•➻ #BlackMask°ᝰ
• روزی که از یتیمخونه بیرون میومد؛ به فکر یه شغل خوب بود تا شرافتمندانه زندگی کنه!
اما بعد چندسال، تبدیل به کثیفترین کارکتر یه بازیآنلاین شده بود
تا حالا داستانی رو از آخر به اول خوندید؟
داستان ما به ته خط رسیده بود.
تا اینکه "او...
خم شد و گوشی لیسا رو برداشت..دستکش چرمش رو با دندونش گرفت و بیرون کشیدش و بلافاصله تماس رو قطع کرد... تفنگ لیسا رو با یه حرکت برداشت و توی جیب کتش چپوندش! وقتی نگاهش به مومویی که با ترس بهش نگاه میکرد سوتی زد و بی خیال گفت: ایتس اوکی...چیزی نیست لیدی..فقط اومدم یکم خوش بگذرونیم.. لیسا که از دیدن جونگ کوک خیلی جا خورده بود پرسید: هی..چه خبره..تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه فرارکردی؟ جونگ کوک که اصلا حوصله پرسش و پاسخ نداشت از اتاق بیرون رفت و به دنبالش لیسای سمج هم راه افتاد.. لیسا غرید: هی با تواممم با داد لیسا ایستاد و با کلافکی با خودش گفت: هی..زود تمومش کنید اعصابم نمیکشه با این کویین کنجکاو یه جا بمونم! لیسا با حرص دورش چرخید که جونگ کوک سرشو کج کرد و توی چشمای سرخ لیسا نگاه کرد. لیسا با خشم بهش توپید: _چی با خودت پچ پچ میکنی؟ میگم تو اینجا چیکار میکنی؟ با ناباوری از پله ها پایین رفت و به قفل در عزیزش که روی زمین افتاده بود و یه چکش بزرگم درست کنارش افتاده بود نگاه کرد... هرکی اون صحنه رو میدید با خودش فکر میکرد یه قاتل وارد خونه شده... جونگ کوک یه بسته سفید رنگ از جیب کتش دراورد و از خدا میخواست لیسا با دیدن این مواد کوفتی بیخیال سوالاش بشه.. سرخی چشم هاش کشیدن اون مواد رو طلب میکردند و بهش نیاز داشتند..اما یه چیزی درون لیسا مانعش شد..و باعثت شد نگاهشو از اون کیسه ی سفید خواستنی بگیره و با یه حرکت از پله ها پرتش کنه... جونگ کوک به لیسای وحشی همیشگی نگاه کرد و داد زد: یاااااا جنسش خیلی ناب بود لعنتی... لیسا که میدونست اون پسر فاکر روانی هیچ وقت جواب سوالاشو نمیده و تنها سوالی که همیشه جواب داره رو امتحان کرد - چی میخوای کوک؟ جونگ کوک زبونشو روی لبش کشید و از اینکه لیسا "کوک" صداش کرده بود رضایتمند سرشو تکون داد و کمی نگاهشو به سمت چپش چرخوند.. مومویی که تموم حرکاتشون رو میدید و میتونست لرزش دستاش رو هم از اون فاصله ی کوتاه ببینه.... با ریتم از روی پله ها پایین رفت و در حالی که سوت میزد گفت: شراب مورد علاقمو هنوز داری؟ لیسا پشت سرش حرکت کرد که جونگ کوک گفت: هنوزم همون جای قبلی شیشه شرابا رو نگه میداری؟ ••• جام شرابش رو پر کرد و بعد از اینکه بوی تمشکش مشامش رو قلقلک داد تموم محتویات داخلش رو سر کشید... به مومو و لیسایی که مثل جغد روی مبل روبه روش نشسته بودند و قیافه ی حق به جانبی گرفته بودند نگاه کرد... پاهاشو روی میز روبه روش دراز کرد و یکی از دست هاشو زیر سرش گذاشت و بی هوا لب زد: نظرتون راجب قدم زدن کنار سواحل کالیفرنیا چیه؟ لیسا پوزخند مسخره ای زد و خواست اون پسره خل و چل رو دست بندازه اما برق چشم چشم هاش رو که دید بیشتر متعجب شد..اون ذوق زده و جدی به نظر میرسید! لیسا: اینکه چجوری فرار کردی به یه ورم..اما اینکه نمیخوای بگی چه مرگته رو درک نمیکنم.. پاهاشو روی هم انداخت و دستش رو روی سرش گذاشت و با صدایی که از جونگ کوک دور نموند نجوا کرد: چرا دارم بابت رفتارات ازت دلیل میخوام؟ تو همیشه یه روانی بودی! جونگ کوک دستی به موهای خوش حالتش کشید و یکی از دکمه های پیرهنش رو باز کرد و به گردنش اشاره کرد -هی اینا رو یادته؟ همشونو تو واسم تتو کردی! لیسا بی تفاوت به رد تتو های مشکی روی پوست سفید جونگ کوک نگاه کرد.. از سر جاش بلند شد و کنار کوک نشست... با زرنگی خاصی که توی چشم هاش موج میزد دستش رو روی تتو های روی گردنش کشید و با سیاست گفت: هوووم..فکر کنم یادمه.... چونه ی جونگ کوک رو گرفت و به چشم های سیاهش نگاه کرد... مومو به حرکات عجیب لیسا نگاه کرد.. نگاه لیسا رمانتیک نبود..نگاهش یه جوری بود که انگار مچ گیری کرده باشه... و اون پسره دیوونه هم با یه لبخند هیستریک وار مسخره به لیسا خیره شده بود.. لیسا به شی مشکی رنگی که توی گوش کوک بود نگاه زیرکانه ای انداخت و دکمه ی پیراهن جئون کوک رو با حوصله بست... بلند شد و دوباره کنار مومو نشست و اب پرتقالش رو با حرص سر کشید.. گوشیش رو یه لحظه چک کرد و کلافه روبه مومو کرد و بدون توجه به نگاه های سنگین کوک لب زد: خیلی عجیبه... هیچ خبری توی دابل ایکس نیست..نه ویدیوی جدیدی اپ شده نه خبری! جونگ کوک انگار که جوک خنده داری شنیده بود قهقه ای سر داد و گفت: این که خبر خوبیه!!!! لیسا نگاه جدیش رو به کوک داد -کار توئه نه؟ شماها دارین یه غلطی میکنین! عجیب بود..پسرکی که تا حالا بی دلیل میخندید چهره اش در یک ثانیه عوض شد...با نگاه سردش لیسا رو از نظر گذروند...انگار که اون واقعا یه روانی بود! بی حوصله و خسته لب زد: هی لیسا...بیا راجب اون بازی کوفتی حرف نزنیم.. لیسای لجباز اما ادامه داد: یادم افتاد که همین الان باید برم شرکت جونگ کوک به لیسایی که شدیدا کنجکاو بود و میخواست مچش رو بگیره نگاه کرد...مهار کردن کنجکاوی لیسا همیشه سخت بود.. نگاهشو به مومو داد و بی توجه به لیسا گفت: هی لیدی...میدونی من هم گروهی جدیدت هستم؟ مومو که تا اون لحظه ساکت بود ابروشو بالا داد و بی هوا به در اشاره کرد و گفت: همه ی هم گروهیا اینقد وحشی در رو میشکنن؟ لیسا با چشم هاش حرف مومو رو تحسین کرد..انگار که کوک همش دنبال وقت کشی کردن بود و میخواست وقت بخره! کوک به موموی سرتقی که به نظرش کیوت بود نگاه کرد -چرا یه دختری که توی استایلم باشه اینجا نیست؟یه دخترحرف گوش کن! لیسا همون لحظه با شنیدن صدای اشنای سهون از پشت سرش برگشت و سهون رو با حالتی اشفته کنار در دید... سهون که نفس نفس میزد با عجله وارد خونه شد و به سمتش رفت... دستش رو روی شونه ی لیسا گذاشت و گفت: خوبی تو؟ لیسا سرشو تکون داد که سهون با خشم عجیبی به جونگ کوک خیره شد.. مومو دست به سینه به موجودات خشمگین اطرافش نگاه کرد.. حالا که در باز شده بود باید میزد به چاک! اما مطمئن بود حتی اگه تا قطب شمال هم بدوه دابل ایکس دنبالش میاد پس فرار بی فایده بود! باید میموند؟میموند تا با ادم های دورش بیشتر غرق این بازی لعنتی شه؟ ••• باقی مونده ی سیگارش رو زیر پاش انداخت و لهش کرد! با خونسردی عجیبی یه نخ سیگار دیگه رو از پاکتش بیرون کشید و روشنش کرد و کام عمیقی ازش گرفت.. اتاق پر از دود شده بود و کف زمین هم حسابی نامرتب بود! کشو اخرین کمد رو باز کرد و تموم وسایل داخلش رو روی زمین انداخت... به دستکش های قرمز خونیش نگاه کرد و همینطور که به شخصی که روی تخت توی خون خودش غوطه ور شده بود نیم نگاهی کرد.. نگاهش خنثی بود...انگار که کشتن ادم ها واسش تفریح بود! مثل کشیدن سیگار و له کردن ته مونده اش! چشم های شخصی که مرده بود باز بودند..انگار که فرصت بستن چشم هاش و وداع با لحظه های اخر زندگیش رو هم از دست داده بود! با بی رحمی لبخندی گوشه ی لبش نشست و به سمت میز کاری اون فرد رفت.. روی صندلیش نشست و سیستمش رو روشن کرد و متن پیامی برای منشی اون شخص فرستاد صدای دورگه اش که توی تاریکی پیچید - "سومین" ایمیل رو واسه منشیش فرستادم..کارتو شروع کن..برای هک کردن سیستمش باید به سیستم شرکت وصل شم! ••• سومین که مشغول بررسی دوربین های مدار بسته بود وارد اسانسور شد و لبخند مرموزی روی صورت جذابش نشست! وارد طبقه ی سیزدهم شد و ساک دستی نقره ایش رو به دست گرفت موهاش رو با کش بست و عینکش رو زد و به میز منشی مراجعه کرد! منشی با دیدن شخصی که تابحال ندیده بود مودبانه پرسید: شما؟ سومین ساک نقره ایش رو بالا اورد و گفت: خانوم مدیر بهم گفتند که سیستمشون دچار مشکل شده و باید تعمیر بشه! منشی لبخندی زد و گفت: اجازه بدید چک کنم! با دیدن ایمیل جدیدی که روی صفحه ی مانیتور از طرف رئیسش فرستاده شده بود متنش رو خوند. " منشی کیم اگه واسه تعمیرات به شرکت اومدند اول مشخصاتش رو چک کن بعدش بهش اجازه ورود به دفترم رو بده" منشی با چک کردن اطلاعات سومین با لبخند راه رو به سومین نشون داد و در دفتر رئیسش رو باز کرد! ••• (فلش بک چند ساعت قبل...) دستشو به میله ی تخت هدایت کرد و دسبند اهنی رو از جیبش بیرون اورد و با خشم عجیبی به تخت بستش.. به اجزای صورتش نگاه کرد و نگاهش روی لب هاش قفل شد.. این دختر غد لجباز رو باید به روش خودش به زندگی برمیگردوند...شاید نباید تنهاش میزاشت...بعد از اشتباهی که انجام داده بود نتونسته برگرده...شاید بخاطر این لیسا خودشو توی این زمان کوتاه باخته بود! پتو رو تا بالای سینه اش بالا کشید و بی سر و صدا از اتاق رفت... تهیونگ مشکافانه توی فکر فرو رفته بود و سرش با لب تاب گرم بود جکسون: کلیدای خونش رو ندیدی؟ تهیونگ که حسابی سرش گرم بود اعتنایی به جکسون نکرد! جکسون: هی..با توام! تهیونگ هدفونش رو دراورد و گفت: بیا اینو ببین..این ویدیوییه که توی تراشه بوده!! جک بی تفاوت به صفحه ی لب تاپ خیره شد که تهیونگ ویدیو رو پلی کرد... با چشم هایی گرد شده به چیزی که توی ویدیو بود نگاه کرد که تهیونگ گفت: باید بریم شرکت و چونگها رو ببینیم!! ••••• (چند دقیقه قبل از ورود جونگ کوک به خونه ی لیسا) سومین فلش رو به سیستم وصل کرد و در حالی که ساک نقره ای فلزیش رو باز میکرد گفت: هی وقت زیادی نداریم زود هکش کن! با شنیدن صدای مینی توی گوشش دست از کارش کشید... مینی که پایین شرکت کشیک میداد با دیدن تهیونگ و جکسون فاکی زیر لب گفت.. زیر لب گفت: جک و تهیونگ اینجان..احتمالا با چونگها کار دارن! جونگ کوک که مشغول شکستن در خونه ی لیسا بود جواب مینی رو داد: من که گفتم..