Part6

485 101 19
                                        


با افتادن نوری روی بدنش سرشو از روی پاهاش برداشت و به کسیکه جلوش ایستاده بود نگاه کرد.

یون جین جلوی سوبین زانو زد و با صدایی که بی اختیار بلند شده بود خیره توی چشمهای خیس سوبین گفت:سوبین چیشده؟!

سوبین با گیجی به یون جینی که تا اینجا دنبالش کرده بود نگاه کرد و نمیدونست که چی باید بهش بگه.

یون جین دوتا دست سوبین رو گرفت و از جاش بلند شد:بلند شو...چرا روی زمین نشستی...خیس شدی و مریض میشی...

سوبین از جاش بلند شد و به نگرانی های یون جین نگاه کرد.

یون جین سوبین رو پشت خودش کشوند و در ماشینش رو باز کرد:بشین.

سوبین از دیدن این روی یون جین تعجب کرده بود و با چشمای درشت شده داخل ماشین نشست.

یون جین ماشین رو دور زد و وقتی سوارش شد بخاری رو سریع روشن کرد و صورتشو به سمت سوبین کرد:چیشده سوبینی؟!

سوبین در سکوت از پشت سیاهی خیس چشمهاش به یون جین نگاه کرد و هیچی نگفت.

یون جین بعد اینکه کمی صبر کرد و جوابی نشنید ماشین رو روشن کرد:اشکالی نداره بینی...میتونی هرموقع که خواستی بهم بگی...میدونم الان حالت خوب نیست پس برت نمیگردونم خونمون پس آدرس خونتون رو بده تا ببرمت.

سوبین با صدایی که از سرمای تنش و گریه هاش گرفته بود آدرس رو به یون جین داد و به صندلی نرم ماشین تکیه زد.

یون جین همونطور که خیابون رو میپیچید و چشمش به خیابون بود دوباره سوال پرسید:با یونجون دعوات شد؟!اون چیزی بهت گفت.

سوبین آمادگی اینکه به یون جین توضیح بده رو نداشت پس دوباره سکوت کرد و بخاطرش یون جین سرشو تکون داد:دوباره اشکالی نداره.

یون جین راهه بین خونه هاشون رو در سکوت و صدای بارون طی کرد و وقتی به خونه سوبین رسیدن ماشین رو جلوی در نگه داشت.

سوبین چشمای دردناکش رو باز کرد و به خونشون نگاه کرد و بعدش سرشو سمت یون جین برگردوند:من...بابت امشب متاسفم.

یون جین دستشو به موهای نم دار سوبین نزدیک کرد و روشون کشید:اشکالی نداره.

اما معلوم بود با وجود مهربونی که داره از خودش نشون میده ته دلش بابت خراب شدن شبشون ناراحته.

سوبین تشکری کردو در ماشین رو باز کرد و ازش پیاده شد.

یون جین ماشین رو دوباره روشن کرد و سمت خونشون روند.

سوبین به سمت در خونشون رفت اما قبل اینکه زنگ درو بزنه در باز شد و مادرش با موهای بلوند شده جلوش قرار گرفت.

خانوم چوی دستی توی موهاش کشید:اون دختره کی بود؟!

سوبین مادرشو از جلوی درکنار زد و وارد خونه شد:یکی از همکلاسی هامه.

"LOTE🥀"Where stories live. Discover now