8(good feeling)

480 62 1
                                    


روی صندلی جلوی ماشین در حالی که دراز کشیده بود؛ تکونی به خودش داد و جاش و راحت کرد.
دهنش باز بود و بخاطر کج بودن سرش صدای خرو پفش به خوبی به گوش میرسید. هر چند ثانیه یکبار هم سرش به پشت پرت میشد، سکندری میخورد و دوباره به خواب میرفت.
پاهای بلندش از پنجره ی ماشینش بیرون زده بود و هر کسی میدیدش فکر میکرد سالهاست که نخوابیده!
هر چند، بیشتر از اینکه خواب باشه، چرت های کوتاه و دقیقه ای میزد.
با صدای آلارم گوشیش تو جاش پرید؛ پای خشک شدشو داخل ماشین کرد و صاف نشست.
گیج به اطرافش نگاه کرد که نور سرخ خورشیدِ در حال طلوع پشت پلک هاشو زد، چشماشو باز و بسته کرد و با دست چپش آب رون کنار دهنش رو پاک کرد.
اخم ملایمی بین ابروهاش نشست تا خودش و پیدا کنه و از اون منگی بعد خواب بیرون بیاد که نگاهش به امارت روبروش گره خورد.
امارت نفرین شده!
بخاطر لیسا روبروی عمارت کشیک ایستاده بود، با اینکه کاری ازش برنمیومد؛ اما حس میکرد، باید پشت در اون عمارت لعنتی منتظر بمونه!
منتظر بمونه که مبادا بلایی سرش بیارن...
بلای که نتیجش بشه جای خالی همیشگی لیسا..!!
آهی کشید خودشو روی صندلی ول کرد و ساعدش رو روی چشم هاش گذاشت.
از خودش متنفر بود، از خودش بی زار بود که گذاشته بود لیسا بره داخل!
کاش میتونست جلوشو بگیره..
کاش میتونست جلو اون دختر زخم خورده رو بگیره تا دست از حماقت هاش برداره!!
اما کار دیگه ای از دستش برنمیومد و این کلافه اش کرده بود.
سهون- لعنت به همتون
زیر لب زمزمه کرد و لحظه ای چشماشو بست. سردرد داشت و گیج بود، از همه چیز و همه کس این بازی هم متنفر بود.
از شدت درد و خواب رفتگی، بدنش، خورد خاکشیر شده بود. حس میکرد تو بدنش سوزن فرو میکنن.
آه ناخوشایندی از دهنش خارج شد و ساعت و چک کرد.
ساعت 6:30 دقیقه صبح بود.
قرارشون با لیسا سر صبح بود. نگاه سنگینی به در آهنی و بزرگ عمارت انداخت و لب های خشک شدشو خیس کرد.
حتی نمیخواست به این فکر کنه لیسا چه شب وحشتناکی رو گذرونده، مخصوصا با اون حال و نعشگیش...
لعنت.
دنبال گوشیش گشت و تو داشبورد ماشین پیداش کرد. برداشت و روشنش کرد که پیام W.x براش ارسال شد.
با دیدن متن گره محکمی بین ابروهاش افتاد.
شت، به مهمونی دعوت شده بود و یه عمل بهش داده بودن!
پیام رو بست، سریع شماره ی لیسا رو گرفت؛ اما گوشیش خاموش بود.
لبش رو گزید و با پاش رو کف ماشین ضرب گرفت و نالید:
سهون- سگ برینه به این زندگی
ضربه محکمی هم نثار فرمون کرد، مطمئن بود اتفاق بدی واسش افتاده، یه حسی بهش میگفت قرار گند بخوره به تمام تلاش هاشون..
گوشی رو صندلی عقب ماشین پرت کرد و شقیقش رو مالید.
باید میرفت توی عمارت؟
لیسا به اندازه ای نعشه شده بود که میتونست خودش رو هم بکشه.
باید میرفت تو؟
کاش میتونست بره تو اون عمارت لعنتی، کاش میتونست بره و آتیش بزنه به تمام دار و ندار اون کفتار پیر...
دست هاشو مشت کرد و دندون هاشو از حرص بهم کوبید، حس میکرد تموم این اتفاقات تقصیر تهیونگه، نمیدونست چرا فقط حس میکرد.
دوست داشت تهیونگ الان اینجا میبود تا تمام دق و دلیش رو با یه مشت محکم رو فکش خالی کنه!
منتظر بودن بی فایده بود.
کمی به در اون عمارت خیره شد و وقتی عقربه ها رو شماره 7:00 ایستادن، ماشین و روشن کرد و از اون مکان و فضای تخمی دور شد.
•••
دوش حموم رو باز کرد و بعد از تنظیم کردنش برای پر شدن وان، ازش خارج شد.
چرخی دور خودش زد و حوله ای رو از تو یه کمد قدیمی بیرون کشید و روی دوشش انداخت.
دست به کمر نگاهی به لیسا که روی تخت بیهوش شده بود کرد.
وقتی از عمارت بیرون آوردش چقدر از سروکولش بالا رفته بود و جیغ کشیده بود که بزار برم.
چقدر تهدید کرده بود.
چقدر لوس بازی در آورده بود.
اون اداها اصلا بهش نمیومدن، لیسا رو اون طور هیچ وقت ندیده بود.
اون لحظه که زد زیر گریه کم مونده بود خلع سلاح شه؛ بگه برو!
چقدر سخت جلوش مقاومت کرده بود و حالا لیسا چقدر آروم و مظلوم روی تختش خوابیده بود. انگار نه انگار که دقیقا یک ساعت پیش پا زمین میکوبید که وارد این خونه نشه!
آهی کشید، لیسا رو از روی تخت که مثل مرده ها روش بیهوش شده بود بلند کرد و بغلش کرد.
به سمت حموم به راه افتاد، لیسا رو روی دستش جا به جا کرد و به صورت بی نقصش نگاهی انداخت.
باید مجبورش میکرد به خودش بیاد!
این روزا به جای بوی عطر همیشگیش که بوی وانیل و توت فرنگی بود، حالا بوی سیگار میداد.
زیر چشماش تیره شده بودن، لب های صورتیش حالا بدون رژ به کبودی میزدن.
پوست روشنش حالا کمی تیره شده بود و موهای طلایی رنگ تازه کوتاه شدش که شلخته دورش رو گرفته بود میتونست جکسون رو بکشه!
با وارد شدنشون به حموم نگاهش رو از اون صورت جذاب گرفت.
نگاهی به بدن لیسا کرد، پیرهن خودش رو تنش کرده بود. نگاهی به وان که از آب یخ لبا لب لبریز شده بود انداخت و بدون هیچ عذاب وجدانی، تو یه حرکت یهوی لیسا رو تو وان گذاشت.
کلی کار داشتن و کلی حرف نزده، پس باید لیسا رو هشیار میکرد!!
کنار وان رو زمین سرد نشست که به ثانیه نکشید لیسا با احساس اینکه توی یه اقیانوس سرد افتاده چشماش رو باز کرد و جیغ بلندی کشید.
خیز برداشت تا بلند شه که شونه هاش اسیر دست های جکسون شد.
جکسون که میدونست لیسا به این زودی ها به خودش نمیاد محکم گرفتش که مبادا فکر فرار به سرش بزنه!
لیسا با لب های لرزونی آروم زمزمه کرد:
لیسا- سرده...دارم یخ میزنم.. بزار برم
جکسون پوزخندی زد که گونه سمت چپش بالا رفت و بدون هیچ توجهی به لیسا گفت:
جکسون- سرد ترم میشه!
و بی هوا دوش آب یخ رو باز کرد و رو لیسا گرفتش که لیسا با ناله ای خودشو کنار کشید.
اما جکسون با سواستفاده از زور و قدرتش با فشار دادن شونه ظریف لیسا اونو به زیر دوش هدایت کرد و محکم نگهش داشت تا تکونی نخوره.
لیسا هیسی کرد و از سرما جیغ کشید.
آب یخ مثل شلاق پوستش رو سوراخ میکرد!
انگار که داشتن بی هیچ رحمی رو بدنش شلاق میکوبیدن..
لیسا- بسه بسه ولم کن جک
جک!
بهش گفته بود جک، بعد این همه مدت و چقدر این کلمه دو حرفی میچسبید، وقتی از بین لب های لیسا بیرون میخزید.
به لیسایی که مثل موش آب کشیده شده بود و زیر دستش از شدت سرمای آب، اشک میریخت، ول میخورد و میلرزید نگاه کرد.
نمیخواست که لیسا اینو بدونه؛ حتی نمیخواست توی دلش به خودش هم اعتراف بکنه، حتی پیش مغز مغرورش هم نمیخواست حرفی وسط بکشه اما...
به شکل فاک واری دلش واسش خیلی تنگ شده بود، اتقدر دلش برای این موجود سرتق سر به هوا تنگ شده بود؛ که حتی معتاد شُدش هم براش عزیز بود..!!
لیسا بازوهاش رو دور بدنش پیچید، تو خودش پیچ خورد و بهم خوردن دندوناش رو هم حس کرد.