اونا از خداشونه چونگها بمیره بیخیال بزار وارد دفترش بشن.. سومین درحالی که سعی میکرد پسورد پوشه ی بلک لیست رو وارد کنه با خونسردی گفت: نمیتونیم بهشون اعتماد کنیم..همونطور که سهون رو دست به سر کردیم اون دوتا رو هم دست به سر کن.. مینی با حرص گفت: اخه من با این دوتا چیکار کنم؟ سومین: اگه من به جات بودم دوتا گلوله خالی میکردم توی مغزشون..پس از من نپرس! مینی بیخیال پیشنهاد سومین شد و خودش دست به کار شد که صدای جونگ کوک توی گوشش پیچید: فقط تظاهر کن یه طرفدار سمجی که عاشقشونه..یکم ماچ و بغل هم کار سازه.. مینی دندوناشو روی هم کوبید و به جونگ کوک توپید: توام که توی این کارا استادی! با قدم های تند به سمت جکسون و تهیونگ که اونطرف خیابون بودند حرکت کرد... صورتش جدی و خشک بود اما با هر قدمی که برمیداشت سعی میکرد چهره اش رو خونگرم و صمیمی نشون بده! با ذوق ساختگی جیغ زد و با لحن کیوتی که بهش نمیومد گفت: اوپاااااا تهیونگ! جونگ کوک با شنیدن صدای مینی و "اوپا" گفتنش تک خنده ای کرد و گفت: اگه خود واقعیتو میدیدن ازت فرار میکردند مینی اما بی توجه به حرف جونگ کوک دستشو بالا برد و تند تند تکونش داد... جونگ کوک با تصور قیافه ی مینی خندید و قفل در رو روی زمین انداخت و با قدم های ارومی وارد خونه لیسا شد... ••• تهیونگ با دیدن دختری که تابحال ندیده بود دستش رو توی جیبش فرو کرد و به جکسون گفت: هی اون کیه؟ جکسون: تا حالا ندیدمش! مینی محکم تهیونگ رو بغل کرد و با چشم های برق زده اش بهش نگاه کرد. همون لحظه صدای سومین توی گوشش پیچید! سومین: فقط ده مین معطلشون کن مینی! مینی سعی کرد تن صداش رو بالا ببره و خودشو هیجان زده نشون بده پس گفت: من عاشقتمممم اوپاااا تو همیشه قهرمان من بودی! تهیونگ که یکم جا خورده بود پرسید: تو طرفدار منی درسته؟ مینی سرشو سریع تکون داد و با لبخند مستطیلی که خیلی مشتاق به نظر میرسید لب زد: خب..من یکی از کاراموز های شرکتم تن صداشو بالا برد و با هیجان ساختگی گفت: من همه ی ویدیو های تو رو دارم و هر شب قبل از خواب بهشون نگاه میکنممم.تو محشری اوپااااا جکسون که عجله ی زیادی برای رفتن به دفتر چونگها داشت گفت: من میرم تو شرکت هر وقت کارت تموم شد بیا! مینی به جکسون نگاه کرد و قبل از اینکه جکسون حرکت کنه دستشو گرفت و گفت: اوپا جکسون؟؟؟خودتی؟؟ جکسون به چشم های مینی نگاه کرد که مینی با ذوق گفت: وااای من خیلی خوشبختم که امروز هردوی شما رو دیدم...میشه ازتون امضا بگیرم؟ جکسون لبخند کم رنگی زد که مینی بلافاصله خودکار مشکی رنگش رو از جیب شلوار جینش دراورد و با پوزخندی که گوشه لبش نشسته بود به ساعت مچیش نگاه کرد! ••• سومین پرونده ی بازیکن های دابل ایکس رو باز کرد و از مشخصات هرکدومشون عکس گرفت و لب زد: کارت خوبه مینی..5 مین دیگه معطلشون کن! بعد از گرفتن امضا به ساعتش نگاه کرد و با لحن بچگونه ای گفت: میشه باهم عکس هم بگیریم؟ خواهش میکنممممم جک اخمی کرد و هوفی کشید و گفت: البته! فقط ما یکم عجله داریم... مینی در حالی که دوربین گوشیش رو تنظیم میکرد گفت: باشه..باشه..