شب بعد از اون هوبی هیونگ درخشانش، با خبر موفقیت جدید جونگکوک، همگی رو از قول خودش به شامی به هزینه الفا دعوت کرده بود.
و همگی شامل یونگی و برادرش که حالا رسما سوگلی هوسوک بود، جین و البته خود آلفا بود. هرچند هوسوک معتقد بود مورد آخر رو با تردید اضافه کرده._چرا همه چی انقدر پیچیده است؟؟
جیمین با اخم خسته ای گفت. روابط برادرش داشتن از قدرت تحلیلش خارج میشدن.
=ببین جیمی، یونگی توی دانشگاه با منو جین هیونگ آشنا شد. اون زمان باهم یه قوطی کبریت اجاره کردیم و شش سال باهم زندگی کردیم.
بعد هیونگ تو برگشت بوسان. جین هیونگم مخش رو دو دستی تحویل یونا داد. منم اون قوطی کبریت فروختم و اومدم اینجا. و الانم با برگشتن برادرت تصمیم دارم تو کارا کمکش کنم~کدوم کمک؟ ما همکارایم..
یونگی حرف های هوسوک رو اصلاح کرد.
جیمین هنوزم نمیفهمید.+منظورم اینکه من فقط نصف اون زمان رو تو همین شهر بودم! چطور هیچ وقت ندیده بودمتون !!
~لازمه دراماهای سالای اول دانشگاه رو برات یادآوری کنم؟
یونگی با لحن تهدید واری گفت و باعث شد سطح کنجکاوی بقیه به هزار برسه.
_او او اووو کدوم دراما جوجه؟؟
جونگکوک عادت جدید و آزار دهندش در جوجه صدا کردن جیمین رو به لحن وحشتناکش اضافه کرد.
*شرط میبندم سرت دعوا بوده نه؟؟
=شک نکن هیونگ!! حتما چندتا از اون الفا مایه دارا بودن که تا خونه دنبالش میومدن.
جونگکوک با اخم کوچیکی به توصیف هیونگش در سکوت نگاه کرد.
_چه ربطی داره؟
*خودتو به حماقت نزن کوک چرا آلفا ها نباید سر این بچه دعوا کنن.
جیمین خجالت زده لبخندی زد. درحالی نیشخند یونگی رو نادیده میگرفت و با پاش از زیر میز به اون لگد میزد و هشدار میداد.
~متاسفم ولی الفایی در کار نبوده بچه ها
یونگی بی توجه به هشدار های ریز ریزکی جیمین گفت.
+البته که بودد
جیمین سعی کرد کم نیاره و در جواب ابرو بالا انداختن یونگی و نیشخندشو دید.
+مثلا اون جانگ کای...
_کی!؟
جونگکوک کنجکاو پرسید و البته باعث نشد خطو نشون کشیدن اون دو برادر با چشم هاشون برای هم تموم بشه.
"مِنو بفرم... توووو
گارسون به محض اینکه منو رو وری میز گذاشت به چهره جیمین نگاه کرد و گفت.

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...