تمام بدنش میلرزید و بخاطر سردی بیش از حد آب و نعشگی بعد از مصرف مواد، حتی انقدری زور نداشت که دست جکسون رو پس بزنه...
اشک به چشم هاش از زورگوی جکسون هجوم آورد و زیر لب با صدای نالونی زمزمه کرد:
لیسا- بسه... یخ کردم ... بسه
جکسون وقتی چشمای بی فروغش رو که در حال بسته شدن بودن دید دوش رو بست.
لیسا با حس برداشته شدن اون فشار سرد و طاقت فرسا از روی بدنش آه بلندی کشید و جکسون تونست صدای بهم خوردن دندونای لیسا رو خوب و واضح بشنوه!
کلافه و عصبی به اون دختر سر به هوا نگاه کلی انداخت و با حرص آشکاری لب زد: چی مصرف می کنی؟
لیسا آب دماغش رو بالا کشید.
چشمای بی روحش رو به مردمک های جکسون دوخت که از شدت سرما به خودش لرزید.
سوز و سرمای چشم های جکسون از آب یخی که دورش کرده بود هم بیشتر بود. خشمی که چشمای این مرد به سمتش پرتاب میکرد از زیر دوش آب یخ موندن هم بدتر بود. این مرد و قضاوت هاش از تمام درد های دنیا هم بد تر بودن...
حتی از معتاد بودن!
پس با همون بدن بی جون و همون چشمای بی روح تمام توانش رو جم کرد و با صدای زمخت بی نهایت بم شدش که اصلا شبیه به صدای دخترها نبود نالید:
لیسا- اونطوری نگاهم نکن "وانگ"
وانگ؟
جکسون با شنیدنش حس کرد داره از درون داغ میکنه؛ پوزخند غلیظی زد. عصبی پلکی زد و انگشت تهدیدشو به سمت لیسا گرفت و خواست هر چی از دهنش در میاد بارش کنه.
خواست هر چی چرت و پرت بلده رو پشت هم بهش ببنده که اونطور نگاهش نکنه و وانگ صداش کنه.. اونقدر غریب و دور...
اما با دیدن بغض چشم های ترسیده و تنهای اون دختر حرفش رو خورد. جسم مچاله شدش رو از نظر گذروند و عالم و آدم رو لعنت فرستاد.
چنگی به موهاش زد و لب هاشو خیس کرد.
نگاه سرسختی به لیسا انداخت و گفت:
جکسون- حتما جنسش خیلی خوب بوده لالیسا
چقدر شنیدن این حرف ها از جکسون سخت بود‌.
چقدر بدبخت و بیچاره شده بود!
آب دماغش رو بالا کشید و اینبار اشک به چشم هاش هجوم آوردن، اما... اینبار نه برای جکسون و زورگویی هاش..
برای خودش، برای حال خودش و بیچارگی هاش..
جکسون پشتش رو به لیسا کرد تا کمی بی دلیل و با دلیل خودش رو آروم بکنه که خاطره ی دیشب دوباره براش زنده شد، اینبار عصبی تر از قبل با حرص برگشت و با عصبانیت آشکاری گفت:
جکسون- حولتو پوشیدی بیا بیرون!
و حوله رو از رو دوشش برداشت به آویز کنار در سنجاق کرد و در رو محکم بست و بیرون رفت.
لیسا با بسته شدن در به اشک هاش اجازه بارش داد. لبش رو گزید تا صداش در نیاد و برای خودش هق زد.
چقدر بدبخت شده بود. کی کارش به اینجا رسیده بود؟ حالا حتی سردی بی نهایت آب رو هم حس نمیکرد.
نه اینکه به سرماش عادت کرده باشه!
نه...
فقط انگار، بدنش سر شده بود.
بی حس و بی جون شده بود. انگار به ته خط رسیده بود!
با کف دستش اشک هاشو پس زد که هق بی هوای از دهنش بیرون جهید.
دستش رو جلوی دهنش‌ گرفت و گریه کرد.
برای خودش عزاداری کرد. برای جسمی که به گند کشیده بود و روحی که دیگه توانی برای جنگیدن نداشت.
کاش اون شب از اون پشت بوم لعنتی پایین میپرید.
کاش تمومش میکرد!
کاش سروکله این دوتا پسر بی احساس هیچ وقت توی زندگیش پیدا نمیشد.
جکسون اینجا چیکار میکرد؟ از کجا خبر دار شده بود. چقدر ازش خجالت میکشید.
اینقدر گیج بود که نمیدونست باید الان چه حسی داشته باشه. اشک های زبون نفهمشم که انگار قراردادی مبنی بر تموم شدن نداشتن.
باید میباریدن و میباریدن...
دستش رو به وان گرفت. بلند شد و با بغض نالید:
لیسا- تمومش کنید لعنتیا
دندون هاش از شدت سرما بهم میخوردن و بدنش میلرزید، دوش آب‌ گرم و باز کرد و زیرش رفت.
بدن دردمندش با برخورد اولین قطرات تسکین پیدا کرد. اما اشک هاش...
امان از اشک هاش..
چرا تموم نمیشدن؟
چرا این دونه های رون لعنتی تمومی نداشتن!
بی هوا زیر گریه زد.
دست هاشو دور خودش پیچید و تا میتونست گریه کرد؛ حالا که بهونه دستش داده بودن باید تا میتونست گریه میکرد.
به اندازه تمام دفعاتی که اشک نریخته بود، به اندازه تمام هق های که نزده بود و خاکشون کرده بود. باید به اندازه تمام این سال ها اشک میریخت برای دلش و خودش...
•••
از زیر دوش بیرون امد. لباساش رو دراورد و حوله ی آبی رنگی رو که جکسون براش گذاشته بود پوشید. بدنش کرخت و بی حال بود و این باعث میشد حرکاتش آروم و رو دور آهسته باشه.
حوله بوی جکسون رو میداد‌.
چشم هاشو رو بست و نفس عمیقی کشید.
قلبش‌ میسوخت!
برای بلاتکلیفی خودش... چشماهو باز کرد؛ نیم نگاهی تو آینه بخار گرفته حموم کرد.. چشم هاش دوتا گوی به خون نشسته بودن!
بی توجه، در رو باتردید باز کرد. سرکی کشید. یه کلبه کوچیک قدیمی که تمامش از سیمان‌ و بتن بود.
وقتی جکسون رو ندید نفسش رو آسوده بیرون داد.
با دیدن اجاق زغالی که با سروصدای زیادی مشغول سوختن بود قدم از قدم برداشت و خودشو بهش رسوند؛ کنار گرمای مطبوعش سنگر گرفت تا جون بگیره!
کف دستاشو به سمتش گرفت و تو فکر فرو رفت که صدای جکسون باعث شد تکون سختی بخوره!
جکسون- عقب وایسا... میسوزی!
کاملا غریضی قدمی به پشت برداشت که به سینه جکسون خورد و حضورش رو پشت سرش حس کرد.
چقدر نیاز داشت تا این روزاهای تخمی، جک، اینطور پشت سرش بایسته و هواش رو داشته باشه...
خودش، وجودش، حضورش... لبریز از آرامش بود؛ لبریز از حس امنیت، پس چرا حس میکرد رخت دنیارو دارن تو دلش میشورن که انقدر دل شوره داشت؟
با دیدن دست جکسون که از بالای سرش یه هودی رو تو بغلش انداخت دماغش رو بالا کشید و با پلک زدن به اون هودی خیره شد.
این صحنه ها چقدر آشنا بودن!
فقط حسشون فرق داشت.
هر چقدر دفعه قبل گرم و مطبوع بود. الان سرد و نامطلوب بود!
لیسا نیم نگاه گناهکاری به جکسون انداخت.
تازه داشت همه چیز رو بخاطر می آورد!!
تمام اتفاقات فاک وارنه دیشب، چطور بود که جکسون هنوز سلاخیش نکرده بود؛ خودشم نمیدونست...
لبش رو با دندون گاز گرفت، دیشب به بدترین شکل ممکن جلوی جکسون مثل یه هرزهِ معتاد رفتار کرده بود.
شده بود همون چیزی که جکسون ازش بی زار بود. همون دختر نفرت انگیزی که جکسون قولش رو بهش داده بود...
اره، همین مرد بهش گفته بود قرار یه هرزه بشه!
انگار هر چی که میگفت اتفاق میفتاد.
با دیدن چشمای جکسون که با آرامش عجیبی نگاهش میکردن تمام عقل و دین و ایمانش دود شد و افکارش به سمت دیشب پرکشید.
به سمت اون بوسه جنجالی!
حباب سرکشی زیر دلش ترکید و پروانه احمقی روی قلب مردش بال بال زد.
اینقدر غرق خودش و افکارش و گرمی اون بوسه و چشمای نافذ جکسون بود که نفهمید کی کف دستش از‌ گرمای مستقیم اجاق سوخت.
آهی کشید، سریع دستش رو جمع کرد و انگشتش رو فشرد.
جکسون نگاهی به دختر سر به هوا کرد.
دستش رو گرفت و کف قرمز تحریک شدش رو با سر انگشتش لمس کرد.
لیسا سرش رو تو یغه حولش فرو کرد. انقدر سرش پایین بود که جکسون حتی اگه خم میشد هم صورتش رو بین موهای خیس نم دارش نمیتونست پیدا کنه!
نگاهی به موهای خیسش کرد. کی طلاییشون کرده بود؟ کی کوتاهشون کرده بود؟
مگه وقتی بلند و قهوه ای بودن چه ایرادی داشتن؟!
بهش نگفته بود دلش برای اون موهای حالت دار نیمه وز تیره رنگ میره؟
بهش نگفته بود جونش به اون موهای بلند بنده؟
انگار نگفته بود. نگفته بود که لیسا کوتاه کرده بود. نگفته بود که لیسا رنگ کرده بود...
ولی چشماش چی، مگه با چشم هاش هزاران بار، با تحسین تماشاشون‌ نکرده بود. مگه با چشماش نمی‌پرستیدشون؟
پس چرا کوتاه کرده بود؟ چرا رنگ کرده بود؟
دستش رو با دلخوری رها کرد که سر لیسا هم اتوماتیک وار کمی بالا امد. اما هنوزم به جکسون و مردمک های منتظرش نگاه نمیکرد.
هر سمتی چشم میکشید. هر سمتی رو نگاه میکرد؛ به جز جکسونی رو که منتظر بود.
خیره خیره داشت اون دختر چشم سفید و نگاه میکرد، اما لیسا نگاهش به سوختن زغال ها گره خورده بود و از اینکه به چشم های جکسون نگاه کنه فراری بود.
بعد یه سکوت طولانی و ایجاد شدن یه جو سنگین و مزخرف جکسون لب تر کرد.
با صدای مردونش لب زد: خجالت میکشی نگام کنی
حرفش سوالی نبود. بیشتر خبری بود. شایدم دستوری و داشت به لیسا میگفت که خجالت بکش.. لازمه که خجالت بکشی، باید خجالت بکشی!
لیسا جوابی نداد. آب دماغش رو بالا کشید و دو طرف حوله رو بهم نزدیک تر کرد.
جکسون نگاهش رو از اون دختر که دلش رو هوای میکرد گرفت. چشم هاشو به مسیر نگاه لیسا سپرد.
تنها طنین انداز صدای بینشون سوختن زغال ها بود و جوش امدن کتری که روش گذاشته شده بود.
جفتشون عمیقا تو فکر بودن!
داشتن تمام توانشون رو جمع میکردن...
انگار باید باهم میجنگیدن، باید جنگ میکردن تا به صلح برسن!
و لیسا نیاز داشت فکر کنه که چی باید به این مرد غد یک دنده بگه تا قانعش کنه!
جکسون اما حتی نیازی به فکر کردن نداشت، کافی بود دهن باز کنه تا کلمات سد شده پشت لب هاش بیرون بریزن، فقط داشت به لیسا فضا میداد که صدای آروم لیسا رو شنید:
لیسا- چجوری اومدی اونجا؟
جکسون- این الان مهمه؟
جکسون کمی عصبی پرسید که لیسا ساکت شد و جوابی نداد.
از جک نمیترسید. از تمام خشونت هاش و عصبی بودن هاش...
نمی ترسید از این مرد، از حسی که بینشون داشت شکل میگرفت و با هر کلمه ای به گند کشیده میشد میترسید.
با بی هوا کشیده شدنش، به سمت جکسون پرت شد‌. جکسون بی طاقت یقه ی لیسا رو گرفت و باعث شد حوله اش تقریبا باز شه و تو بغلش فرو بره!
با بغض به چشم های ترسناک جکسون نگاه کرد، میتونست خشم رو توی چشماش شکار کنه!
خشم کهنه ای که از زیر دلش شعله میکشد و لیسا چقدر خوب میدونست چه مرگشه!
تو صورت لیسا تو اون فاصله کم چشم چرخوند.
نگاهش رو، رو تمام اعضای صورتش رقصوند... چشم هاش، لب هاش، گونه هاش، حتی لب های نیمه بازش...
رو مردمک های لرزونش متوقف شد و آروم و کشدار با صدای بمش گفت:
جکسون- من بخاطر توی لعنتی اون حیوون رو کشتم و تو میخواستی کل شب رو با اون بگذرونی لیسا؟
لیسا خواست چیزی بگه که جکسون تکونی به یقش داد و این بار عصبی تر زمزمه کرد:
جکسون- از کی مواد مصرف میکنی؟
لیسا که از اون فاصله ی نزدیک و اون نفس های داغ تب دار بی نهایت شوکه شده بود آب دهنش رو قورت داد و فقط نگاه کرد.
به تیله های مردی که در حال فرو ریختن بود. ترجیح داد ساکت باشه، چون میدونست هرچی که بگه جکسون رو عصبانی تر میکنه!
جکسون فقط الان بعد یک سال، میخواست خالی شه و کی اینو بهتر از لیسا میفهمید؟
یک سال دوری که جفتشون رو به گند کشیده بود.
جکسون وقتی به اندازه کافی اون دختر و ذخیره کرد یقه حوله شو ول کرد. کمی هلش داد و از خودش دورش کرد و با صدای که بی هوا بغض دار شده بودن نجوا کرد:
جکسون- چطور تونستی این کار رو باهام بکنی؟
و شکست.
غرورشون...
هر دوشون شکستن!
صدای خورد شدنشون گوش تمام مردم شهر و کر کرد.
لیسا با شنیدن صدای بغض دار جک مات شد رو مردمک های دوندش و دلش رفت‌.
بند دلش پاره شد و اشک تمام چشمش رو درگیر کرد.
چقدر دلش براش تنگ شده بود. برای این مرد غد و یک دنده!
چقد دلش برای آغوشش تنگ شده بود، برای غلدورم غلدورم کردن هاش.. برای منم منم کردن هاش، برای مرغش یه پا داشتن هاش برای رز های سیاهش!!
چقدر لیاقت این مرد و نداشت..!
تیله هاش چقدر خسته بودن، چرا انقدر خونه خرابه تو چشمای این مرد میدید؟ پس تیله های براقش کجا رفته بودن؟!
نگاهشو توی تیله های جکسون قفل کرد. باورش نمیشد بالاخره به چشماش نگاه کرده!
یک سال، این یک سال و چطور بدون این مرد دووم آورده بود؟
کاش جکسون هم میدید چشم هاشو...
کاش میدید که کم آورده!
لیساهم دیگه خسته شده بود. چرا هیچکس درکش نمیکرد؟
با حس خیش شدن گونش آروم خندید. کف دستشو به صورتش کشید و درحالی که اشک هاش رو پاک میکرد گفت:
لیسا- تغییر کردی جکسون وانگ
جک نگاهش رو تیز به لیسا داد.‌ این وسط بعد اون حرفا این حرف دیگه چی بود؟
لیسا دوباره خندید. تلخ و بی جون!
لبه های حوله رو بهم نزدیک کرد. آب دماغش رو بالا کشید و نالید:
لیسا- خیلی تغییر کردی...
بی اینکه به جک نگاهی کنه، چشم هاشو به رگ برجسته بازوش داد و زمزمه کرد:
لیسا- ولم کردی و رفتی
منو پشت سرت جا گذاشتی و رفتی!
یک سال گذشته.. حتی نیومدی ببینی چه بلای سرم امده!
بی هوا سرش و بلند کرد و تو چشمای جک که نمیشد چیزی ازشون فهمید خیره شد و ادامه داد:
لیسا- W.x یه شوخی بود؟ یه شوخی بود برات؟ منو تو یه شوخی جا گذاشتی که دنبال یه لیسای سالم میگردی؟
قطره اشک سمجی از گوشه چشمش سر خورد و نگاه جکسونم با خودش تا گونه و گردن لیسا کشید.
لیسا قطره اشک رو با دستش به دور ترین نقطه ممکنه پرت کرد و با لحنی که حالا خسته و بی حال بود گفت:
لیسا- من و تو خیلی وقته راهمون از هم جدا شده
جک چقدر دلش میخواست فریاد بزنه بگه حق نداری این حرف و بزنی، غلط کردی راهت و از من جدا کردی! میخواست داد بزنه بیجا کردی که حتی به همچین چیزی فکر کردی...
اما برعکس دلش، عقلش حسابی عاقل شده بود. عاقل شده بود که با احتیاط دستش رو جلو برد، میخواست یه لمس محترمانه بکنه گونه دخترک رو، میخواست تا قطره اشک بعدی رو که با مژه های بلند لیسا درگیر پایین افتادن بود رو با سرپنجش بگیره و ببوسه، میخواست کلی حرف قشنگ که اصلا بلد نبود بهش بزنه تا لیسارو تو اون حال عجیب نبینه تا بازم دلشو به دست بیاره!!
اما لیسا با جمله بعدیش تیر خلاصی رو زد و باعث شد دست جک رو هوا خشک شه و دست پاچه لیسا رو تماشا کنه..!!
لیسا- چطور تونستی این کارو باهم بکنی جکسون وانگ؟
چقدر خوب جمله خودش رو به خودش برگردونده بود. ضربه فنیش کرده بود!
