🏅Mentors aspect🥋

63 28 5
                                    

Chapter: 5
«از دید مربیان»

ساعت تقریبا نزدیک 11 بود و تا شروع کلاسش حدود یک ساعت وقت داشت. حوصله اش سر می رفت اگه همین جوری مینشست و منتظر میشد پس بعد دقایقی درگیری ذهنی از جاش بلند شد و خیلی اروم از پله های استیج کوچکی که برای کلاسشون تعبیه شده بود، بالا رفت.

غیر از خودش هیچ کس دیگه ای اونجا نبود؛ پس زمان داشت تا قبل از اومدن بقیه چند تا از قطعه های مورد علاقه اش رو بزنه و از دلنشین ترین صدایی که توی زندگیش شناخته بود لذت ببره.

پشت سر هم قطعه های مورد علاقه اش رو میزد و حتی یه صدم مغزش رو هم درگیر این نمیکرد که ممکنه یکی از بچه ها زودتر وارد کلاس بشه یا استادشون از راه برسه یا حتی اینجا خونه خودش و پیانو خودش نیست که انقدر بی خیال توی حس هاش غرق شده!

تنها چیزی که الان ذهنش رو درگیر کرده بود فقط این بود که قطعه بعدی چیه...

و وقتی اخرین نوت هایی که همیشه در پایان اجراهاش ازشون استفاده میکرد و حکم امضای هنریش رو داشتن رو زد. قبل از این که بتونه حتی امضای لعنتیش رو تموم کنه صدای دست و تشویق از کل سالن به هوا رفت و باعث شد؛ بکهیون بخت برگشته ای که پشت پیانو با چشم هایی که تا اخرین درجه باز شده بودند و قلبی که اگه توی همین لحظه ازش نوار قلب میگرفتن یه سری منحنی زاویه دار ناشناخته با ضربان بالای 100 نشون میداد، نشسته بود. با ترس به سمت جمعیت برگشت و سعی کرد احتمالاتی که راجع به موقعیت خانومی که با یه پوشه زیر بغلش بهش لبخند میزد، توی ذهنش پشتک وارو میزدن، رو ایگنور کنه تا بیشتر از این از خودش رو خجالت زده نکنه!

احتمالا بدبخت شده بود... احتمالا که نه... مطمئنا...!

-----------------------------------------

*فلش بک*

*October 2011*

کمربندش رو محکم کرد و توی گارد ایستاد. سعی نداشت کسی رو بترسونه یا به کسی ثابت کنه اون از همه پسر هایی که توی سالن ایستاده بودند، بهتره! ولی این دقیقا همون کاری بود که داشت میکرد!

توی دو ساعتی که مربی برای دونستن نقطه ضعف و قوت همه اعضای جدید تیم ملی جمعشون کرده بود، چانیول ضربه اشتباه نزده بود یا حتی یه خطای بدون اگاهی نکرده بود!

با این که فقط حریف هاش عوض میشد همه مدت رو توی تاتمی با حریف هایی که مربی براش انتخاب میکرد، بدون هیچ اعتراض یا نفس تنگی ای مبارزه کرده بود، تمام وقت رو بدون حرف اضافه ای فقط بعد خوردن چند قلپ اب کوچیک هر بار به وسط تشک های تاتمی برگشته بود و باعث شده بود مرد مسنی که چند سالی بود که جایگاه سر مربی رو اداره میکرد، با یه لبخند روی لب بهش خیره بشه.

پسری که از شدت نفس نفس زدن قرمز شده بود و روبروش ایستاده بود، اولین بارش نبود که مبارزه میکرد یا جلوی کسی قوی تر از خودش می ایستاد ولی این بار فرق میکرد.

🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋Where stories live. Discover now