با قلبی که به تندی می کوبید، موبایل رو کناری انداخت و روی تخت دراز کشید.
لعنتی! واقعا نمی خواست از الان به وی بگه عاشقشه مخصوصا حالا که فهمیده بود پنج ساله عاشق پسرخاله اش هست.
چرا همش پسرخاله؟ زندگی شون با پسرخاله هاشون درگیر بود.
به وی فکر کرد... واقعا دلش می خواست وی رو ببینه ولی از یه طرف هم نمی خواست با دیدنش بیشتر عاشقش بشه و بیشتر درد بکشه.
آهی کشید و با باز کردن پا و دست هاش به صورت ستاره ای خوابید.
با فکر کردن به اینکه به وی گفت عاشقشه صورتش از خجالت و هیجان سرخ شد. لبخندش رو به سختی با گزیدن لبش مهار کرد و چشم هاش درخشید.
_ چته هی سرخ و سفید میشی؟
با شنیدن ناگهانی صدای تهیونگ جیغ بلندی کشید و سرجاش نشست.
_ کی اومدی؟ عوضی ترسیدم!
با نفس نفس داد زد و به تهیونگ که با خنده به سمت تخت می اومد چشم غره رفت
_ همین الان. ببخشید جونگکوکی
وقتی پسرخاله اش بغلش کرد و زیر گوشش کلمه "ببخشید" رو زمزمه کرد بیشتر سرخ شد و سعی کرد با دست هاش پسر رو از خودش دور کنه.
_ ولم کن ببینمه.. به خاطر همین کارهات بود که نمی خواستم باهات حرف بزنم.
_ من که می دونم عاشقمی.
_ نیستم.. تهیونگی هیونگی... من عاشق یکی دیگه هستم..
اولش با جدیت گفت ولی بعد با یادآوری وی و اینکه عاشق شخص دیگه ای هست ادامه حرفش رو با ناراحتی گفت و توی بغل پسرخاله اش آروم گرفت.
_ واقعا؟.. اون کیه؟ می شناسمش..
صدای تهیونگ به نظر گرفته می اومد ولی جونگ کوک اینقدری درگیر وی بود که متوجه اش نشد.
_ آره.. می دونی یکی هست که یه سالی میشه باهاش چت می کنم.
_ اوه.. اونم دوست داره؟
لب هاش آویزون شدن و همون طور که توی بغل تهیونگ بود به سینه اش تکیه داد
_ نه. اون عاشق پسرخالشه.. پنج ساله عاشقشه.
_ اسمش چیه؟ خوشگله؟
_ اسمشو نمی دونم.
تهیونگ با شنیدن این بحث و داستانی که خیلی براش آشنا بود ابروهاش رو بالا انداخت و همون طور که به تاج تخت تکیه می داد، پسر توی بغلش رو هم با خودش بالا کشید
_ یعنی چی نمی دونی؟
جونگ کوک اخم کمرنگی کرد و شونه ای بالا انداخت
_ یعنی خب... هیچ وقت اسممونو به هم نگفتیم.. واقعا چرا نگفتیم؟ باید اسمشو بپرسم.
_ پس همو چی صدا می زنید؟
_ اوه.. خب من اونو وی صدا می زنم و اونم منو جی!
_ چی؟ جی؟ تو جی هستی؟
تهیونگ با صدای تقریبا بلندی داد زد و پسرخاله اش رو به سمتی هل داد و روی تخت نشست
_ جونگ کوک تو واقعا جی هستی؟
_ آره؟
_ باورم نمیشه...
پسر زمزمه کرد و با ناباوری به پسرخاله اش زل زد. خدای من جونگ کوک جی بود و عاشق وی. و تهیونگ هم عاشق جونگ کوک.
پس جونگ کوک عاشق تهیونگ بود!
_ تو عاشق منی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلاخره این لحظه رسیدد
وای خودم حال کردم این پارت🤣🤣
ووت و کامنت فراموش نشه🥺😁

YOU ARE READING
cousins
FanfictionCouple: Vkook Genre: Chat, romance, smut ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تهبونگ و جونگ کوک یه ساله که باهم چت می کنن و همه چی عالیه تا وقتی که جونگ کوک می فهمه پسرخاله ای که پنج سال پیش ترکش کرده داره دوباره به کره برمی گرده!...