کیش و مات!
آب دماغش رو بالا کشید، مردمک های غمگینش رو با لبخند زهرداری از جکسون گرفت که صدای زنگ در بلند شد.
و چقدر به موقع بود... یه زمان بندی عالی برای فرار کردن جکسون از اون جو سنگین!!
جکسون مات سرفه ای کرد. بد به غرورش برخورده بود!
تیکه های غرورش رو جمع کرد و با اخم عمیقی به سمت در رفت.
با دور شدن جکسون لیسا نفس راحتی کشید. اون حرفا رو دلش مونده بودن..
حرفای زیادی رو دلش مونده بودن.. اگه میخواست همشون رو جار بزنه میتونست ازشون یه کتاب کلفت چند صد صفحه ای بنویسه؛ همین که تونسته بود همون قدرش رو بروز بده خودش کلی بود.
جو بین خودش و جک همین میموند، اگه لب باز نمیکرد. اگه حرف نمیزدن، میشدن موش و گربه!
هرچند هنوزم امیدی به این رابطه نبود. اونا خیلی وقت بود دیگه کاری بهم نداشتن!
عجیب بود که سروکله جکسون با این توپ پُر حالا پیدا شده بود.
وسط این شلوغ بازار و کشمکش های W.x..
•••
جکسون جعبه ای رو که روش نوشته شده بود "عروسک های آتشین" باز کرد و لباس مهمونیش رو نگاه کرد.
لباس یه لرد بود. پورخندی به لباس زد و جعبه رو، روی میز پرت کرد.
پس فهمیده بودن که برگشته!...
بازی بدی داشت شروع میشد..!!
لیسا که تو فاصله ی رفت تا برگشت جکسون هودی رو پوشیده بود کنار جکسون ایستاد و سرکی تو جعبه کشید. با دیدن اسم و آرم W.x مبهوت لب زد:
لیسا- توم دعوتی؟
جکسون چنگی به موهاش زد و موهاشو بهم ریخت و به سمت کتری رفت و از همون فاصله با نگاه عجیبش لیسارو برانداز کرد که مشغول خشک کردن موهای نم دارش بود.
از بالا تا پایینش رو نگاه کرد و با خودش فکر کرد که هنوزم همون قدیه، فقط یکم لاغر تر شده بود. هنوزم بین هودی های بزرگ جکسون گم میشد و ظریف دیده میشد. اما بخاطر بلندی پاهای کشیدش هودی فقط کمی از رونش رو میپوشوند!
با هوس و شوق عجیبی پاهای لختش رو دید زد. چقدر اون رون های لخت سفید و دست کشیده بود؟
یادش نبود. انقدر زیاد بودن که نمیتونست بشمارتشون!
ولی... انقدر دور بودن که دلش برای انجام دوبارشون آب میشد و به هیجان میفتاد. به اندازه روز اول برای انجام دوباره اون کار ها شوق و ذوق داشت!
نگاه شیفته شو از لیسا گرفت و لب زد: قهوه میخوری؟
صدای لیسا رو از کنارش شنید.
لیسا- تو این لونه قهوه هم پیدا میشه
کنار جکسون به دیوار بتنی تکیه داد و از بالا جکسون رو که با کتری و ظرف چینی ور میرفت تماشا کرد.
جکسون- چای.. قهوه.. نسکافه
قهوه شو پودر کرد و تو ظرف چینی ریخت.
جکسون- هر چیزی که بخوای!
لیسا لبخند محوی زد. به اون موجود عزیز نگاه کرد و تلخ لب زد:
لیسا- موادم داری؟
دست جکسون بی حرکت رو هوا ایستاد. چشم هاشو باز و بسته کرد تا عصبانیتش رو کنترل کنه! حس میکرد لیسا و زبون گستاخش لایق یه تنبیه حسابین!!
بلند شد و رخ به رخ لیسا ایستاد.. هم قد بودن!
جکسون فقط کمی بلند تر بود... عاشق همین قد لیسا شده بود!
همین قد بلندش که میتونست صورت به صورتش وایسه و براش شاخ و شونه بکشه!
عاشق چشمای درشتش که آدمو عاصی میکردن!...
عاشق اخلاق غدش که دنیای جکسون رو بهم میریختن!
تیله هاشو تو چشم های خونسرد لیسا چرخوند و پوزخندی زد.
لیسا خودش شده بود. همون دختر مغرور و غد... حالا دیگه نعشه نبود. از اون جو مسخره هم بیرون امده بود.
با این دختر سرکش یه سری خورده حساب های داشت که باید باهاش صافشون میکرد.
فاصلشون رو به کم ترین حد ممکنه رسوند. دستشو کنار سرش گذاشت.
تو صورت لیسا نفسشو فوت کرد و لب زد: از امشب بهت نشون میدم چه چیزای اینجا پیدا میشه ... لالیسا!
لیسا تیله های مشکی و گرم جکسون رو از نظر گذروند و گستاخ نگاهشون کرد تا این پسر پرو رو از رو ببره؛ اما برعکس چشمای بی پرواش دستای ترسوش پایین هودیش رو بین چنگش گرفت و فشرد، باید توی اولین فرصتی که گیرش میومد از اونجا فرار میکرد.
جکسون بزرگ ترین و آخرین نقطه ضعفی بود که تو این شرایط لازمش داشت..!!
تو چشمای جکسون چیز گرمی دیده میشد. چیزی که فقط لیسا توان دیدن و لمس کردنش رو داشت!
چیزی که لیسا رو به تب و تاب مینداخت، همون چیزی لعنتی که لیسا رو فلج میکرد!!
لیسا دلش تاب نیاورد. پلکی زد و سرش رو پایین انداخت که به ثانیه نکشید، چونش درگیر سرپنجه های مردونه جکسون شد.
سر لیسا رو بلند کرد و اینبار بی پروا تر از قبل همو تماشا کردن...
خیره هم بودن... حتی پلک هم نمی زدن! شاید نفس هم نمی کشیدن!
غرق چشمای هم بودن که جکسون مثل کسی که فکر لیسا رو خونده باشه، و دست لیسا براش رو شده باشه نجوا کرد: از فرار خبری نیست...
فشار نامحسوسی به چونه لیسا وارد کرد که لب هاش از هم فاصله گرفتن... با دیدن لب های درشت رنگ پریده نیمه بازش که کمی به کبودی میزدن دلش به تب و تاب افتاد.
تیله هاش شروع کردن به دویدن رو اون یه تیکه گوشت لعنتی...
لیسا بی طاقت با چشمای اشکی پرسید: چرا این کارو باهام میکنی؟
جکسون- چون ازت متنفرم!
جک بی طاقت تر گفت و قبل اینکه فرصتی به لیسا بده لب های تشنه شو به لب های لیسا گره زد و خیلی سطحی و آروم بوسیدش!
و کی میدونست معنی این حرف جکسون از دوستت دارم هم واضح تر بود!
خیلی واضح بهش گفته بود دوستش داره و لیسا حتی واضح تر از کلمات، جکسون رو فهمیده بود... پس چرا از گوشه چشمش اشکی بی اجازه پایین چیکید و دل جفتشون رو آتیش زد؟!
جکی چه تنبیه خوبی رو برای لیسا و زبون درازش در نظر گرفته بود!!
جکسون دلتنگ، خیلی محترمانه لب های خیس گرمشو بین لب های سرد و خشک لیسا سُر داد و کام آرومی از لب بالاییش گرفت؛ مزش کرد، چشیدش و با احتیاط رهاش کرد.
تو دهن لیسا نفسی تازه کرد و باعث شد لیسا آه آرومی بکشه...
مشتاق تر از قبل، اینبار لب پایینش رو با ملایمت بوسید و باعث شد لب هاشون ملاقات دلچسبی تری داشته باشن!
با کج کردن سرش صدا دار از لب های وسوسه انگیز لیسا دل کند.
حالا هردوشون آروم بودن، بی اینکه کار خاصی کرده باشن و فقط این قفسه های سینشون بود که مشتاق بالا و پایین میشدن!
جکسون فقط بوسیدش!
یه بوسه معمولی...!!
فقط بوسیدش دخترک رو، مثل کسی که عشقش رو میبوسه...
مثل کسی که عزیزترین شخص زندگیش رو میبوسه...
بوسیدش جوری که آدم ظریف ترین شیء زندگیشو میبوسه...
جکسون لیسا رو بوسید و لیسای آماده جنگ و گریز و خلع سلاح کرد.
با دیدن چشم های بسته لیسا لبخندی محوی زد و پشت چشم هاشم رو هم بوسید!!...
•••
شاید کسی باورش نمیشد. حتی خودش هم باور نمیکرد!
ولی مومو شب گذشته رو تو گاراژ تهیونگ صبح کرده بود.
اون دختر برای اولین بار بیرون از خونشون خوابیده بود؛ اونم تو یه محیط بی نهایت ناامن در کنار حضور موجود منحرف و خطرناکی مثل کیم تهیونگ!
بی اینکه اتفاق خاصی بیفته..!!
