دردونه: هیونگی؟
تهیونگی هیونگی: جانم.
دردونه: ^^
دردونه: من یه سوالی داشتم.
تهیونگی هیونگی: می شنوم عزیزم.
دردونه: هیونگی... وی یعنی تو بهم گفتی پنج ساله پسرخاله ات رو دوست داری..
دردونه: تو پنج ساله رفتی... چجوری؟
تهیونگی هیونگی: خب.. قبل از رفتن. بیشتر پنج ساله که عاشقتم!
تهیونگی هیونگی: ما همیشه پیش هم بودیم. تو بچه شیطون و بامزه و تو دل برویی بودی. مگه می تونستم عاشقت نشم؟
تهیونگی هیونگی: جوری که خودت رو برام لوس می کردی و شیطونی می کردی.. وقتایی که زیادی بامزه و کیوت بودی.. لعنتی می خواستم بگیرم بین دست هام و محکم ببوسمت.
دردونه: ...
تهیونگی هیونگی: تو بیبی خجالتی بودی.. و این هیچ تغییری نکرده!
دردونه: هیونگی!
تهیونگی هیونگی: جان دلم؟
دردونه: بیشتر بهم بگو..
تهیونگی هیونگی: وقت هایی که توی درس هات به کمک نیاز داشتی می اومدی و با اون چشم های بامبی ت بهم زل میزدی و می گفتی "هیونگی، جونگکوکی به کمکت نیاز داره"
تهیونگی هیونگی: اون زمان، دلم می خواست اونقدری اون چشم های زیباتو ببوسم. گونه های نرمتو ببوسم. لبای صورتی و خوشمزه اتو ببوسم. دماغ بامزه اتو گاز بگیرم!
دردونه: نههه.. داری به دماغم ظلم می کنی:(((
تهیونگی هیونگی: اونم باید ببوسم؟ آره؟
دردونه: آره.. دماغمم بوس می خواد
تهیونگی هیونگی: می بوسمش.. همه جات... نقطه به نقطه تنت رو می بوسم..
دردونه: ^^
تهیونگی هیونگی: قرار نیست برگردی خونه عزیز هیونگی؟
دردونه: نه... من هنوزم خجالت می کشم وقتی فکر می کنم که چه حرفایی به وی گفتم و چه کارهایی باهم کردیم..
تهیونگی هیونگی: ولی یه هفته شده!
تهیونگی هیونگی: و هیونگی می خواد قبل رفتن بیبی شو ببینه!دردونه: چی؟ بری؟ ولی گفتی نمیری.
دردونه: ته!...
تهیونگی هیونگی: قرار نیست که تا آخر عمرم خونه شما بمونم!
دردونه: ولی پس من چی؟...
دردونه: اصلا مگه بیشتر از پنج سال نیست عاشقمی!؟
تهیونگی هیونگی: قرار نیست جای دوری برم که..
تهیونگی هیونگی: برای کار اومده بودم کره و توی یه شرکت استخدام شدم و از هفته آینده کارم رو شروع می کنم.
تهیونگی هیونگی: دیروز یه خونه دیدم که نزدیک شرکته و می خوام بخرم.
دردونه: ولی پس من چی...
تهیونگی هیونگی: تو هم دیگه پسر بزرگی شدی. نیاز داری مستقل باشی. می خوایی بیایی پیش هیونگی؟
دردونه: با تو زندگی کنم؟
تهیونگی هیونگی: دوست نداری؟
دردونه: دوست دارم!
تهیونگی هیونگی: پس برگرد خونه.
دردونه: امشب توی خونه و توی بغل تو می خوابم.
تهیونگی هیونگی: بلاخره!
دردونه: باید برم وسایلم رو جمع کنم.
دردونه: دوست دارم هیونگی!♥
تهیونگی هیونگی: منم دوست دارم دردونه♥
دردونه: ^^
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خب بخاطر روی گل یکی از ریدرا دو پارت آپ کردم
سلام اول...
بعد داریم به پایان نزدیک میشیم
فک کنم سه چهار پارتی مونده
پس حمایت کنید
و برید از اول به اون پارت هایی که ووت ندادید هم ووت بدید

YOU ARE READING
cousins
FanfictionCouple: Vkook Genre: Chat, romance, smut ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تهبونگ و جونگ کوک یه ساله که باهم چت می کنن و همه چی عالیه تا وقتی که جونگ کوک می فهمه پسرخاله ای که پنج سال پیش ترکش کرده داره دوباره به کره برمی گرده!...