chapter : 6
«یک روز کاری حرفه ای»
کیفش رو کنار در ورودی اتاقش دقیقا زیر پوستر مارتا ارگریچ که پشت پیانویی روی استیجی باشکوه نشسته بود، گذاشت و برای چند لحظه به تصویری که متعلق به اسطوره ی معاصر و موزیسین حرفه ای بود که بکهیون همیشه با همه وجودش تحسینش میکرد، خیره شده.
امضایی که به زیبایی گوشه بالایی تصویر نشسته بود و جمله ی :" سرنوشت همیشه به دست ادم های خیال پرداز تغییر می کند! " درست زیر جایی که اسمش رو مارتا با دستخط خودش نوشته بود و بهش لبخند زده بود، کافی بود تا بکهیون رو به طول چندین سال به عقب پرت کنه.
به یاد اورد که وقتی توی مسابقات جهانی پیانو مقام اول رو گرفته بود، چقدر برای مقوای طلایی رنگ براقی که بهش اجازه ورود به کنسرت رو اون هم در قسمت وی ای پی میداد ذوق زده شده بود و وقتی بهش گفتن مارتا فرصت دیدنش رو داره نزدیک بود روی همون صندلی قسمت وی ای پی دار فانی رو وداع بگه. اون لحظه ها باور داشت دیگه لذتی بالاتر از این توی دنیا وجود نداره ولی حالا چندان هم مطئمن نبود...
این رویایی بود که همیشه توی شب ها و روزهاش دنبالش میکرد. دیدن مارتا ارگریچ پیانیستی که بکهیون همیشه ازش الهام میگرفت و تمام تلاشش میکرد که روزی تا اونجایی که اون بالا رفته بالا بره...!
چرخید و سعی کرد فکر و خیال رو تموم کنه.
دیروز بالاخره پیانوش رسیده بود. امروز انقدر درگیری های عجیب غریب و درماهای مختلف، از خوندن نامه عاشقانه و مستهجن دوست پسر دوست چند ساعتش تا دیدن تمرین موسیقیش سر کلاس "پیانوی حرفه ای" توسط یه جمعیت صد نفره شاید هم بیشتر و مشکلات گم کردن کلاسِ ساعت اخرش و تجربه های خجالت اوری که پشت سر هم براش پیش اومده بود که الان نزدیک های ساعت هشت شب به خونه بر میگشت و انقدر خستگی بهش فشار اورده بود که حتی حوصله رسیدگی به صدای دراومده شکمش از گرسنگی رو هم نداشت.
فقط میخواست بخوابه و بعدش بلند شه و تا هر وقت که انگشت هاش تیر بکشند، خون توی نوک انگشت هاش جمع شه و چشم هاش هم نور هایی شبیه به دود سیاه جلوی صورتش و اشیا ببیننه، توی صدای موسیقی ای که خودش تولیدش میکرد غرق بشه.
لباس هاش رو از تنش در اورد و خیلی با احتیاط پاش رو توی اب ولرمی که از چند دقیقه پیش باهاش وان رو پر کرده بود، گذاشت و دراز کشید. سرش رو به پشتیه وان سنگی که حالا وسطش دراز کشیده بود، تکیه داد و چشم هاش رو بست.
دست هاش رو روی اب تکون داد و تصور کرد روی صندلی مخملی پشت پیانوش نشسته و با چهره ای کاملا ریلکس و شل شده خیلی غیر ارادی شروع به اختراع اواهای جدیدی توی ذهش کرد و دست هاش و نوک انگشت هاش که بی اراده روی سطح اب تکون میخوردند، موج های بیشتری تولید می کردند.

YOU ARE READING
🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋
Fanfiction🏅Quieter is louder🥋 🥂:Couples: ChanBaek . Hunhan 🥂: Genre: Romance . Dram . Flaff . SportAU! . NC+18(🤔) 🥂: Author: Pati :) 🥂: Tel Me: @t_a_r_a_n_Pati 🥂: پنج شنبه ها 10-12 شب 💒About: بکهیون دانشجو ترم یک دانشگاه هنر که تمام دنیاش نشستن روی...