18 (I hate ـWX-)

377 56 40
                                    

ریوجین
ساعت 3 شب

بعد از پیدا کردن یه ساختمون خرابه تاریک که هیچ شناختی ازش نداشت ردیابش علامت سبزی بهش داد

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

بعد از پیدا کردن یه ساختمون خرابه تاریک که هیچ شناختی ازش نداشت ردیابش علامت سبزی بهش داد...
علامت سبز روی ردیابش به معنی این بود که باید اون مکان رو بگرده و واردش بشه...
با اینکه هیچ علاقه ی به گشت و گذار توی اون ساختمون نداشت به سمتش حرکت کرد و همینطور که چراغ قوه اش رو روشن میکرد با خودش پچ پچ کرد: انگار شهر ارواحه...پس اون همه خلافکار و ادم های خطرناکی که ازش حرف میزدن کجا بودن؟
با دقت داخل محوطه ی ساختمون رو گشت و وقتی یه راه پله رو دید تصمیم گرفت به طبقه ی بالا هم یه سر بزنه!
این دختر به طرز عجیبی یا احمق بود یا خیلی شجاع!
طبقه ی بالا سوت و کور و تاریک بود...
کمی اطراف رو بو کشید که متوجه بوی بدی شد...
چند قدم به جلو برداشت تا بفهمه اون بوی چیه
اما با روشن شدن چراغ های قرمز و سبز ساختمون متوجه خطری که تهدیدش میکرد شد...
هیچ چیز اینجا عادی نبود..حتی رنگ لامپ هاش!

گوش هاش تیز شد و صدای چندنفر رو از طبقه پایین شنیدبدون اینکه وقتشو تلف کنه پشت یکی از ستون های فرسوده ی ساختمون قایم شد

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

گوش هاش تیز شد و صدای چندنفر رو از طبقه پایین شنید
بدون اینکه وقتشو تلف کنه پشت یکی از ستون های فرسوده ی ساختمون قایم شد...
چندتا مرد که بهشون میخورد گانگستر باشن  صدای خنده های ترسناکشون که بوی مستی میداد توی سالن پیچید...
ریوجین بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنه به حرفاشون گوش سپرد...
بین چرت و پرت گفتن هاشون از یه پارتی و جشن قمار حرف میزدند و با ذوق درمورد سایز سینه های دخترای اون مهمونی بحث میکردند...
انگار دل تو دلشون نبود که هرچه زودتر با دخترای اون مهمونی یه شب هات رو سپری کنن..
به حرف های حال بهم زنشون اوقی زد که متوجه شد در گاوصندوق بزرگی که اونجاست رو باز کردند...
از اینکه گاو صندوق به اون بزرگی رو ندیده بود تعجب کرد!
با باز شدنش کنجکاو شد و همینطور که از پشت ستون با دوربین ساعت مچیش از گانگسترا فیلم میگرفت چشماشو تیز کرد و متوجه چندتا جنازه ی خونی شد که توی گاو صندوقه!!
با دیدن اون صحنه توی شوک بزرگی رفت...
اونا داشتن چیکار میکردن؟؟؟
از ستون فاصله ی بیشتری گرفت تا بفهمه که چه خبره!!
بعد از اینکه یه جنازه رو با احتیاط داخل گاو صندوق گذاشتن مثل یه بازی جالب برق های ساختمون قطع شد و همه جا تاریک شد!
ریوجین که احتمال میداد توی خطر باشه برای هر اتفاقی خودشو اماده کرد!
گانگسترا با تعجب بهم نگاه کردند...انگار که براشون عجیب بود که برق ساختمون قطع شده!
یکیشون درحالی که ته مونده سیگارش رو زیر پاش له میکرد گفت: من میرم ببینم چرا برقا قطع شده...
هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای جیغ گوش خراش یه دختر رو از طبقه ی سوم شنید...
با شنیدن اون صدا فهمیدن که یه گندی به برنامه هاشون خورده...
پس به به سمت طبقه ی سوم هجوم بردن تا بفهمن اون صدای جیغ چی بوده!؟
ریوجین که زنگ خطر ردیابش به صدا دراومده بود
فاکی گفت و همینطور که سعی میکرد صدای ردیابش رو خفه کنه بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه با وحشت عجیبی به سمت پله ها دوید...
اما توی همون تاریکی،به جز صدای قدم های خودش
انگار صدای قدم های یه نفر دیگه رو هم میشنید که داشت پا به پای اون میدوید و میدوید
وقتی از ساختمون پایین رفت فهمید که گانگسترا هنوز طبقه ی سوم هستند و از شانس بدش کنتر برق هم توی طبقه ی سوم بود!
با روشن شدن لامپ ها یکی از اون گانگسترای عوضی بدون اینکه کسی یا چیزی رو پیدا کنه متوجه حضور موجود مزاحمی که سر از کارشون دراورده بود شد!
ریوجین که نگاهش به چشم های بی رحم اون مرد گره خورده بود دندون هاشو روی هم کوبید و اماده فرار شد!
شاید تنها خوش شانسی که ریوجین داشت این بود که تا وقتی که اون گاگنسترا از ساختمون بیرون بیان میتونست یه گوشه ای مخفی شه...
چون معلوم نبود اگه گیر اون عوضیا بیفته به چه سرنوشتی دچار میشه!!
همینطور که توی خرابه هایی که مثل یه هزار تو پیچ در پیچ بودند و هیچ شناختی ازشون نداشت میدوید و میدوید صدای شلیک تفنگی رو شنید...
نفسش رو حبس کرد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه تندتر دوید...
صدای شلیک اون عوضیا باعث میشد هرکی که این اطراف کمین کرده بود از لونه اش بیرون بیاد و این اصلا به نفع اون دختر نبود!
هرچقدر که بیشتر میدوید بی فایده بود اون عوضیا نمیخواستن دست از سرش بردارن!
با دیدن یکی از گانگسترا که فاصله ی کمی بهش داشت دندون هاشو بهم کوبید و وارد یه کوچه ی باریک شد!
انتخاب دیگه ای نداشت و ارزو میکرد اون کوچه ی لعنتی دلش به حالش بسوزه و بن بست نباشه!
همینطور که با تموم توانش میدوید دستش توسط شخصی گرفته شد...
همه چی روی حالت اهسته رفت!
ریوجین خودشو در یه لحظه توی اغوش یه پسر نااشنا دید که دستشو روی دهنش گذاشته بود تا مبادا سر و صدایی ایجاد نکنه!
ریوجین تیز بری که توی استینش قایم کرده بود رو توی یه حرکت بالا اورد و خواست پسرک رو باهاش تهدید کنه اما پسر با یه حرکت هوشمندانه تیز بر رو از دستش گرفت و از پشت دستهاشو گرفت تا نتونه هیچ حرکتی بکنه...
سرشو توی گردن دخترک فرو برد و توی گوشش چیزی زمزمه کرد: اروم بگیر وگرنه هردومون به فاک میریم!
پسر که مطمئن بود ریوجین نمیتونه هیچ حرکتی بکنه گفت: میخوام دستمو از روی دهنت بردارم...پس سروصدا نکن...
ریوجین با اخم سرشو تکون داد تا بلکه اون پسر عوضی ولش کنه...
با حرکت سه شماره دستشو برداشت...
ریوجین با خشم به پسری که چهرشو با ماسک پوشونده بود نگاه کرد و خواست یه کتک حسابی بهش بده که پسرک ماسکشو دراورد...
(شاید براتون جالب باشه اما دراوردن ماسک بین بازیکن ها به این معنیه که اونا باید بهم اعتماد کنن!)

Black maskWhere stories live. Discover now