Chapter : 13
«من درخشش رو توی یه پسر گمشده دیدم»
یه بار دیگه به پیامی که دریافت کرده بود نگاه کرده بود. مطمئن نبود که کار درستی کرده بود که تصمیم گرفته بود به اونجا بره یا نه... فقط میدونست بالاخره باید باهاش مواجه میشد. نمیتونست تا ابد به تلف کردن وقتش ادامه بده و حس هاش رو نادیده بگیره.
وقتی که اولین جلسه تکواندو زندگیش رو با یک فاجعه تموم کرده بود و نگاه های عجیب اطرافیانی که حتی بهش دلیلش رو نمیگفتند رو تحمل کرده بود حالا میخواست یا نمیخواست باید دنبال جواب میگشت!
اگه هیچ وقت تصمیم نمیگرفت که تکواندو رو امتحان کنه شاید این روز های گیج کننده و سردرگم رو تجربه نکرده بود ولی حالا که پاش رو توی این مسیر گذاشته بود، قرار نبود به این راحتی ها کوتاه بیاد و حس هاش رو توی نقطه شروع خفه کنه.
بکهیون همونی بود که اگه یک کتاب رو باز میکرد تا وقتی تا اخرین خطش رو نمیخوند ورق زدنش رو تموم نمیکرد. کمالگرایی شخصیتش چیزی بود که خودش بهتر از هرکسی باهاش اشنایی داشت. و این بار هم مثل هربار دیگه باید به خودش ثابت میکرد میتونه از پس چیزی که روش دست گذاشته بر بیاد.
دستگیره نقره ای رنگ درب شیشه جلوش رو فشار داد و وارد سالنی شد که لوکیشنی که روی گوشیش نشون میداد باهاش یکی بود.
با ورود پسر کوچکتر که به خوبی از همون روز اولی که عطر خنک و شیرینش رو به ذهنش سپرده بود چهره اش رو به یاد میورد. به سمتش چند قدم باقی مونده رو اون طی کرد تا زودتر بهم برسند.
-فکر نمیکردم بیای!
-اگه فکر نمیکردی هیچ وقت بهم پیام نمیدادی!
حتی اگه احساساتش گیج و سردرگم بودند و حس گم شدن بهش میدادند قرار نبود توی برخوردش با هیچ کس بی اعتماد به نفس به نظر برسه. غریبه ها حق نداشتند ضعفش رو ببیند!
-به هر حال خوشحالم که اینجایی!
دروغ نمیگفت... بعد از اون روزی که دونسنگش رو از روی زمین فقط به خاطر ضربه شاگرد تازه وارد جلسه اولیش، جمع کرده بود بعد از مدت ها از ته دل لذت برده بود.
نه از اینکه سهون رو با استرس محض به هوش اورده بود. شاید اون لحظه شوک بهش وارد شده بود یا برای چند ثانیه نتونسته بود، شرایط رو تحلیل کنه... به خاطر پسری که از عمق وجودش با استعداد ذاتی و اعتماد به نفسش تونسته بود توی جلسه اول استادش رو ناک اوت کنه.
سهون مشکلی نداشت در هر صورت همون موقع به هوش اومده بود و الان هم مثل همه وقت هایی که داره یه گندی میزنه داشت به زندگیش ادامه میداد ولی برای چانیول همه چیز فرق میکرد... اتفاق اون روز کاری کرده بود که بعد از چهار روز فکر کردن تصمیم جدیدی بگیره.

YOU ARE READING
🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋
Fanfiction🏅Quieter is louder🥋 🥂:Couples: ChanBaek . Hunhan 🥂: Genre: Romance . Dram . Flaff . SportAU! . NC+18(🤔) 🥂: Author: Pati :) 🥂: Tel Me: @t_a_r_a_n_Pati 🥂: پنج شنبه ها 10-12 شب 💒About: بکهیون دانشجو ترم یک دانشگاه هنر که تمام دنیاش نشستن روی...