•••
گفت و گوی اعضای بلک لیست
مکان: مخفی گاه بلک لیست( منطقه ی دوم)سویون نگاهشو به جنی که عمیقا توی فکر فرو رفته بود داد
امروز خیلی درگیر بود!!!
همش به یه گوشه زل میزد و با انگشت هاش بازی میکرد
دیگه تحمل این سکوت منزجر کننده رو نداشت پس با کلافکی گفت: ته یونگ و جویی ما رو دور زدن...
معلوم نیس دارن چه غلطی میکنن!
جونگوک که کنار سویون نشسته بود و همینطور که با گوشیش ور میرفت گفت: سازمان متن ماموریت رو برای هیرای مومو فرستاده!
جنی با بی میلی گفت: خوبه...مشتاقم که مومو رو توی تله ی تکراریمون بندازیم...
سویون از اینکه جنی به حرفش واکنشی نشون نداده بود نگاه کجش رو دوباره به جنی داد و گفت: بنظرت دوستاش میزارن بیاد سر مکان عملی که ساختیم؟
جنی با ارامش به سویون زل زد و گفت: خودت چی فکر میکنی؟
سویون که فهمیده بود جنی امروز خیلی بد عنق شده سکوت کرد و چیزی نگفت...شاید بهتر بود مثل قبل بهش اعتماد میکرد!
به هرحال جنی هر شیش بازیکن قبلی رو گیر انداخته بود!
جونگوک با کنجکاوی پرسید:میخوای همینطور بازیکن های این عمل رو گروگان بگیری؟
شیش بازیکن قبلی هم هنوز اینجان!
چی تو ذهنت میگذره جنی؟
همینطور که مثل یه عادت قدیمی به میز چوبیش ضربه میزد گفت: باید بلک لیست رو گسترده تر کنیم و از اینجا بریم بیرون!
تا وقتی که کمبود بازیکن بیارن همینطوری پیش میریم...
سویون به جونگوگ نیم نگاهی انداخت و گفت: ولی اون خیلی دیر کرده...عجیب نیست!؟
وقتی جوابی نشنید گفت:
سویون با کلافکی گفت: فقط نیم ساعت وقت داره که عملش رو انجام بده!
مگه میشه دیر کنه!
جنی دست هاشو بهم کوبید و گفت: اما...
راست میگی!
اون یکم دیر کرده...
این اصلا خوب نیست سویون...با وارد شدن مینی به داخل اتاق بعد از اینکه قیافه ی داغونش رو دیدن
جنی زودتر پرسید: چیشده؟
مینی : فکر میکنم یه نفر اکانت هیرای مومو رو هک کرده!اون نمیاد سرمکانی که ما ازش خواستیم
جنی از سرجاش بلند شد و به سمت مینی رفت و گفت
جنی: منظورت چیه؟
مینی: اون خودشو به یه مکان دیگه رسونده و دوربین های بلک ایکس هم پیداش کردن!
سویون با کلافکی دستشو توی موهاش کشید و گفت: گفته بودم به این عمل حس خوبی ندارم!امکان نداره هکش کرده باشن
جنی اما انگار که توی دنیای دیگه ای بود غرق افکارش شده بود و انگار صدای هیچ کس رو نمیشنید...
سویون به جنی که حسابی گیج شده بود نگاه کرد و گفت: من مطمئنم که سیستم هک یابش رو غیرفعال کرد..
جنی سرشو ناباورانه تکون داد و تنها چیزی که زیر لب گفت این بود: باید بریم...
تفنگش رو ار کشوی میزش برداشت و با عجله دوید
سویون و جونگوگ با نگاه مبهمی بهم نگاه کردن...
سویون: جنی حالش خوب نیست نمیتونه کاری کنه!
تا حالا جنی رو اینقدر پریشون ندیده بودن...•••
موتورش رو خاموش کرد و به مکان روبه روش نگاه کرد
ساعت ۶ و نیم بود و باید تا ساعت ۷ تراشه رو فعال میکرد!
ماشه ی تفنگش رو کشید و با احتیاط وارد در ورودی استخر شد!
•••
به استخری که پوشیده از اشغال و کیسه زباله بود نگاه کرد...
دیواره های استخر و کاشی ها روی زمین ریخته بودن و همه جا رو گرد و غبار گرفته بود...
اون استخر فاکی و اطرافش دقیقا مثل سکانس های فیلم های ترسناک بود که ممکن بود هر لحظه یه صدای کوچیک باعث شه صدای جیغت توی فضا بپیچه....
با صدای شلیک به ساعتش حواسو جمع کرد و
متن پیامش رو خوند
" اتاق بخار رو پیدا کن "
همینطور که اطراف استخر میگشت تابلوی خاک خورده ای رو دید
با دستش غبارش رو کنار زد و نوشته ی روش رو خوند
" به طرف جکوزی و اتاق بخار"
وارد راهروی سمت چپش شد و همینطور که به کاشی های کثیف و تارعنکبوت های دیوار ها نگاه میکرد داشت به کشته شدنش به بدترین شکل فجیع توسط یه ادم سیاه پوش فکر میکرد
بی توجه به صداهای توی سرش به جکوزی رسید!
همون لحظه صدای مومو توی سرش پیچید: همه چی روبراهه ریوجین؟
کنار جکوزی یه استخر کوچیک دید که خیلی ارتفاع داشت!
عینکش رو به چشم زد و به مومو گفت: خیلی عجیبه نه؟
یه اتاقک مربع شکل بود که سه تا از دیواره هاش با کاشی های سفید پوشیده شده بود وچهارمین دیواره با یه صفحه ی بزرگ شیشه ای شبیه به یه ویترین کامل شده بود!
درواقع ارتفاعش زیاد بود اما این اصلا مسئله ی مهمی نبود تا وقتی چیزهایی رو دید که به نظر عجیب و ترسناک تر از همه ی چیز هایی بود که دیده بود
یه توالت درست اون پایین بود بود و عجیب تر از اون یه عالمه تلفن بود که به دیواره های شیشه ایش نصب شده بودن
تلفن های سفیدی که قدیمی بودن و اونا رو توی فیلم های کلاسیک دیده بود

ESTÁS LEYENDO
Black mask
Fanfic•➻ #BlackMask°ᝰ • روزی که از یتیمخونه بیرون میومد؛ به فکر یه شغل خوب بود تا شرافتمندانه زندگی کنه! اما بعد چندسال، تبدیل به کثیفترین کارکتر یه بازیآنلاین شده بود تا حالا داستانی رو از آخر به اول خوندید؟ داستان ما به ته خط رسیده بود. تا اینکه "او...