نگاه عمیقی بین تیله های لبریز از خشم و نفرت مومو و تیله های خونسرد تهیونگ شکل گرفت.
فارغ از تمام احوالاتشون چشم هاشون وقتی توهم چفت میشد عجیب میدرخشیدن!
با صدای باز شدن پنجره، تهیونگ مومو رو محکم تر به آغوشش کشید و دستشو روی دهنش گذاشت.
خودشو در حالی که همچنان مومو بین بازوهاش تکون میخورد و بین دستاش نق میزد عقب کشید و کناره کمد مومو ایستادن.
این دختر بچه چقدر غرغرو میتونست باشه؟
تهیونگ با فکر اینکه مومو اون فیلم کذایی رو دیده لحظه ای چشماشو باز و بسته کرد؛ مومو رو به خودش فشار داد تا جلوی ول خوردنش رو بگیره و نفس کلافه ای کشید.
وضعیت عجیبی بود!
مومو از پشت به تهیونگ چسبیده بود و تهیونگ به شکل فوق حرفه ای دخترک رو با دست هاش مهار کرده بود و به پنجره خیره خیره نگاه میکرد.
میخواست بدونه چونگها تا کجا میخواد پیش بره!
جواب تمام سوال هاش همچنان توی اون کوله پشتی بود.
اون کوله پشتی مهم بود که چونگها تا اینجا هم دنبال این دختربچه آدم فرستاده بود.
مومو بین دستای ته نقی زد که تهیونگ تو گوشش هشدار داد: هیسس!
مومو اما مصرانه همچنان ول خورد، سعی کرد با پاهاش ته رو پس بزنه که با دیدن فردی که از پنجره وارد اتاقش میشد نفسش گرفت.
ناخودآگاه بیشتر به تهیونگ چسبید و خودشو بین بازوهای تهیونگ منقبض کرد.
فشار عجیبی رو تو شکمش از شدت ترس احساس میکرد
و سکسکه از ته دلش که بین پنجه های محکم تهیونگ خفه شد.
تهیونگ از بالا نگاهی به دخترکی که بین بازوهاش در حال فرو رفتن بود انداخت.
و با حس سکسکش پفی کرد.
فقط همینو کم داشتن.
تهیونگ تیله های سریعش رو تو اتاق چرخوند؛ باید یه غلطی میکرد.
در حال تصور تمام احتمالات ممکنه بود که صدای مامان مومو از طبقه پایین واضح به گوش رسید.
کسی که داشت وارد اتاق میشد متوجه محتوای حرفای مادر مومو نشد.
فقط قبل اینکه بتونه وارد اتاق شه سریع برگشت و فرار کرد.
- مومو من امشب شیفتم فردا به لوسی شیر بده
صدای باز و بسته شدن در خونه پیچید و بالافاصله سکوت مطلقی که خونه رو به چالش کشید.
اتاق تو سکوت عمیقی فرو رفته بود.
مومو همچنان بین اون بازوهای محافظ محصور شده بود.
و تهیونگ به روبرو خیره شده بود.
با بادی که وزیدن گرفت، پرده آبی رنگ اتاق مومو رو به آرومی تکون داد.
تهیونگ خیلی ملایم مومو رو ول کرد. به سمت پنجره رفت و با یه حرکت سریع بستش.
صدای بمش به گوش مومو رسید:
تهیونگ- این پنجره لعنتی رو ببند
مومو نگاهی به شونه های پهن ته انداخت و دهن باز کرد تا چیزی بگه که سکسکه محکمی کرد که تمام دل و رودشو بهم ریخت.
تهیونگ دست به کمر برگشت نگاهی به موموی ترسیده انداخت.
دخترک شبیه بچه گربه ها شده بود.
مومو با حس نگاه خیره تهیونگ باز عصبی شد. زبونش رو برای متوقف کردن سکسکش گاز گرفت و تیله های ترسیدش رو که دربرابر کیم تهیونگ حسابی عصبانی میشد بهش دوخت.
تهیونگ محو نگاه عصبانی مومو شد...
ریز خندید و بعدش یه نگاه گذرا به پنجره انداخت.
