Chapter : 4
«دیدن اینده رویایی»
-لوهـــــــــان؟! مگه نگفتی امروز کلاس داری؟ از تخت کوفتیت بیا بیرون دیگه!
-فقط پنج دقیقه دیگه!
لوهان با لحن گرفته ای گفت و سعی کرد صداش اغواگر به نظر برسه به امید اینکه بکهیون احساساتی بشه و بی خیالش بشه گفت و باعث شد پسر بالا سرش فقط عصبی تر شه و با فوت کردن موهای خیالی جلو چشمش زمزمه کرد:
-من جاندی نیستم تو هم گوجونپیو نیستی که الان دلم برات بره! در ضمن احمق جان اون هم وقتی دختر رو بغل کرد اینو گفت!
و برای دفعه پنجم پتوی زرد رنگ طرح انیمه ای که پسر بزرگتر با چنگ و دندون نگهش داشته بود رو کشید و جمله اش رو تموم کرد. ولی با کشش برعکس پتو نزدیک بود تعادلش رو از دست بده و درست روی موجود روی تخت که با همه قدرتش جلوی رد نشدن پتو مقاومت میکرد، سقوط کنه ولی تونست کنترل بدنش رو بدست بیاره و نیفته. چون احتمالا جمله بعدی لوهان"حالا تو بغلمی!" بود و اون دیگه نمیدونست باید از دستش سر به کدوم بیابون بذاره!
-یاااا هان آ محض رضای فاک از لای پتوت بیا بیرون. من نمیخوام اولین روزم رو دیر برسم!
بک همینطور که خیلی عاجزانه جمله اش رو تموم میکرد لبه تخت نشست و به موجودی که جوری بین تخت مچاله شده که حتی نمیشد سرش رو از دست و پاهاش تشخیص بدی زل زد.
اه کشید و برای اخرین تلاشش پایین پتو رو بین دست هاش مچاله کرد و وقتی دید پسر دیگه متوجه گیر افتادن پتوش نشده بی هوا پتو رو کشید و بالاخره موجود خفته زیرش نمایان شد.
هان از سرمایی که یکدفعه روی پوستش حس کرد لرزید و با چشم و ابرو های تو هم پیچیده به دلیل رد شدن پتوش سرش رو کمی از بالشت جدا کرد و خیلی اخمو بهش نگاه کرد. ولی قرار نبود پسر کوچکتر خودش رو ببازه و دیوارش رو پایین بیاره:
-اونجوری بهم نگاه نکن ها! خودت دیشب قبل اینکه برم دوش، گفتی منو بیدار کن.
جمله اش رو بدون توجه به ریز تر شدن چشم های روبروش، تموم کرد و از جاش بلند شد و همونطوری که با دست های توی جیب از در اتاق بیرون رفت یاداوری کرد:
-در هر صورت یه ربع بیشتر وقت نداری! وگرنه ماشینو با خودم میبرم!
لوهان از جاش بلند شد و زیر لب جد و اباد خودش و دوست عزیزش رو رگباری به کلمات نه چندان زیبایی که بلد بود، بست. اگه بکهیون فقط نیومده بود. الان میتونست به ادامه خواب نازنینش برسه و از خوابی که درست یادش نمیومد ولی تکه های پراکنده ای از تصویر پسر قد بلندی که هر از چندگاهی توی خوابش پیداش میشد، رو توی ذهنش داشت، لذت میبرد. ولی متاسفانه امروز باید با احساس تاسف برای خودش و خواب زیادی رویاییش از جاش بلند میشد و بیرون می رفت قبل از اینکه ماشین قرمز قشنگش توسط همخونهای فعلا نه چندان عزیزش، مورد دست برد قرار میگرفت.

YOU ARE READING
🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋
Fanfiction🏅Quieter is louder🥋 🥂:Couples: ChanBaek . Hunhan 🥂: Genre: Romance . Dram . Flaff . SportAU! . NC+18(🤔) 🥂: Author: Pati :) 🥂: Tel Me: @t_a_r_a_n_Pati 🥂: پنج شنبه ها 10-12 شب 💒About: بکهیون دانشجو ترم یک دانشگاه هنر که تمام دنیاش نشستن روی...