پارت ¹³_Retrouvaille

248 71 62
                                    

سرش گیج میرفت و حالت تهوع شدیدی داشت. با تشکر از تائوی حال و احتمالا بُعد آینده، حال جسمش از همیشه بدتر بود و روحش هم رو به فنا بود.

اینکه یکدفعه بشنوی شومی، چیزی نیست که هر روز پیش بیاد و اگر اون از زبون کسی باشه که حداقل قدرت کنترل زمان رو داره، حتی اگر توش افتضاح باشه، خیلی اوضاع بدتره!

از کمپ که بیرون زده بودن کاملا خوش خیالانه فکر میکرد که همه چیز تمومه و دیگه میتونه آزاد باشه اما حالا دوباره بهش ثابت شده بود که مهم نیست کجا بره و چقدر ازش دور باشه، سایه ی نحس بدبختی همیشه بالا سرش در کمینه!

- بکهیون؟
با شنیدن صدای چانیول تکیش رو از دیوار خونه ی کوچیکی متعلق به اون ها بود، گرفت و بدون حرف به طرفش رفت. کف دست هاش رو روی سینه هاش گذاشت و با تکیه دادن پیشونیش به سینش چشم هاش رو بست.

چانیول با تعجب سرش رو خم کرد و سعی کرد بتونه چهره ی پسری که خودش رو به بدنش میمالید و مثل یه گربه ی لوس و خسته بنظر میرسید، ببینه.
- ببینم... تو خوبی؟

- حالم بده، کمک کن برم تو.

چانیول چند لحظه تردید کرد اما در نهایت کمکش کرد تا وارد ‌کلبه بشه و روی مبل دراز بکشه.

کنارش روی زمین نشست و با دقت به رنگ پریده ی صورت و چشم هایی که از نگرانی برق میزدن، نگاه کرد.

بکهیون خوب نبود و این اولین باری نبود که از وقتی اومده بودن اینقدر بهم ریخته بود. به غیر حالات بد بدنیش، شب های توی خواب کابوس میدید، هزیون میگفت و روز ها حتی به یاد نمیاورد چی گفته اما تمام شب شنیدن زمزمه های عجیب غریبش برای چانیول و کیونگسو وحشتناک بود.

- میخوای بریم پیش درمانگر اینجا؟

نگاه بکهیون از سقف گرفته شد و روی چانیول نشست.
- نگرانی؟

چانیول شونه هاش رو بالا انداخت و نگاهش رو ازش گرفت تا گیر نیوفته؛ به هر حال اون خیلی وقت بود که نگران بود... و بیشتر از هر چیزی نگران خودش که معتاد لب های اون پسر شده بود!

- میخوای بغلم کنی یکم؟ شاید تو برام بهتر از درمانگر اینجا باشی!

چانیول به آرومی خودش رو بالا کشید و در مقابل چشم های متعجب و پر از شوقش، بغلش کرد. بکهیون با ذوق نفس عمیقی کشید و دست هاش رو خیلی آروم پشت گردن چانیول سوق داد‌.
- داری اثر میکنی!

چانیول تکخندی زد و آروم گفت: کنارت بهم جا بده.

بلافاصله بکهیون خودش رو گوشه ی کاناپه ی سه نفره و قدیمیشون جمع کرد و چانیول کنارش جا گرفت. بکهیون همونطور که لبش رو به دندون میگرفت بدنش رو به بدن پسر کنارش کشید و با تنگ تر کردن حلقه ی دست هاش بلاخره نگاهش رو به چشم های درشت و سیاهش داد.

CAMP-S¹ 'ᶜᵒᵐᵖˡᵉᵗᵉᵈ'Where stories live. Discover now