اثری از فرد سیاه پوشی که سرکشانه میخواست وارد اتاق بشه نبود! اما این به این معنی هم نبود که قراره اینجا برای این دختربچه امن باشه.
کوله رو روی شونش محکم کرد.
به طرف پنجره برگشت و همین طور که اوضاع رو چک میکرد گفت: هر چی لازم داری بردار باید بریم
مومو لبش رو گزید و با صدای که سعی در کنترلش داشت شمرده شمرده زمزمه کرد: کیم تهیونگ فقط گمشو از اینجا بیرون!!!!
تهیونگ به سمت مومو برگشت و فاصله بینشون رو پر کرد.
تهیونگ- اوکی گم میشم ولی باهم پس عجله کن!
مومو ناباور خندید.
انگشت فاکش رو که تو تمام زندگیش حتی یبارم ازش استفاده نکرده بود جلوی تهیونگ گرفت و گفت: گمشو!
تهیونگ با دیدن انگشتای کوچیکش ابروی بالا داد و نگاهش رو تو تیله های سرسخت مومو سر داد.
تهیونگ- چته دختر اون فقط یه فیلمه!
مومو ناباور پلکی زد. برای این مرد اون فقط یه فیلم بود؟ یه فیلم عادی؟
دود از سرش بلند شد. قبول داشت که یکم زیادی شلوغش کرده بود. اما... در واقعیت مسئله چیز دیگه ای بود.
مومو فکر میکرد
فکر میکرد!
فکر میکرد که...
با بلند شدن صدای خنده تهیونگ بغض و اشک هم به چشم های مومو حمله کردن!
تهیونگ- بیخیال مرد... تو که فکر نمیکردی من سوپر من یا قهرمان باشم؟یا کسی که بقیه رو نجات میده؟
چطور اینقدر راحت تو افکار بهم ریخته مومو رسوخ کرده بود.
مومو آب دماغش رو بالا کشید.
در اتاقش رو باز کرد و دستش رو به طرف بیرون گرفت.
تهیونگ کلافه دستی به موهاش کشید و اینبار جدی تر از هر زمان دیگه ای لب زد:
تهیونگ- باهام میای یا میبرمت ... انتخاب با خودته!
مومو چشم های نم دارش رو به ساق پای تهیونگ دوخت.
کمی این پا و اون پا کرد و در نهایت با درد عظیمی نالید:
مومو- اره من فکر میکردم تو یه قهرمانی
من فکر میکردم این بازی فقط یه بازی تفریحیه
من روحیشو ندارم
من نمیتونم
واقعا نمیتونم!
فقط لطفا از اینجا برو... باشه؟
حس میکنم هر لحظه اتفاق بدی قرار بیفته... من تو کل زندگیم انقدر استرس نکشیده بودم!
سرشو بلند کرد ادامه بده که تهیونگ رو تو دو قدمی خودش دید.
تهیونگ گرم نگاهش میکرد. تیله هاش انگار قصد تصرف تمام وجودیت مومو رو داشتن!
آروم و مردونه نجوا کرد: هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته دختر
با احتیاط پنجه های مشت شده مومو رو لمس کرد. مشتش رو باز کرد و با ملایمت دستش رو نوازش کرد.
تهیونگ- همچی درست میشه... فقط باید بهم اعتماد کنی! باشه؟
تیله هاشو ماهرانه رو صورت مومو رقصوند. داشت تمام تلاشش رو میکرد تا با دادن حس امنیت اعتماد مومو رو بخره!
مومو اشک های رون روی صورتش رو با پشت دستش پس زد و خندید.
عاجزانه زمزمه کرد:
مومو- چطور میتونم به مردی مثل تو اعتماد کنم؟
انگار فقط دنبال یه دلیل و بهونه کوچیک از تهیونگ بود تا بازم بهش اعتماد کنه!
تا بازم مثل اون شب دستاشو جوری بگیره که گرما و حرارتش تا ساعت ها از بین انگشتاش نره...
مومو درست مثل یه دختر بچه که با آبنبات گول میخوره آماده بود تا بابالنگ درازش گولش بزنه!
