پارت ¹⁴_ پادشاهی جهنم، بهشت برده ها!

252 73 59
                                    

بکهیون تو خواب هم تصور نمیکرد این واقعی باشه!
چانیول بزرگ ترین کراش زندگیش، یا در اصل تنها کراش زندگیش، که خیلی هم ازش متنفر بود، به قدری با عطش و علاقه داشت مارکش میکرد که از لذت زیاد بخواد به گریه کردن بیوفته!

اگر ازش میپرسیدن بهترین قسمت زندگیش کجاست حاضر بود همین لحظه ی عجیب و لذت بخش رو فریاد بزنه.

با بالا اومدن چانیول و بوسیدن دوباره ی لب های متورمش نفس تندی کشید و با دست های لرزونش به پشت موهاش چنگ زد.

- داری میلرزی؟
چانیول روی لب هاش پرسید و بکهیون بوسه ی دیگه ای به لب های بی حرکتش زد و سعی کرد به حرکت وسوسه انگیزی که روی رون هاش بود توجه نکنه...
- فکر کنم فقط... خیلی هیجان زدم؟

چانیول کمی عقب کشید و با دقت به چشم های خمار، گردن و گونه ها و لب های سرخ شده اش نگاه انداحت و بعد بدون هیچ حرفی مسیرش رو به جایی که دست هاش روش بود تغییر داد.
- پاهات یا در اصل... رونات، خیلی خوشگل و نرمن!

صدای کوچیک و ذوق زده ای از ته گلوی بکهیون بیرون اومد و دست هاش رو پایین برد تا نمای بهتری به چانیول بده.
- لعنتی... باید بیشتر ببینیش؛ احتمالا نظرت عوض شه.
سریع و بی دقت شلوارش رو پایین کشید و به کمک پاهاش و کمی دست و پا زدن از شر اون پارچه ی مزاحم راحت شد.

چانیول با دقت به پاهایی که هنوز هم روش ردی از کبودی های قهوه ای و زرد رنگ بود نگاه کرد؛ به هر حال اونا هنوزم زیبا بودن.

- مجبور نیستی نگاه کنی... میدونم که یکم آزار دهندس؛ میتونی فقط انجامش بدی و...
بکهیون در حالی که به پشتی مبل خیره شده بود و با انگشت های بازی میکرد آروم اما عصبی گفت اما حرفش با بوسه ای که گوشه ی لبش نشست قطع شد و نگاهش به نگاه ناخوانای چانیول قفل شد.

- پاهات هنوزم قشنگن!
چانیول با جدیت گفت و بعد یه بوسه ی آروم دیگه به بکهیون قفل کرده، از روی تنش پایین رفت. بوسه های آروم و پراکنده ای روی قفسه ی سینه و شکم تخت بکهیون کاشت و به پاهایی که "زیبا" خطابشون میکرد، رسید.

- چانیول...

چانیول نیشخندی از فکری توی سرش بود زد و بدون توجه به بکهیون لب هاش رو آروم روی رد کبودی روی پاش کشید؛ بوسه ی آرومی روش گذاشت و متوجه تکونی که بکهیون خورد شد. با اشتیاق دو طرف رون هاش رو به دست گرفت و بدون توجه به مخالفت کوچیک پسر مقابلش اون ها رو کمی از هم باز کرد. این بار بوسه ی عمیق تری روی کبودی بعدی گذاشت و متوجه نیم‌خیز شدن بکهیون شد.
- داری... داری...

- میبوسمت.
چانیول کوتاه گفت و خیره به بکهیون بوسه ی بعدیش رو به مارک عمیقی تبدیل کرد که نفس بکهیون رو بند آورد.
- این... دیگه یه بوسه نیست!

چانیول بدون توجه بهش بوسه هاش رو عمیق تر و خشن تر روی پاهاش میکاشت و بکهیون با ناله ها و نفس زدن های کوتاه و عمیق همچنان خیره نگاهش میکرد.

CAMP-S¹ 'ᶜᵒᵐᵖˡᵉᵗᵉᵈ'Where stories live. Discover now