درسته، هیچ اتفاقی نیفتاده بود. با تموم این که مومو تمام شب رو، داوطلبانه روی کاناپه وسط کاراژش دراز کشیده و ادای خوابیدن رو درآورده بود و در کنار تمام اصرار های تهیونگ بر این مبنی که ـ برای اینکه یخ نزنه بهتره روی تخت باشه و کاری بهش نداره ـ اما مومو گوشش بدهکار نبود که نبود.
تمام شب رو به سقف کاراژ تهیونگ که رنگ خیلی مزخرف سرمه ای داشت خیره شده بود و پلک روی هم نذاشته بود.
اما...
احساس خوبی داشت.
صبح سرحال تر از همیشه بود.
حس میکرد چیز جدیدی کشف کرده، کار خارق العادی انجام داده و یه قهرمانه!!
حسش انقدر قشنگ بود که قبل تهیونگ تنبل بیدار شده بود.
کل سوراخ سومبه های گاراژ رو گشته بود. همه کتاب های تهیونگ رو زیر و رو کرده بود و باورش نمیشد اون مرد بخواد کتابی مثل کیمیاگر یا راز داوینچی بخونه...!!
به شکل غیر قابل باوری تمام نوشته های پائولوکوئیلو بین کتاب ها به چشم میخورد و این برای مومو دور از منطق بود؛ و درست لحظه ای متحیر شد که بهشت گمشده رو بین اون کتاب ها پیدا کرد و بازش کرد و اسم کیم تهیونگ رو، رو صفحه اولش دید.
میتونست قسم بخوره دوتا شاخ روی سرش در امدن!
کیم تهیونگ و بهشت گمشده!!!
هر چند شلختگی تو قسمت کتابخونش مومو رو کلافه کرده بود.
مومو- پسر بد سلیقه
اون قسمت رو رها کرد و وقتی از کنار کلکسیون مجسمه های لخت تهیونگ میگذشت حسابی سرخ و سفید شد و دزدکی دیدشون زد.
گوشه دیگه ای از گاراژ تو یه قفسه بزرگ کلی دیویدی به چشم میخوردن که مومو حتی با دیدن کاورشون هم میتونست برای همیشه آب بشه و تو زمین فرو بره...
همین طور که از کیم تهیونگ کبیر انتظار میرفت تمام فیلم های پورن و سکس محور جهان رو گردآوری کرده بود و اگه کمی دقیق تر نگاه میکردی تمیز ترین جای کاراژ همین قفسه فیلم ها بودن که ذره ای خاک روشون دیده نمیشد و به ترتیب خاصی چیده شده بودن و معلوم بود که صاحبشون بهشون اهمیت میده‌. و بی شک کیم تهیونگ وقت زیادی رو برای تمیز نگه داشتن اون دیویدی ها به طور روزانه صرف میکرد.
با تصورش هم مو به تنش راست شد.
صرفا جهت رفع کنجکاوی یکی از دیویدی هارو برداشت که صدای تهیونگ رو دقیقا از کنار گوشش شنید:
تهیونگ- بهتره به " زنم" دست نزنی!
اون به این لعنتی ها میگفت زنم!!
تهیونگ انقدر این حرف رو با صدای بم، آروم و تاثیر گذاری گفت، که مومو سریع ویدیو رو سر جاش برگردوند و مثل یه دختر خوب یه گوشه نشست و به زن های کیم تهیونگ دست نزد‌.
و تهیونگ بعد بوسیدن همون دیویدی عزیزش که توسط مومو لمس شده بود به سمت حموم رفت و با دوش گرفتنش مومو رو راحت کرد تا تو خلوت بتونه جیغ بزنه و به جای خالی کیم تهیونگ مشت و لگد پرتاب کنه!
•••
به لباس کیوتی که جلوش بود نگاه کرد، یه نیم تنه و شرتک که جنس خاصی داشت و بخاطر بوت های بلندش حسابی جذاب بود.
این لباس جدید بهتر از لباس قبلی بود.
هر چند مطمعن نبود میتونه به کیم تهیونگ اعتماد کنه یا نه!
ولی خوب ترجیح میداد تو این یه مورد خاص بهش اعتماد کنه؛ چون اصلا دلش نمیخواست لباس مزخرفی رو که W.x براش فرستاده رو تن کنه.
وحشتناک بود، پوشیدن لباس عجوزه توی کارتون صد و ده سگ خالدار... اصلنم بهش نمیومد!!
مخصوصا اون کلاه گیس مسخره سیاه و سفید که تهیونگ بعد دیدنش حسابی مسخرش کرده بود.
به تهیونگ نگاهی انداخت.
جلوی آینه تمام قدی گوشه گاراژ سخت مشغول ژست گرفتن با لباس پادشاهیش بود.
لباس هاش به شدت بهش میومدن، مخصوصا اون کت خوش دوخت، که شونه هاشو پهن تر از همیشه نشون میدادن!
مومو با ذوقِ یواشکی جنس لباس رو لمس کرد و با تردید عجیبی دستش رو عقب کشید. تو گاراژشش به شکل معجزه آسای همچی پیدا میشد. حتی یه دست لباس دخترونه مخصوص مهمونی رفتن!
نگاه دزدکی شو از لباس گرفت که صدای تهیونگ رو شنید.
تهیونگ- مگه غذاست هی با نگاهت بهش ناخونک میزنی بپوشش دیگه
مومو بعد کلی دست دست کردن لب هاشو خیس کرد و گفت:
مومو- مگه نباید با لباسی که برات فرستادن بری؟ خوب اینطوری بد نیست؟
تهیونگ درحالی که یقه اش رو درست میکرد و شونه هاشو و عضله های بازوش رو توی آیینه به رخ میکشید لباشو غنچه کرد و گفت: گور باباشون تو هر چی عشقته بپوش
مومو مستعصل این پا و اون پا کرد که تهیونگ با دیدن کلافگی مومو از داخل آینه بیخیال تیپ خفن خودش شد.
به سمت مومو رفت لباس و دستش داد و دست به کمر لب زد:
تهیونگ- برو بپوش ببینم اصلا بهت میاد
مومو اما همچنان فقط به لباس بین دست هاش نگاه میکرد که تهیونگ ابروی بالا انداخت:
تهیونگ- مشکلت چیه؟
مومو نگاهی به چشمای منتظر تهیونگ انداخت و نگاهش رو به لباس دوخت و صادقانه لب زد:
مومو- از پوشیدن لباس دیگران خوشم نمیاد
تهیونگ پوفی کرد.
تهیونگ- لباس لباسه دیگه چه فرقی میکنه دقیقا؟؟
مومو- خیلیم فرق میکنه
تهیونگ گوشه ابروش رو خاروند.
تهیونگ- تا حالا کسی نپوشیدتش
مومو مشکوک پرسید:
مومو- پس اینجا چیکار میکنه؟
تهیونگ پفی کرد:
تهیونگ- جهت تفریحات سالمم خریدمشون... محض رضای خدا مومو برو بپوشش
و مارک لباس رو که هنوزم روی لباس بود نشون مومو داد و گفت:
تهیونگ- راضی شدی؟ حالا بپوشش
و با نگاه خیرش به مومو چشم و ابرو امد به حالتی که انگار داشت میگفت ـ میری بپوشی یا بیام تنت کنم؟ ـ نگاهش کرد.
مومو لباس رو تو بغلش فشار داد و قدمی به عقب برداشت که با ابرو بالا انداختن تهیونگ لب زد:
مومو- خیلی خوب الان میپوشم
داخل تنها اتاق گاراژ شد‌.
یه تخت بزرگ دو نفره اونجا بود، دوتا کمد بزرگ و دیگه هیچی!
چیزی که تمام محتویات اتاق رو تشکیل میداد همینا بودن.
بار دیگه لباس رو تو دستش زیر و رو کرد. واقعا دلش میخواست امتحانش کنه!
نفسش رو فوت کرد و دلش رو به دریا زد، حالا که مجبور بود بود به اون مهمونی بره بهتر بود چیزی رو میپوشید که دلش میخواست، مگه نه!
بعد از پوشیدن لباس سر تا پای خودشو نگاهی کرد و با فکر اینکه آینه بیرون اتاقه سریع ازش بیرون رفت و جلوی آیینه ایستاد.
ته که مشغول قهوه ریختن بود با سرو صدای مومو برگشت که با دیدن دختر روبه روش چشماش برقی زدن و لبخندی صورتش رو در بر گرفت.
بازم پوست برنزه اش نمایان شده بود!
لعنتی، گرایش عجیبی به دخترای با پوست تیره تر داشت، با دیدن پوست صاف و یک دستش آه خوش آیندی کشید. حتما باید روی پوستش چندتا تتوی خفن طراحی میکرد؛ حتی اگه خود مومو نمیخواست!
یه گل رو شونه سمت چپش و یه اژدهای اساطیری رو ساق دست راستش عالی میشد. با تصورش تو دهنش سوتی زد و لبخندش عمیق تر شد.
اگه تتو هم میومد رو پوستش با این هیکلی که داشت حسابی میشد تهیونگ پسند.
تهیونگ- واو
مومو چرخی زد و گفت: عجیبه؟
تهیونگ از قهوش خورد.
