🏅picking fate🥋

111 30 28
                                    

Chapter: 2
«چیدن سرنوشت»

با احتیاط پاش رو از در هواپیما بیرون گذاشت و اولین پله، راه پله ای که از در خروج به زمین نشسته بود رو رد کرد.

وقتی پاش رو روی زمین اسفالت سطح پرواز گذاشت، نفس عمیقی گرفت و چشماش رو بست. دستاش رو جلوی سینش بهم چسبوند و پیش خودش استقلالی که حالا میتونست احساسش کنه رو جشن گرفت. با همه وجود سعی کرد گوشه نیشش که تا بناگوشش بالا میرفت رو کنترل کنه.

خب در هر صورت الکی نبود که دوستاش صداش میکردن دراما کویین! هرچند اون هربار تاکید میکرد که من کینگم نه کویین ولی هیچ وقت برای دوستاش مهم نبود. چون در نظرشون کینگ ها نمیتونستن انقدر زیادی دراماتیک باشند!

چمدونش رو از روی ریل وسط فرودگاه برداشت و به طرف در خروج رفت. اولین تاکسی ای که دید رو سوار شد.

قطعا انتظار نداشت که همخونه جدیدش که مطمئنا حتی یادش رفته بود امروز میرسه، برای استقبالش بیاد. پس خودش رو هم با چشم چشم کردن خسته نکرد.

ادرس رو به راننده داد و خودش با لذت به بیرون خیره شد. اسمون خراش های خیابان های سئول هربار هیجان زده اش میکردند. شیشه رو کمی پایین داد و اجازه داد هوای تازه ای که روز های اخر تابستون بهشون هدیه میداد صورتش رو نوازش بده.

----------------------------------

*فلش بک*

*October. 2011*

چانیول با ایستادن اتوبوس چشم هاش رو باز کرد. بی حرکت شدن ماشینی که تا سئول آورده بودش باعث شده بود خواب سبکش بشکنه.

عادتش بود که توی ماشینی که راننده اش خودش نبود بخوابه. نه این که همیشه این عادت رو داشته باشه نه! فقط مجبور بود کم خوابی هاشو با هر فرصتی که به دست میورد جبران کنه.

راننده رسیدنشون رو اعلام کرد و منتظر شد تا مسافرانش پیاده بشند. چان ساک جمع و جورش رو برداشت و بعد از "خسته نباشید" رسمی ای به راننده از پله های جلوی اتوبوس پایین اومد.

ساعتش رو نگاه کرد. طبق برنامه اش همون ساعتی که میخواست رسیده بود و به نظرش وقت برای دویدن تا خوابگاه جدیدش رو داشت.

ساک دستیش رو چرخوند و از دسته هاش، شبیه کوله روی دوشش انداخت. در هر صورت چندان اهمیتی نمیداد که مردم عجیب نگاهش میکنند.

از خروجی که بیرون رفت شروع به دویدن کرد. توی پیاده رو پیچید و سعی کرد مسیر خلوتی رو انتخاب کنه.

چانیول به هر حال از دویدن تا مقصد لذت میبرد و به عنوان کسی که از سه، چهار سالگی ورزش رو شروع کرده بود دویدن تا خوابگاه اونقدر ها سخت نبود که خسته اش کنه!

🥇𝑄𝑢𝑎𝑖𝑒𝑡𝑒𝑟 𝐼𝑠 𝐿𝑜𝑢𝑑𝑒𝑟 🥋Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin