بکهیون تو خواب هم تصور نمیکرد این واقعی باشه!
چانیول بزرگ ترین کراش زندگیش، یا در اصل تنها کراش زندگیش، که خیلی هم ازش متنفر بود، به قدری با عطش و علاقه داشت مارکش میکرد که از لذت زیاد بخواد به گریه کردن بیوفته!اگر ازش میپرسیدن بهترین قسمت زندگیش کجاست حاضر بود همین لحظه ی عجیب و لذت بخش رو فریاد بزنه.
با بالا اومدن چانیول و بوسیدن دوباره ی لب های متورمش نفس تندی کشید و با دست های لرزونش به پشت موهاش چنگ زد.
- داری میلرزی؟
چانیول روی لب هاش پرسید و بکهیون بوسه ی دیگه ای به لب های بی حرکتش زد و سعی کرد به حرکت وسوسه انگیزی که روی رون هاش بود توجه نکنه...
- فکر کنم فقط... خیلی هیجان زدم؟چانیول کمی عقب کشید و با دقت به چشم های خمار، گردن و گونه ها و لب های سرخ شده اش نگاه انداحت و بعد بدون هیچ حرفی مسیرش رو به جایی که دست هاش روش بود تغییر داد.
- پاهات یا در اصل... رونات، خیلی خوشگل و نرمن!صدای کوچیک و ذوق زده ای از ته گلوی بکهیون بیرون اومد و دست هاش رو پایین برد تا نمای بهتری به چانیول بده.
- لعنتی... باید بیشتر ببینیش؛ احتمالا نظرت عوض شه.
سریع و بی دقت شلوارش رو پایین کشید و به کمک پاهاش و کمی دست و پا زدن از شر اون پارچه ی مزاحم راحت شد.چانیول با دقت به پاهایی که هنوز هم روش ردی از کبودی های قهوه ای و زرد رنگ بود نگاه کرد؛ به هر حال اونا هنوزم زیبا بودن.
- مجبور نیستی نگاه کنی... میدونم که یکم آزار دهندس؛ میتونی فقط انجامش بدی و...
بکهیون در حالی که به پشتی مبل خیره شده بود و با انگشت های بازی میکرد آروم اما عصبی گفت اما حرفش با بوسه ای که گوشه ی لبش نشست قطع شد و نگاهش به نگاه ناخوانای چانیول قفل شد.- پاهات هنوزم قشنگن!
چانیول با جدیت گفت و بعد یه بوسه ی آروم دیگه به بکهیون قفل کرده، از روی تنش پایین رفت. بوسه های آروم و پراکنده ای روی قفسه ی سینه و شکم تخت بکهیون کاشت و به پاهایی که "زیبا" خطابشون میکرد، رسید.- چانیول...
چانیول نیشخندی از فکری توی سرش بود زد و بدون توجه به بکهیون لب هاش رو آروم روی رد کبودی روی پاش کشید؛ بوسه ی آرومی روش گذاشت و متوجه تکونی که بکهیون خورد شد. با اشتیاق دو طرف رون هاش رو به دست گرفت و بدون توجه به مخالفت کوچیک پسر مقابلش اون ها رو کمی از هم باز کرد. این بار بوسه ی عمیق تری روی کبودی بعدی گذاشت و متوجه نیمخیز شدن بکهیون شد.
- داری... داری...- میبوسمت.
چانیول کوتاه گفت و خیره به بکهیون بوسه ی بعدیش رو به مارک عمیقی تبدیل کرد که نفس بکهیون رو بند آورد.
- این... دیگه یه بوسه نیست!چانیول بدون توجه بهش بوسه هاش رو عمیق تر و خشن تر روی پاهاش میکاشت و بکهیون با ناله ها و نفس زدن های کوتاه و عمیق همچنان خیره نگاهش میکرد.

YOU ARE READING
CAMP-S¹ 'ᶜᵒᵐᵖˡᵉᵗᵉᵈ'
Science Fiction[پایان پافته_ فصل اول] ژانر: علمی_تخیلی، رومنس... خلاصه: اسمش بیماریِ جهش یافته ها گذاشته شد؛ چیزی که یه قدرت بی نهایت و خطرناک بود... بچه هایی که از خانواده هاشون جدا شدن تا خطری برای مردم عادی نداشته باشن اما پشت در های بسته ی اون اردوگاه هر چی که...