تهیونگ- بهت میاد
و سیگاری از جیب کتش بیرون کشید.
مومو کمربند شرتکش رو تنظیم کرد و در حالی که باهاش ور میرفت گفت: میشه
درباره این مهمونی یکم بیشتر توضیح بدی؟
بعد کمربند و ول کرد.
تو چشمای تهیونگ خیره شد و گفت:
مومو- من هیچی ازش نمیدونم
استرس از تمام حرکات مومو مشخص بود.
تهیونگ ریلکس قهوش رو روی میز گذاشت. سیگارش رو آتیش زد و کام عمیقی ازش گرفت.
جوری سیگار میکشید و باهاش تفریح میکرد که انگار داشت لب های یه دختر و میبوسید و باهاش لاس میزد.
دود غلیظش رو از دماغش بیرون داد و با صدای بم شدش توضیح داد:
تهیونگ- خب فک کن تو یکی از کارکترای یه بازی معروفی و اونا به یه مهمونی دعوتت کردن! و خوب توی بازی هیچ تفریحی بدون سرگرمی نیست و مطعنن اونجام باهات بازی میکنن..
مومو که محو ژست سیگار کشیدن تهیونگ بود. سرفه ای از بوی سیگارش کرد و دستش رو جلوش تکون داد تا بو رو از صورت خودش دور کنه و در اون هین گفت:
مومو- کیا دعوتن؟
تهیونگ پک عمیق دیگه ای به سیگارش زد. دودش رو تو صورت مچاله شده مومو فوت کرد و نجوا کرد: همه ی بازیکنای W.x ...
مومو صورت تهیونگ رو از بین دود سیگارش همراه با یه لبخند شیطانی دید و دلش ریخت... شبیه جوکر شده بود با اون پوزخند غلیظ...
قدمی از تهیونگ دور شد و نالید:
مومو- خفه نشدی؟
تهیونگ سیگارش رو تو جاسیگاری روی میز خاموش کرد. لبخندی به اون موجود که حتی ریه هاش به دود عادت هم نداشتن زد و گفت:
تهیونگ- بهش عادت کردم
مومو- به چیش؟ من عمرا نمیتونم به چنین چیزی عادت کنم
و سرفه ای کرد و با دستش خودش رو باد زد.
تهیونگ پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: عادت میکنی!
مومو- چیزی گفتی؟
تهیونگ- امشب معلوم نیست چی پیش بیاد.
اگه تنها ببیننت کارت واقعا سخت میشه!
لیسا معمولا توی این مهمونیا با کسی جز مینا حرف نمیزنه پیش همونا بمون..با پسراهم حرف نزن!
میان مختو بزنن که بری باهاشون..
اینجای حرفش رو با لحن و ژست خاصی گفت، جوری که انگار خودش هزاربار این کارو کرده بود و توش استاد بود.
مومو که مثل یه دختر خوب متفکر به تهیونگ نگاه میکرد بعد تموم شدن حرف هاش ریز شروع به خندیدن کرد.
خنده هاش قشنگ بودن، آدم دلش برای خنده هاش آب میشد. بی صدا و آروم میخندید اما زیبا..
به نظر مومو قیافه ی تهیونگ شبیه پدرش شده بود. وقتی نگرانش میشد یا نصیحتش میکرد که وارد محدود قرمز نشه!
محدوده ای که از وقتی تیله هاش تو چشم های مشکی و مرموز این پسر قفل شده بودن بلکل دور انداخته شده بود.
تهیونگ که از خنده مومو خندش گرفته بود کنجکاو پرسید:
تهیونگ- چیز خنده داری گفتم؟
مومو دستشو تکون داد:
مومو- نه نه... اصلا... فقط مثل بابام حرف زدی!
تهیونگ با شنیدن اسم بابا بشکنی زد و گفت:
تهیونگ- آفرین... باید با مامان و بابات یه گفتگوی شخصی داشته باشم!
مومو خندش رو خورد:
مومو- منظورت چیه؟
تهیونگ لبخند پلیدی زد و با تیله های خونسردش زمزمه کرد: میفهمی!
مومو دهنش خشک شد‌ و گفت:
مومو- همیشه باعث میشی بترسم
گفت وگو شون با صدای ریزی قط شد. صدای شبیه به زنگ تلفن که از یه نقطه دور به گوش میرسید.
تهیونگ با شنیدن اون صدای دوست داشتنی به نوعی به سمت اتاقش پرواز کرد. مومو متعجب به تهیونگی که به سمت اتاقش هجوم برده بود نگاه کرد.
مومو- نکنه زلزله اومده؟
و دور و برش رو نگاه کرد که همچی امن و امان بود. پوفی کرد و دست به کمر به جای خالی اون پسرخیره شد‌‌.
کیم تهیونگ دقیقا مثل باد بود. گاهی از غرب میوزید و گاهی از شرق و گاهی مثل یه گردباد بود که وسط زندگی مومو نازل میشد تا به فاکش بده!
تهیونگ با پیدا کردن تلفن مخفیش که زیر یه جعبه جاسازش کرده بود صدای فرشته اش رو شنید. فرشته کوچولوی که جونش برای صداش هم در میرفت‌..!!
با وصل شدن تماس صدای دختر تو گوشش پیچید:
- یـا تهیونگ...چرا نمیای منو ببینی؟
تهیونگ خندید، صدای دخترش بهترین ملودی دنیا بود. حتی وقتی سرتق میشد و یـا تهیونگ صداش میزد.
تهیونگ با لبخند لب زد:
تهیونگ- دلم برات شده ته نا!
دختر پشت گوشی گلایه مند گفت: باهات قهرم.
تهیونگ ریز خندید و با لحنی که دلش رو به دست بیاره لب زد:
تهیونگ- چرا عشقم؟
ته نا به حالت لوسی نق زد: دیشب کابوس دیدم. اگه پیشم بودی میومدم کنارت میخوابیدم... تو دیگه منو دوست نداری؟ نمیخوام
و تهیونگ کاملا میتونست تصور بکنه که وقتی کلمه نمیخوام از بین لب هاش بیرون امد، پاهای کوچیکش رو زمین کوبیده و یه دستش رو به کمر گرفته.
تهیونگ لبشو گاز گرفت و گفت:
تهیونگ- من فقط توی دنیا تورو دوست دارم. امروز حتما میام پیشت خوبه؟
با صدای جیغ ته نا خندید و از پشت گوشی دخترش رو بوسید.
ته نا سریع لب زد: کادو بگیر
تهیونگ اخم ملایمی کرد.
تهیونگ- برای چی؟
ته نا- یــــــــــــــــــــــــا تهیونگ شی یادت رفت؟
تهیونگ اخم بین ابروهاشو غلیظ تر کرد. یادش رفته بود؟ چی رو؟
ته نا با صدای که بغض ازش میبارید لب زد:
ته نا- میدونستم یادت نمیمونه
امروز تولدمه آقاهه و اگه بدون کادو بیای دیگه دوستت ندارم
و قطع کرد‌.
مبهوت، خشکش زده بود که متوجه شد مومو روبه روشه!
یادش رفته بود. تولد عزیزکش رو یادش رفته بود. تو پیشونیش کوبید و لب زد:
تهیونگ- شت!
مومو با دیدن واکنش تهیونگ قدمی عقب رفت و با تته پته گفت:
مومو- ببخشید.. نمیخواستم گوش بدم!
با یه نگاه به تیله های عصبی تهیونگ قدم دیگه ای عقب رفت و با تموم اینکه دلش میخواست فضول به نظر نیاد لب زد: دوست دخترت بود؟
تهیونگ سریع جواب داد: نه!
و قدم از قدم برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
تهیونگ- چه غلطی بکنم؟
فکری کرد و به مومو که گیج و منگ وسط اتاق ایستاده بود نگاهی انداخت و گفت: لباست رو عوض کن وقت زیادی نداریم!
مومو- چرا؟
تهیونگ- باید قبل مهمونی چند جا بریم
مومو متعجب به قیافه نیمه خندون و نیمه گرفته ته چشم دوخت و با خودش پچ پچ کرد: به اون لحن بچگونه ی تهیونگ نمیومد با دوست دخترش حرف زده باشه!
از دست این کیم تهیونگ!!
لباسش رو که عوض کرد همراه تهیونگ از گاراژ خارج شدن. تهیونگ سوار موتورش شد و لحظه ای بعد مومو هم پشت تهیونگ نشست.
خواست دستشو دور گردنش بندازه که تهیونگ با یاد آوری خفگی بار قبل، دستای مومو رو دور کمرش حلقه کرد و گفت:
تهیونگ- سفت بچسب!
و لحظه ای بعد بدون اینکه به مومو حتی فرصت جیغ کشیدن بده، مثل برق و باد توی جاده گم شدن.
مومو داد زد- یکم آروم تر
تهیونگ با شیطنت نیش ترمزی زد که مومو از پشت سر خورد و کاملا بهش چسبید و جیغی کشید. انقدر محکم بهم چسبیده بودن که تهیونگ به خوبی حرارت مومو رو پشت سرش احساس میکرد.
تهیونگ- محکم بگیر
مومو جیغی تو گوش تهیونگ زد و باعث شد تهیونگ چشم هاشو برای لحظه ای محکم باز و بسته کنه و بخنده..
مومو- تو یه بیمار روحی روانی کیم تهیونگ!!
•••
سهون چند لحظه بعد از خروج ته و مومو به گاراژ تهیونگ رسید. با کلید یدکی که از لیسا گرفته بود در گاراژ رو باز کرد و واردش شد.
گاراژ و برانداز کرد که متوجه شد لباس لیسا روی زمین افتاده، لباسش رو برداشت بهش نگاه کرد.
لباس ملکه الیزابت؟
دلش برای لیسا سوخت. اون دختر شبیه دخترک کبریت فروش بود تا ملکه ها...
آهی کشید و لباسو و تاج همراهش رو برداشت تا اگه لیسا رو پیدا کرد به دستش برسونتش!
البته اگه میفهمید کدوم گوری رفته!!
کمی اونور تر یه لباس خال خالی روی زمین بود که روش نوشته شده بود MoMo
لباس و برانداز کرد و گیج چرخی زد.
چرا همچی انقدر داشت پیچیده میشد؟ قرارشون این نبود. قرار نبود انقدر تو باتلاق این بزای کوفتی فرو بره..
مومو کی بود که وارد بازی کرده بودنش!!
چرا مهره های این بازی هی کم و زیاد میشدن؛ اونم بی هیچ قاعده مشخصی!!
•••
لیسا روی مبل غلط میخورد و جکسون رو دید میزد و گه گاهی آبمیوه تقویتی شو مزه میکرد، تا به قول جکسون با تقویت بدنش زود تر و راحت تر مواد و ترک کنه!
صدای بی مفهومی از حلق دراورد تا نشون بده حوصله اش سررفته؛ جکسون اما اینقدر غرق کارش بود که انگار داشت بمب اتم می ساخت.
فقط با هر صدای که از خودش در میاورد از بالای عینکش نیم نگاهی بهش میکرد و باز مشغول کارش میشد.
سخت داشت یه سری اعداد و حروف انگلیسی رو، روی یه سری کاغذ و شیشه ای که به دیوار نصب کرده بود مینوشت و سرش گرم بود.
عینکی که به چشم داشت حسابی بهش میومد. شبیه پسرای خرخون دانشگاه شده بود. لیسا تصمیم داشت مجبورش کنه همیشه عینک بزنه!
سرفه الکی کرد که جکسون همینطور که مشغول بود نجوا کرد:
جکسون- چیه؟
لیسا لباشو جمع کرد و چشم غره ای بهش رفت که جک ندید.
لیسا- هیچی
و خودشو روی مبل با سروصدا جا به جا کرد و تو خودش کز کرد. هنوزم توسط نگاه و صدای خشن جکسون مورد عنایت قرار میگرفت‌.
قرارشون ترک لیسا بود و تا انجامش نمیداد رابطشون همینی بود که بود؛ حتی بوسه دیشبم هیچ تاثیری تو بهبود جریان نداشت..!!
رابطشون به معنای واقعی کلمه... خشک، بی روح و خشن بود!
هر چند جکسون اینو به زبون نیاورده بود. اما لیسا میتونست اینو از تک تک حرکاتش بخونه که خواستار ترک لیساست!
دستشو تاب داد و گونشو روی مبل فشار داد که باعث شد لپش باد کنه و صداش بچگونه به نظر بیاد.
آروم گفت: داری چیکار میکنی؟
جکسون کاغذی رو مچاله کرد و به سمت سطل زباله که پشت سرش بود پرتش کرد و گفت:
جکسون- بیا اینجا..
لیسا مثل یه دختر خوب کنجکاو که از طرف کراشش چراغ سبزی گرفته باشه سر جاش نشست، سریع به سمت میز جکسون رفت که جکسون گفت: امشب باید همشونو بازی بدیم..
لیسا سرشو تکون داد و روبه روی جکسون نشست.
جکسون- من تونستم یه سری کد و اطلاعات به دست بیارم و یه قسمت از بازی رو هک کنم..
با این حرف لیسا که تقریبا تا چند دقیقه پیش وا رفته بود جدی شد، اخم کرد و با دقت گوش داد.
جکسون نقشه شو ادامه داد و لیسا کلمه به کلمشو حفظ کرد.
درسته که رابطشون زخم خورده بود؛ یه زخم عمیق که مدت ها طول میکشید تا باهم ترمیمش کنن!
اما اونا کارای مهم تری برای انجام دادن داشتن. کارای شبیه به گند کشیدن به اون بازی مسخره که باعث شده بودن به گوه کشیده بشن!!
•••
مومو با دیدن محله آشنای که به خونشون ختم میشد کمر تهیونگ رو کمی فشار داد و توجه ش رو به خودش جلب کرد.
با صدای بلندی کنار گوشش گفت:
مومو- اینجا امدی چیکار؟
تهیونگ از کنار ماشینی لایی کشید و مثل خودش جواب داد:
تهیونگ- میفهمی!
لپش رو باد کرد و چیزی نگفت.
مومو دختر به شدت کنجکاو و به روایتی فضولی بود، و سخت ترین کار دنیا براش کنار امدن با تهیونگی بود که کم حرف میزد، تنها چیزای رو میگفت که خودش دوست داشت؛ جواب سوال های رو میداد که دلش میخواست و بیشتر اوقاتش با مومو رو به تفریح و سر به سرش گذاشتن میگذروند.
حتی نتونسته بود جواب یکی از سوال هاش درباره این بازی رو بگیره، فقط کنجکاو تر شده بود و سوال هاش بیشتر...
مخصوصا از وقتی عکس تهیونگ و لیسا رو کنار اون پسره دیده بود که چهرش براش خیلی آشنا بود.
مومو میفهمید! میفهمید که این بازی یه شوخی بزرگه... اره یه شوخی بزرگ مسخره، شوخی که گند زده بود به رفاقت لیسا و تهیونگ..!!
چه عاشق هم بودن، چه دوست هم معلوم بود که بخاطر W.x مشکلات زیادی باهم پیدا کردن، اینکه تهیونگ اون عکس رو از گاراژش برنداشته بود نشون میداد رابطه عمیقی با اون دو نفر داره که براش عزیزن، ولی نوع برخوردش با لیسا هم نشون میداد روابطشون حسابی تیره و تار شده!
با متوقف شدن موتور تهیونگ، از فکر بیرون امد و اطراف رو نگاه کرد که چشماش گرد شدن. بار دیگه چشمش رو باز و بسته کرد و نمای ورودی خونشون رو نگاه کرد و بی اینکه بفهمه به کمک دست های تهیونگ که دور کمرش پیچیده بودن از موتور پایین گذاشته شد.
مومو- اینجا چیکار می کنیم؟
مومو با حیرت پرسید.
تهیونگ کلاه سیکلت رو از سر مومو برداشت، رو موتور گذاشت و چتر های بهم ریخته مومو رو مرتب کرد و دستی به موهای بلند خوش رنگش کشید تا صافشون کنه!
وقتی چشمای منتظر مومو رو دید که به کیوت ترین و ترسیده ترین حالت ممکنه بهش زل زدن با صدای بم عمیقش لب زد:
تهیونگ- امدیم منو به عنوان دوست پسرت به والدینت معرفی کنیم
مومو اولش نفهمید چی شنید؛ به گوش هاش اعتماد نداشت!
به تیله های تهیونگ خیره شد تا مطمعن بشه شوخی میکنه یا نه؛ دنبال شیطنت و خنده تو عمق نگاهش میگشت!
یا حالتی که بهش بگه تهیونگ داره دستش میندازه، اما تهیونگ و تیله هاش، جدی، سخت و غیرقابل نفوذ شده بودن!
مرد جدی که مومو اولین بار دیده بود برگشته بود. خبری از بازیگوشی تیله های براقش نبود..!!
چشم هاش خشک و جدی بودن، انقدر که حتی برای لحظه ای مومو حس کرد یه آدم آهنی توی چشم هاش نشسته و فرمان جدیت بهش داده!
مومو با فرو دادن بزاق دهنش گلوی تازه کرد، چشمای حیرت زدش رو از تهیونگ گرفت و به سمت خونشون چرخید.
حتی تصور این اتفاق هم مو به تنش سیخ میکرد.
مردمک هاشو به صورت تهیونگ دوخت و با لحن مرددی لب زد:
مومو- داری باهام شوخی میکنی مگه نه؟
تهیونگ- نه
دست مومو رو گرفت و قدم از قدم برداشت تا حرکت کنه که دستش توسط مومو کشیده شد.
با مظلوم ترین حالت ممکنه بهش خیره شد و نالید: این کارو با من نکن!
تهیونگ بی اهمیت قدم دیگه ای برداشت و رسما مومو رو کشید که مومو با تمام توانش متوقفش کرد و نالید:
مومو- نه!
تهیونگ برگشت، چشم های خونسرد و بی روحش رو به مومو دوخت و با مطمعن ترین حالت ممکنه گفت:
تهیونگ- اره!