تهیونگ محتاطانه گونه مومو رو لمس کرد، رو صورتش خم شد و نجوا کرد: فقط بهم اعتماد کن... درست مثل همون شب. من دستاتو گم نمیکنم
مومو با بغض در حالی که صورتش سرخ شده بود نق زد: ولی تو ولم کردی و رفتی!
تهیونگ به اون حجم دوست داشتنی نق نقو خیره شد.
چشم های لبریز از اشکش رویایی بودن، لب هاش مرطوب و سرخ شده بودن و از اون یه دختر لوس خواستنی میساختن!
نگاه تهیونگ رو لب های مومو متوقف شد.
فقط برای یه لحظه وسوسه لمس اون برجسته های سرخ رنگ از سرش گذشت که با لمس موهای مخملیش حواسش رو پرت کرد و به صادقانه ترین حالت ممکنه نجوا کرد:
تهیونگ- مومو
من نمیتونم قول بدم که حتما قرار ازت محافظت کنم یا گمت نمیکنم و حرفای بزنم که یه مشت چرت و پرتن تا فقط تو رو دل گرم کنن!
نمیتونم بهت دروغ بگم تا اعتمادتو بخرم. اما یه چیز و میدونم که درست مثل همون شب میتونم نجاتت بدم
هر وقت و هر جایی که لازم باشه کافی صدام کنی و بهم اعتماد کنی باشه؟
اگه کارت طلایی گرفتی یعنی یه مهره مهمی و من میدونم که میان سراغت
پس الان و توی این لحظه فقط باورم کن تا جفتمون و از این شرایط تخمی خلاص کنم باشه؟
مومو اون دخترک بیچاره گول خورد...
مومو گول خورد. نه گول صدای بم و مردونه تهیونگ رو...
نه گول حرفای صادقانش رو...
مومو گول دستای رو خورد که همون شب نجاتش داده بودن و حالا ماهرانه و گرم داشتن موهاشو نوازش میکردن!
حباب سرکشی زیر دل مومو ترکید و باعث شد سکسکه ای بکنه و هم خودش و هم تهیونگ رو از اون فضای رمانتیک طور بیرون بکشه.
جفتشون به شرایطشون خندیدن و مومو با برداشتن پولیور صورتی رنگش آمادگیش برای همراهی تهیونگ رو اعلام کرد.
وقتی تهیونگ دستش رو کشید تا از خونشون بیرون برن مومو لب زد:
ـ اول باید به لوسی شیر بدم!
•••
تهیونگ همین طور که موتورش رو خاموش میکرد با ضربه آرومی به ارنج مومو نق زد:
تهیونگ- شل کن... شل کن خفم کردی
مومو حصار محکم دست هاش به دور گردن تهیونگ رو رها کرد و با هیجان بی نهایتی جوری که انگار همون دختر بچه نق نقوی چند ساعت پیش نبود لب زد:
مومو- وااااااااهاهاهاااااای این عالی بوووووود
و کلاه سیکلت و از سرش دراورد و به تهیونگ داد.
تهیونگ از موتورش پایین رفت و کمک کرد مومو هم پیاده شه.
تهیونگ- آره عالی بود در حدی که کم مونده بود خفه شم
مومو خجالت زده خندید و آروم زمزمه کرد: خیلی خوش گذشت
تهیونگ خودش رو به نشنیدن زد و به طرف گاراژی که درست وسط یه بیابون بی آب و علف بود به راه افتاد.
مومو با قدم های سریعی خودش رو بهش رسوند و بازوشو صفت چسبید.
سعی میکرد احمق به نظر نرسه اما بی فایده بود پس بی تعارف لب زد:
مومو- تو که نمیخوای گروگانم بگیری؟ یا یه همچین چیزی؟
تهیونگ برگشت، به صورت رنگ و رو رفته مومو که هنوز اثرات اشک توش نمایان بود خیره شد و گفت: نه!
و قدم هاشو سریع تر کرد که مومو با بازیگوشی پرسید:
مومو- پس اینجا کجاست؟
تهیونگ شونه ای بالا انداخت.
تهیونگ- خودت چی فکر میکنی؟
مومو چرخی زد. اینجا دقیقا هفت کیلومتری سئول بود. میتونست یه مقر باشه برای کارای بد تهیونگ!
