بزاریم...
و تو در راس این استیج بدرخشی!
خم شد و در گوش مومو با لحن ترسناکش خوند: میدونم که حتی اسمم رو هم بهشون نمیگی عروسک قشنگم!
پس لازم نیس بهت اخطار بدم ...
فندک مشکی رنگش رو که طرح X روش حک شده بود دراورد...
از پله های ساختمون پایین رفت..
بوی بنزین فضای ساختمون و راهروها رو پر کرده بود.
ظاهرا یه ساختمون پلمب شده بود که هیچ کس توش نبود..
فقط یه دختر تنها با یه هیولای سیاه گیر افتاده بود...
•••
به ماشینش تکیه زد و دوباره تکرار کرد: فهمیدی؟
لیسا سرشو تکون داد که تهیونگ گفت: عمل امشب شبیه مسابقه ی الماسه
لیسا کمی فکر کرد...یاداوری اون شب براش مثل یه کابوس بود!
ثانیه به ثایه اون شب از جلوی چشماش رد شد...
همه چی از اون الماس گرانبها شروع شد...وقتی که وارد یه ساختمون متروکه شدند و ماموریتشون پیدا کردن یه الماس بود...
اما وقتی جنی قانون شکنی کرد و خواست به خارج از کشور فرار کنه کشته شد...
پلک هاشو تکون داد و لب زد: یعنی...یه دختر دیگه...قراره..مثل جنی بمیره؟
تهیونگ لگدی به ماشین روبه روش زد و چیزی نگفت ...
لیسا مرموز پرسید: اون دختر...موموئه؟
تهیونگ سرشو تکون داد و عصبی گفت: باید بریم وقت نداریم
تهیونگ سوار ماشین شد و به دنبالش لیسا هم در ماشین رو باز کرد...
تهیونگ ماشین رو روشن کرد که لیسا لب زد: جکسون کجاست؟
تهیونگ با سرعت گاز گرفت و لب زد: توی ساختمونه...
لیسا : تو نگرانشی؟
تهیونگ پاشو روی پدال گاز بیشتر فشار داد و گفت: بعد از مرگ جنی ما بهم قول دادیم که کسی بخاطر ما نمیره..یادت رفته؟
لیسا سرشو تکون داد...میتونست بفهمه که تهیونگ نگرانه موموئه...
اون دختر اولین کسی بود که باعث نگرانی تهیونگ شده بود...
قوطی قرصش رو از توی کیفش دراورد و با کمی آب نوشید...
تهیونگ به لیسا نگاهی انداخت...از قوطی های قرصش متنفر بود..از هرچیزی که لیسا رو ضعیف نشون بده حالش بهم میخورد..
با لحن خاصی که پشتش نگرانی بود پرسید: قرص چی بود؟
لیسا که سرشو به پنجره چسبونده بود و به خاطرات کوتاه قشنگش به جکسون فکر میکرد گفت: آرام بخش!
تهیونگ: از کی مصرف میکنی؟
لیسا درحالی که لبخند احمقانه ای صورتش رو قاب گرفته بود لب زد: نمیدونم...یادم نیس...شاید از 16 سالگیم!
تهیونگ نگاهی به لیسایی که بین خیالاتش غرق شده بود انداخت...
16 سالگی..چرا باید 16سالگی لیسا با یه قوطی قرص شروع میشد؟
لیسا بین تفکرات تهیونگ پرید و کنجکاوانه پرسید: جک بهم زنگ زده...
تهیونگ بی مهبا گفت : وقتی بینتت همه چیو فراموش میکنه و دوباره خرت میشه...
لیسا پوزخندی زد و گفت: حتی یادم نمیاد اون گرگ وحشی که ازم متنفر بود چجوری عاشقم شد...
تهیونگ لبخند گرمی زد و گفت: اون توی زندگیش فقط یه بار عاشق شده..
لیسا پوزخندی زد و با خودش زمزمه کرد: کاش منم مثل اون بودم!
تهیونگ به ساعتش نگاهی انداخت
لیسا نگاه تهیونگ رو دنبال کرد نگاه کرد و بدون هیچ مکثی پرسید: دوسش داری؟
تهیونگ بی درنگ گفت: نه...
قلب من خیلی وقته که هیچ کسو نمیخواد...
لیسا به حرف تهیونگ خندید یاد خودش افتاده بود که به تهیونگ گفته بود هیچ وقت نمیتونه عاشق اون جک عوضی بی اعصاب بشه...
جدیدا همش دلش میخواست بخوابه...چشم هاش خسته ت از همیشه بسته شدند...
سرش رو به شیشه ی پنجره چسبوند و اوای نافهمومی از بین لب هاش خارج شد..
و تهیونگی که تیله های مشکیش توی جاده گم شده بود و فکرو ذهنش فقط به یه اسم فکر میکرد...
دخترکی که تا حالا ارتفاع رو لمس نکرده بود حالا داشت ارتفاع رو با وجود نحیفش می بلعید...

Black maskOnde histórias criam vida. Descubra agora