Part5

504 102 45
                                        

چندین بار به صحفه گوشیش نگاه کرد و پیامی که یون جین واسش فرستاده بود رو از سر خوند:

"سوبینی...امروز نشد همو ببینیم و درست حرف بزنیم ولی میخواستم ازت یه درخواستی بکنم...میشه برای فردا شب بیای خونمون؟!
پدر و مادرم میخوان باهات آشنا بشن"

فاکی زیر لب گفت و با خودش فکر کرد این همه عجله برای چیه؟!

میخواست با یون جین راجبش حرف بزنه ولی نمیخواست باهاش چت کنه پس فقط نوشت:بیا فردا توی دانشگاه راجبش حرف بزنیم...شبت بخیر.

با شب بخیر آخره پیامش جلوی بقیه حرف هارو گرفت و گوشیش رو روی تخت پرت کرد.

مچ دستی که یونجون گرفته بود رو با اورد و بهش نگاه کرد:تو چرا بیشتر ازون یکی دستم درد میکنی؟!

--------------------------------------------------------------

صبح روز بعد:

سوبین صندلی جلو نشسته بود و چانیول پشت فرمون بود و بکهیون صندلی عقب خوابیده بود.

سوبین به چانیولی که با احتیاط رانندگی میکرد تا ماشین زیاد تکون نخوره نگاه کرد:یون جین دیشب ازم خواست برای امشب برم دیدن پدر و مادرش.

چانیول بدون هیچ تعجبی جوابشو داد:حدسشو میزدم.

سوبین جوابشو داد:چرا؟!

چانیول نگاهی به صندلی عقب انداخت تا مطمئن بشه جای بکهیون راحته و بعدش دوباره به خیابون نگاه کرد:میدونم چه خانواده سخت گیری داره...بکهیون قبلا بهم گفته.

سوبین کمربندشو که یادش رفته بود ببنده رو بست و اونم نگاهشو به خیابون داد:نمیدونم چیکار کنم.

بکهیون از عقب جوابشو داد:با یه دست لباس شیک و یه دسته گل میری و باهاشون شام میخوری و نشون میدی چه داماد برازنده ای هستی.

چانیول عقب رو نگاه کرد:از حرفای ما بیدار شدی؟!

بکهیون هم دستشو به موهای موج دار دوست پسرش رسوند و بهمشون ریخت:دیگه خوابم نمیاد یولی و حالمم خوبه.

چانیول که خیالش از حال دوست پسرش راحت شده بود سرشو به نشونه تایید تکون داد و سوبین توی فکر فرو رفت.

--------------------------------------------------------------

با رسیدنشون به دانشگاه به محض اینکه پاشون رو از ماشین بیرون گذاشتن یون جین رو، روبه روشون دیدن.

سوبین بهش صبح بخیر گفت و یون جین جوابشو با لبخند گرمی داد.

بکهیون قبل اینکه از کنارشون رد بشه از یون جین پرسید:یونجون توی کلاسه؟!

یون جین سرشو به علامت منفی تکون داد:امروز نیومده...مریض شده.

سوبین سرد شدن دستاش رو حس میکرد و این زیاده روی های بدنش وقتی به یونجون میرسید هنوز براش غریبه بود.

"LOTE🥀"Where stories live. Discover now