پس با کمی تردید لب زد: پناهگاه؟
تهیونگ خم شد با یه دستش کرکره گاراژ و بالا داد و اشاره کرد مومو اول وارد شه.
مومو با تردید قدمی به داخل برداشت که تهیونگ پشت سرش وارد شد کرکره رو بست و با فاصله خیلی کمی از پشت سر تو گوشش خم شد و نجوا کرد: اینجا خونمه!
و با یه بشکن باعث شد چراغای اطراف روشن بشن.
کلاه سیکلت رو جای روی زمین گذاشت و به واکنش مومو خیره شد.
مومو با چشمای که ازشون تعجب و کنجکاوی بیرون میریخت دوری زد و جیغ کشید: شوخی میکنی؟
تهیونگ به ذوق کودکانش خندید که مومو با هیجان روبهش گفت:
مومو- باورت نمیشه!! من همیشه آرزو داشتم تو یه گاراژ زندگی کنم
و خواست جیغ دیگه ای بکشه که صدای شخص سومی حالشون رو گرفت:
لیسا- تبریک میگم به آرزوت رسیدی
تهیونگ پوکر فیس شد و با چشمای خنثای لب زد: تو اینجا چه غلطی میکنی؟
مومو برگشت و با دیدن لیسا اونم با اون سر و وضع دلش پیچ خورد و بی اختیار تمام ویدیویی که دیده بود برای بار دوم جلوی چشماش دوید!
و حتی تهیونگ هم با دیدن لیسا تو اون حوله کوتاه سفید تمام روحش به سمت اون شب کذایی پرکشید.
نگاهش انقدر لبریز از نفرت بود که لیسا رو هم به طرف همون خاطره رقت انگیز سوق داد.
(فلش بک)
چشماشو به زور باز کرد و به راهرویی که شبیه هتل بود نگاه کرد. همه جا قرمز بود. انقدر پر نور و قرمز که چشمای خمار و خستش رو میزد.
صدای توی سرش نجوا کرد.
" برو... برو توی اتاق... برو اون منتظرته! "
تعادلش رو از دست داده بود انگار که توی آسمون راه میرفت.
قدم هاش رو روی هوا برمیداشت.
حتی نمیدونست چه کسی بهش کمک میکنه که سرپا بمونه و زیر بازوش رو گرفته!
فقط صدای زمزمه وارش رو که گه گاهی حرف های رکیکی میزد و میشنید. با صدای باز شدن در اتاق 1007 به سمت داخل هدایت شد و تعادلش رو از دست داد. تلوتلو خورد و دستشو به دیوار کنارش بند کرد.
با صدای بسته شدن در فهمید که کسی کنارش نیست.
اما همچنان زمزمه های نامفهموی تو سرش به جلو هدایتش میکرد. دستش رو به دیوار تکیه زد و به اتاق تاریک روبه روش نگاه کرد...
نور لایت آبی رنگی چشمای کم سوش رو به جلو دعوت میکرد.
همه جا قرمز بود و نور زیاد اطرافش داشت حالش رو بهم میرد. اما...
اون نور آبی رنگ درست شبیه مسیری به سمت بهشت به نظر میرسید؛ بهشتی که جزای تمام اعمالش توش دراز کشیده بود و انتظارشو میکشید!
بدنش خیلی داغ کرده بود و خودشم دلیلش رو نمیدونست.
کشفای پاشنه بلندش رو به سختی و تلوتلو خوران از پاش بیرون کشید و هرکدوم رو به سمتی پرت کرد.
پاشنه پاش درد میکرد.
نق زد و بدنشو کشید تا خودشو به اون نور آبی رنگ برسونه!
پچ پچ اون صدا رو همچنان از داخل مغزش میشنید.
شاید به خاطر اون نوشیدنی لعنتی بود که خورده بود.
با قدم های کج و کله به سمت اتاق خواب رفت.
با وارد شدنش به اون فضای نیمه تاریک دود گرفته آبی رنگ لبخند احمقانه ای کل صورتش رو دربر گرفت.
با صدای بلند خندید و روی تخت دراز کشید. لباس بلند شبش داشت رو تنش سنگینی میکرد. سینش داغ شده بود و معدش میسوخت.