انقدر جدی گفت که مو به تن مومو سیخ شد و با نالون ترین حالت ممکنه لب زد:
مومو- نه نه نه
مومو با بیچارگی گفت و از دست تهیونگ آویزون شد.
تهیونگ هوفی کرد و تکونی به دستش داد که مومو بیشتر بهش چسبید.
با آخرین امیدش دست تهیونگ رو کشید و التماس کرد.
مومو- نه اینکارو نکن خواهش میکنم
تهیونگ که پوکر فیس جلوی در خونه مومو اینا ایستاده بود و با تمام فشارهای مومو حتی یک اینچم تکون نمیخورد لب زد:
تهیونگ- نمیفهمم چه اشکالی داره؟
مومو به گریه افتاد:
مومو- نههههه من تا حالا حتی یه دوست پسرم نداشتم... چیکار میخوای بکنی
اونا عصبانی میشن!! اینکارو نکن..
تهیونگ ابروی بالا انداخت. تیله های تیرشو تو تیله های شکلاتی مومو چرخوند و لب زد:
تهیونگ- دوست پسر نداشتی؟
مومو دست تهیونگ رو محکم تر گرفت تا شاید بیخیال بشه.
مومو- نه نداشتم
تهیونگ پوزخندی زد که باعث شد گونه سمت راستش بالا بره..
تهیونگ- ریلی؟
مومو با دیدن تیله های تهیونگ که حالت تمسخر گرفته بودن و عمیق نگاهش میکردن پوفی کرد. دست تهیونگ‌ رو ول کرد و با اعتماد به نفس گفت:
مومو- دوست پسر داشتن افتخار خاصی نداره ک حالا بخاطر نداشتنش ناراحت باشم کیم تهیونگ
پس اونطوری نگاه نکن!
تهیونگ- طور خاصی نگاه نمی کنم
مومو چشمش رو تو کاسه چرخوند. میدونست که کیم تهیونگ حرفش رو به کرسی مینشونه و تا چند دقیقه بعد بدبختش میکنه! ولی خوب. میتونست از این موقعیت به نفع خودش استفاده کنه، مگه نه؟
دست به کمر شد و گفت:
مومو- باشه قبوله
تهیونگ خواست چیزی بگه که مومو اضافه کرد.
مومو- اگه جواب پنج تا از سوالامو بدی
تهیونگ نیشخندی زد:
تهیونگ- مجبور نیستم
مومو با تخس بازی گفت:
مومو- مجبوری چون اگه قبول نکنی جیغ میزنم... انقدر جیغ میزنم همه بریزن اینجا
تهیونگ با دیدن دختر بچه تخسی که وسط کوچه جلوش پا زمین میکوبید و لج میکرد لبخند لب بسته ای زد و کمی نرم شد.
تهیونگ- خیلی خوب بپرس
مومو نفس آسوده ای از پیروزیش کشید و لب هاشو با زبونش خیس کرد تا بهترین سوال های ممکنه رو بپرسه.
مومو- خوب... صادقانه جواب میدی؟
تهیونگ- اره
تهیونگ به گرمی گفت و مومو خیالش راحت شد.
مومو- اولین سوال... میتونم بهت اعتماد کنم؟
و با تیله های دوندش چشم های مردونه تهیونگ رو از نظر گذروند.
در حقیقت، دلش میخواست اون چشم هاش بهش اعتماد کنن تا بتونه به اون چشم ها اعتماد کنه! انگار میخواست جواب این سوال رو از تهیونگ بگیره ـ بهم اعتماد داری؟ ـ داری تا بتونم منم بهت اعتماد کنم؟ میتونی بهم اعتماد کنی تا منم بهت تکیه کنم؟!
تهیونگ تیله های مومو رو با نگاهی بلعید... چه سوالی پرسیده بود.
چشم های این دختر... چقدر از این چشم های دخترونه و تیله های دوندش که مظلوم میشدن و معصوم نگاهش میکردن متنفر بود. حس میکرد میتونن یه نقطه ضعف بزرگ و قوی بشن براش!
نفسی کشید و لب هاشو خیس کرد. انگار که تهیونگ خودشم جواب این سوال رو نمیدونست..
تهیونگ- برای چی؟
مومو- برای هر چیزی که تو این بازی قرار پیش بیاد
تهیونگ پلکی زد و صادقانه ترین چیزی رو که میتونست به زبون بیاره بیان کرد:
تهیونگ- اگه رقیبم بشی نه!
غیر مستقیم داشت میگفت اره... هر چند دوست داشت مومو رو هم به چالش بکشه.
مومو چشم هاشو کمی گرد تر از حالت معمول کرد.
مومو- یعنی چی.. مگه ممکنه رقیب بشیم؟
تهیونگ چشمای گرد شده بانمکش رو از نظر گذروند و با لحن جدی گفت:
تهیونگ- اینو هیچ وقت یادت نره... تو W.x غیر ممکن هم ممکنه!
مومو نفس عمیقی کشید تا دست و پاشو گم نکنه.
لعنت به لحظه ای که این بازی رو نصب کرده بود. لعنت به سویون که با حرف هاش تحریکش کرده بود، تا تو یه همچین هچلی خودشو بندازه!
لعنت به این مرد و مردمک هاش که تا اعماق وجودش نفوذ میکردن!
مومو- پس من بهت اعتماد میکنم
مومو این حرف و زد تا فقط خودشو راحت کنه، چون تصمیم داشت به این مرد اعتماد کنه!
تهیونگ- از کل حرفم این جاشو فهمیدی؟
مومو چیزی نگفت که تهیونگ سری از روی تاسف تکون داد.
مومو- سوال بعدیم... تو لیسا رو دوست داری؟
تهیونگ پوکر فیس شد و با صورت خنثای لب زد:
تهیونگ- نه ازش متنفرم
مومو حالت متفکری گرفت و با تردید گفت:
مومو- با این که باورم نمیشه ولی باشه
لبش رو خیس کرد. سر تا پای تهیونگ رو از نظر گذروند و رو لب هاش لحظه ای متوقف شد و آخر سر با تردید پرسید:
مومو- به من علاقه داری؟
تهیونگ اول گیج نگاهش کرد و بعدش که فهمید چی گفته، میتونست قسم بخوره اگه جک سال رو میشنید انقدر نمی خندید. زد زیر خنده و قهقه زد.
تهیونگ- آیگووووو این دختر بامزه رو ببین!!
جلو رفت دو طرف صورت مومو رو بین دستاش گرفت و بی هوا لپ هاشو کشید که صدای جیغش رو درآورد.
تو صورت مومو خم شد و با صورت خندونش پرسید:
تهیونگ- تو با این مغز فسقلیت چطور انقدر بامزه اید؟
و لپش رو با شدت بیشتری کشید که مومو نالید:
مومو- یـــــا یـا کندیشون
تهیونگ ولش کرد. موهاشو بهم ریخت و همینطور که میخندید گفت:
تهیونگ- سوال بعدیت رو بپرس فسقلی
مومو لب برچید و سرش رو زیر انداخت. خوب.. توقع اینو نداشت، ولی بازم بهتر از این بود که بگه نه! یا ضایش کنه؛ پس خودش رو به اون راه زد و همونطور که سرش پایین بود لب زد:
مومو- چرا میخوای دوست پسرم شی؟
تهیونگ که توقع اینو داشت ساده و مختصر توضیح داد:
تهیونگ- فعلا یه مدت باید با من بمونی تا ببینم چه غلطی باید بکنیم و نیاز دارم اینو به والدینت بگم تا قبول کنن با من بمونی و خیالشون راحت باشه
گوشه لب های مومو به سمت پایین حرکت کردن و با صدای آرومی زمزمه کرد:
مومو- قبول نمی کنن!
تهیونگ- میکنن
جدی گفت و دست مومو رو گرفت و به سمت در کشید که مومو سرش رو بلند کرد و گفت:
مومو- یا هنوز یه سوالم مونده
تهیونگ- خیر نمونده
و دستش رو، روی زنگ گذاشت و زنگ زد.
مومو چشماشو گرد کرد.
مومو- هی من فقط چهارتاشو پرسیدم
تهیونگ- نه خیر پنج تا پرسیدی
مومو فکری کرد و چشماشو گرد تر از قبل کرد:
مومو- یـا اون دومی سوال نبود. نه یعنی بود... ولی جزو سوالام نبود فقط همینطوری پرسیدمش چون نفهیدم که قرار رقیب بشیم یعنی چی ... قبول نیست!!
تهیونگ شونه ای بالا انداخت و دوباره زنگ در و زد:
تهیونگ- میخواستی حواست و جمع کنی
دماغ مومو رو گرفت و کشید و جوری که یه پدر به بچش چیزی رو میگه با حرص بانمکی گفت:
تهیونگ- فسقلی
مومو- هایش
دماغشو از بین دستای تهیونگ آزاد کرد که در خونشون باز شد و مادرش رو دم دید، خودش رو جمع و جور کرد و با لحن مظلومی لب زد:
مومو- مامان!

Black maskWhere stories live. Discover now