فقط یه عکس! مینی علامت " v" رو به تقلید از تهیونگ انجام داد و جکسون سعی کرد لبخند محوی بزنه... بعد از گرفتن عکس تشکر کرد و فحش ریزی به اون وضعیت تخمی داد سومین پرونده ها رو سرجاش گذاشت و گفت: هنوز 3 مین مونده.اون دوتا خیلی زرنگن..حواست باشه خرابکاری نکنی! مینی دندون هاش رو روی هم کوبید وبا عجله به اون سمت خیابون رفت و با گرفتن آستین کت تهیونگ با لبخند مصنوعی گفت: اوپا..میخواستم یه چیزی بهت بگم! تهیونگ نفسش رو صدادار بیرون داد که مینی بدون مکث گفت: من یه ویدیو عجیب واست میفرستم..خواهش میکنم ببینش! درمورد عمل شیش ماه پیشه! سومین با شنیدن صدای مینی با تعجب گفت: داری چه غلطی میکنی؟ همون لحظه منشی چونگها وارد دفتر شد و گفت: ببخشید خانوم..کارتون تموم نشد؟ سومین لبخندی زد و ساک نقره ایش رو بست و گفت: تقریبا تموم شده... تهیونگ کلافه گفت: باشه..حتما چکش میکنم مینی چشمکی زد که تهیونگ پلک هاشو روی هم فشرد و گفت: حالا میتونیم بریم؟ مینی تعظیمی کرد و گفت: بله..از اشناییتون خوشحال شدم! سومین به همراه منشی از اتاق خارج شد و در حالی که به سمت اسانسور میرفت گفت: تموم شد! صدای جونگ کوک توی گوشش پیچید: هی سریع تمومش کنید من اعصابم نمیکشه با این کویین کنجکاو یه جا بمونم! مینی که صورتش مثل قبل خنثی شده بود با صدای جدی گفت: میرم ماشینو بیارم سومین! جکسون و تهیونگ که منتظر اسانسور بودند با باز شدن اسانسور نگاهشون به دختری افتاد که توی اسانسور بود و ساک نقره ای به دست داشت... تهیونگ با نگاه تیزش به تتوی روی دست دخترک نگاه کرد...دختر بدون کوچک ترین نگاهی به سرعت از اسانسور خارج شد.. داخل اسانسور شدند که تهیونگ گفت: صبر کن... اون دختری که نردیک شرکت دیدیم..تتویی شبیه به تتوی این دختر داشت.. جکسون نگاه نفوذیش رو به تهیونگ داد که تهیونگ زبونش رو روی لبش کشید و گفت: من میرم دنبالش! قضیه مشکوکه! ••• به سمت در خروجی رفت و منتظر مینی موند که ماشین رو از پارکینگ شرکت بیرون بیاره! با دیدن ماشین به سرعت سوار شد و همون لحظه تهیونگ از شرکت بیرون اومد... با عجله به سمت ماشینش که اونطرف خیابون پارک شده بود رفت و بعد از اینکه دور زد ماشین مورد نظرش رو تعقیب کرد.... سومین ساک نقره ایش رو باز کرد و گفت: سهون کجاست؟ مینی همونطور که اطرافش رو دید میزد گفت: با چونگها قرار ملاقات داشته..ولی وقتی لیسا بهش زنگ زده مسیرش رو عوض کرده و الانم حتما خونه ی لیساست! سومین لبخند مرموزی زد و گفت: همه چی طبق برنامه پیش میره.. مینی پاشو روی پدال گاز فشار داد و پرسید: ته یانگ کجایی؟ ته یانگ که کارش تموم شده بود سیستم رو خاموش کرد و به چونگهایی که دیگه نفس نمیکشید نگاه کرد... بالای سرش ایستاد و به جسم خونیش نگاه کرد... دستشو روی پلک های چونگها کشید و چشم هاش رو بست... صفحه ی گرامافونی رو از توی کشو برداشت و روی گرامافونی که کنار پاتختی بود تنظیمش کرد... صدای اون اهنگ و جسم خون آلود چونگها یه فضای ایده ال رو واسش ساخته بود!! کنارش روی تخت نشست و عکسی رو که از توی کشوی کمد چونگها پیدا کرده بود از جیب کتش بیرون اورد... به عکس که نگاه کرد گوشه ی لبش کش اومد و پوزخند ترسناکی زد... توی سکوت منزجر کننده ای غوطه ور شده بود! چونگهای عاشق هنوزم اون عکس قدیمی رو نگه داشته بود!
