🥇mutual misunderstanding 🥋

105 16 8
                                    

«Chapter : 24»

«سؤتفاهم متقابل»

لوهان به سهون که خیلی واضح نگاهش رو ازش میگرفت و ابدا بهش توجه نمیکرد زل زده بود و تمام بدنش یخ کرده بود. نمیخواست رابطه اشون با پسر قد بلندی که در حال حاضر توی سمت مربی رزمیش جا گرفته بود، هنوز شروع نشده از بین بره...

سهون براش عزیز شده بود و یک ماه شاید زمان کمی بود ولی صمیمیتی که بینشون به وجود اومده بود بی نظیر بود و لوهان به طرز عجیبی بهش نیاز داشت. سهون هم باهاش خوب رفتار میکرد البته اگه این دو سه روز رو فاکتور میگرفت...!

اه بلندی کشید و مشغول کار هایی که معمولا توی باشگاهشون میکردند شد و کمی بعد با نگاه به ساعت فهمید که دیگه وقت رفتنه...

بکهیون به خاطر اجرای دانشگاه و تمرین های تکواندوش با چانیول نمیتونست دیگه باهاش به باشگاه بیاد و الان که سهون هم باهاش شبیه یه موجود نامرئی رفتار میکرد تنهاییش بیشتر توی ذوق میزد و باعث میشد بخواد گریه کنه.

با صدای بقیه بچه ها که داشتن ادای احترام اخر کلاس رو به استادشون میذاشتن به خودش اومد و باهاشون همراه شد. بچه ها بعد از اون یکی یکی به سمت رختکن رفتن ولی لوهان دلش نمیخواست بره.

دیگه توانایی تحمل فکر هاش و وضعیت برقرار بینشون رو نداشت. پس وسط راه رختکن تغییر مسیر داد و به سمت اتاق مربیشون رفت.

نمیدونست دقیقا چه دلیلی داشت الان جلوی دفتر شیشه ای معروف ایستاده بود ولی چاره ای نداشت تحمل فکرهای توی ذهنش دردناک بودند.

سهون متعجب به پسری که با خود درگیری کاملا مشهود جلوی دفترش ایستاده بود و نه میومد تو و نه می رفت زل زد.

کیوت به نظر میومد ولی نه توی اون موقعیت که قلبش رو زخمی کرده بود. پس واکنش خاصی نشون نداد و اجازه داد لوهان هرکاری میخواد بکنه. بیاد تو... بره... حرف بزنه...

اون لحظه واقعا اهمیتی نمیداد... یجورایی عصبانیش میکرد... چطور تونسته بود قلبش رو بعد از این همه وقت دست همچین ادمی بذاره!

نمیدونست اصلا چجوری خودشو به اینجا رسونده ولی حداقل باید یه کاری میکرد... یه چیزی درونش اجازه نمیداد همینطور بشینه و دست رو دست بذاره تا رابطه نو پاش از بین بره... اون هم وقتی تا چند روز پیش همه چیز توش بی نقص به نظر میومد.

در زد ولی منتظر نشد و همونجوری در شیشه ای رو فشار داد و داخل شد.

پسر بزرگتر با اخم های تو هم سرش رو بالا اورد و با نگاهی که"دقیقا با اجازه کی اومدی تو؟!"توش موج میزد به لوهان بخت برگشته خیره شد. و منتظر شد تاپسر کوچکتر بالاخره به حرف بیاد و انتظارش زیاد طولانی نشد چون لوهان با کمی من من کردن به حرف اومد:

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Mar 02, 2024 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋Where stories live. Discover now