سر جاش با بی حالی نشست و با زیپ لباسش درگیر شد.
نق نق کنان اطراف و کشت که نگاهش به طرف دیگه ی تخت افتاد. به طور واضح مشخص نبود، اما میتونست بفهمه که یه پسر لخت کنارش خوابیده!
با اینکه گیج بود؛ تشخیص اینکه اون بدن عضله ای متعلق به کیم تهیونگه براش سخت نبود.
با کف دستش رو کمر لخت تهیونگ کوبید.
لیسا- یا کیم تهیونگ
تهیونگ غرلندی کرد و پشتشو به لیسا کرد.
لیسا روی تخت بالا پایین پرید و با صدای کش داری لب زد: یـــــــا تهیونگ پاشو
تهیونگ آهی کشید و به سمت لیسا برگشت.
تهیونگ- چته؟
لیسا لباشو برچید و بغض کرد.
لیسا- زیپ لباسم باز نمیشه
تهیونگ فوش خیلی بدی به لیسا داد. نشست و لیسا رو به سمت خودش برگردوند تا زیبپش رو باز کنه...
هر دوشون فکرمیکردن همچی قرار به باز شدن زیپ لباس ختم بشه اما کمی بعد از باز شدن لباس...
و لخت شدن لیسا ... تهیونگ لیسا رو به خودش نزدیک تر کرد و دست های لیسا رو به بالاتنه ی لختش رسوند، و به چشم های لیسا خیره شد.
با برخورد دست لیسا به بدن لخت تهیونگ نگاهشون بهم گره خورد!
دستای تهیونگ یخ بسته بود و لیسا داشت از تب میسوخت. فاصله صورت های تب کردشون داشت کم تر و کم تر میشد.
تهیونگ لیسا رو به خودش گره زد و روی بدن لیسا خیمه زد، به لب های درشت لیسا که توی تاریکی هم میدرخشیدند نگاه کرد.
اون رژ لب قرمز حتی از این فاصله هم خوش طعم به نظر میرسید!
با گره خوردن لب هاشون نفس های جفتشون ایستاد.
نبض تهیونگ زیر دلش میزد و لیسا نبضش رو جای بین پایین تنش حس میکرد!
تهیونگ با شیطنت زبون لیسا، روی لب هاش با صدا لیسا رو بوسید.
لیسا بازیگوشی میکرد و تهیونگ با حوصله لیسا و مزه مزه میکرد
با نق نق لیسا بین لب هاش صدادار بوسه شون رو شکست و به چشم های لیسا نگاه کرد.
لیسا خندید دست هاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و اجازه داد تهیونگ با دست های مردونه اش تموم نقاط بدنش رو لمس کنه!
تهیونگ جسورانه تمام پستی بلندی های لیسا رو زیر پوستش حس میکرد و با لب هاش گردن مرطوب از عرق لیسا رو میبوسید و بو میکشید.
کمی بعد تهیونگ و لیسا توهم گره خورده بودن و تهیونگ بی رحمانه خودش رو تو لیسا میکوبید. هر کلمه و جمله رکیکی که از دهن تهیونگ بلند میشد صدای ناله های لیساروهم به اوج میرسوند...
لیسا اون شب با ناله ها و ضربه های تهیونگ به اوج رسید و بین آغوش تنگ تهیونگ به خواب رفت در حالی که بوی سکس و عرق همه جا رو برداشته بود.
(پایان فلش بک)
لیسا بی خیال شونه ای بالا انداخت، خودشو رو کاناپه چرم سه نفره وسط گاراژ تهیونگ ولو کرد و سیگار خاموشی رو که بین انگشت هاش بازی میداد و پشت گوشش گذاشت.
م

YOU ARE READING
Black mask
Fanfiction•➻ #BlackMask°ᝰ • روزی که از یتیمخونه بیرون میومد؛ به فکر یه شغل خوب بود تا شرافتمندانه زندگی کنه! اما بعد چندسال، تبدیل به کثیفترین کارکتر یه بازیآنلاین شده بود تا حالا داستانی رو از آخر به اول خوندید؟ داستان ما به ته خط رسیده بود. تا اینکه "او...