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
چند بار فندکش رو روشن کرد و به شعله ی اتیشش چشم دوخت... عمیقا داشت به خاطره های گذشته اش فکر میکرد.. و روزی که برای اخرین بار چونگها رو دیده بود... (فلش بک) پرونده کرمی رنگ رو روی میز گذاشت و روبه روش نشست... چونگها بی توجه به پرونده مهمی که سال ها دنبالش بود با تیله های نگرانش صورت زخمی ته یانگ رو از نظر گذروند.. با نگرانی پرسید: صورتت چیشده...؟ ته یانگ بی توجه به نگرانی های الکی چونگها گفت: من این پرونده رو اوردم.. تو هم به قولت عمل کن! چونگها پوزخند تلخی زد..انگار که اون جادوگر قلبش شکسته بود... با لحن غمگینی که بغض دار به نظر میرسید و به اون شخصیت سنگدلش نمیومد گفت: تو هنوزم جویی رو دوست داری... ته یانگ دستش رو بالا اورد و چونگها با دیدن دوتا از انگشت های ته یانگ که شیش ماه پیش بخاطر یه عمل قطع شده بود نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت.. -چقدر دیگه باید عروسکت باشم تا راضی شی؟ چونگها لیوان شامپاینش رو یه نفس سر کشید و با حرص عجیبی که توی چشماش موج میزد به سختی اعتراف کرد: من.. فقط دوستت دارم.. ته یانگ دست به سینه خندید و با لحن سردش ادامه داد: من عشق خودخواه تو رو نمیخوام... چونگها:اگه مال من نباشی حق نداری مال هیچکس باشی! ته یانگ لبخندی زد و از سرجاش بلند شد و گفت: پس تا روزی که ازادیم رو به دست بیارم میجنگم! چونگها لبخند پر قدرتی زد و با قاطعیت گفت: مبارزه تو راهی که من پایانش هستم فایده ای نداره! ته یانگ با لبخند اطمینان بخشی به چونگهای از خودراضی گفت: پس..تا روز مرگت منتظر میمونم! چونگها دست هاشو مشت کرد..اون پسر هیچوقت تسلیمش نمیشد...لعنت به روزی که قلب سنگیش رو به این پسر باخته بود...لعنت!! (پایان فلش بک) با صدای بمش که به نظر میرسید مخاطبش یه شخص مرده بود که حرفاشو نمیشنوه زمزمه کرد: بهت که گفتم..منتظر این روز میمونم.... قول میدم انتقام کسایی رو که مثل عروسک باهات رفتار کردند بگیرم... تا اون موقع...میتونی با ارامش بخوابی و از اون بالا همه چیو ببینی! لبخند محوی زد و با فندکش تنها عکسشون رو اتیش زد..ـ و همینطور که ذره ذره سوخته شدنش رو میدید و انعکاس شعله های کوچیک توی چشماش دیده میشد تموم خاطرات سال های سیاه زندگیش روهم توی مغزش اتیش زد... چونگها مرده بود...و هیچ کس نمیدونست چه اتفاقی قراره توی دابل ایکس بیفته... شاید مهره های مخفی که پشت پرده پنهان شده بودند بالاخره داشتند خودشون رو نشون میدادند...