Awful start

309 58 4
                                    

____

جونگکوک پشیمون بود که شب قبل حرفای هیونگشو جدی نگرفته.

~"جونگکوکااا، تو این اوضاع گند سعی کن حداقل یه شروع افتضاح نداشته باشی!"

و حالا فقط داشت فکر می‌کرد چطور این همه بدبیاری پشت سر هم میتونن اتفاق بیوفتن؟

وقتی تمام شب قبلو دنبال خونه گشته بود و درنهایت با قیافه یه شکست خورده بدبخت به خونه هوسوک برگشته بود، اونقدر خسته بود که فراموش کنه الارمشو تنظیم کنه و وقتی صبح دیرتر از همیشه بیدار شد، فهمید حتی اونقدر منظم نبوده که مدارکش رو تا اون لحظه مرتب و آماده کرده باشه. و وقتی داخل ماشینش رفت فهمید حتی اونقدر  شانس نیوورده که  باک ماشینش پر باشه و وقتی روی موتور هوسوک نشسته بود، درحالی که با  دستش به مدارک بهم ریختش چنگ میزد تا مبدا باد ببرتشون، حتی نمیفهمید چطور داره تعادلش رو حفظ میکنه تا با سرعت فرانوری که داره ضربه مغزی نشه. و بعد فقط سعی کرد با پارک کردن موتور توی یه نقطه کور، احتمال دیده شدنش توسط دانشجو هارو کاهش بده. دلش نمی‌خواست این بچه‌ها دستش بندازن، مخصوصا که تازه کار و نسبت به بقیه جوون تر بود. پس فقط تلاش کرده بود کمتر شبیه یه دانشجوی شلخته به نظر برسه و دفتر مرکزی رو پیدا کنه و یه سر و سامونی به سرو وضعش بده. اما درنهایت شکست رو پذیرفت و فقط خودشو توی یکی از دستشویی های اساتید پرت کرد تا موهای بهم ریختش از موتور سواری رو با دست حالت بده، دکمه های پیرهنشو مرتب ببنده و با صاف کردن یقه پیرهن مشکی رنگش و تکوندن خاک شلوار پارچه ای نچندان اوتو کشیدش، به شروع افتضاحش سلام کنه.

___

جیمین بهترین نقطه هرکلاس رو می‌شناخت. وقتی چند سال پیش برای اولین بار به این دانشگاه اومده بود هیچ ایده ای نداشت که چطور دور از دوستای چندین و چند سالش باید اینجا، تنها سر کنه. البته جیمین امگا بود و خون گرم و خوش رو. ویژگی هایی که باعث میشدن همه با یه نگاه بهش لبخند بزنن و چهرش رو به خاطر بسپارن.به علاوه جیمین زودتر از بقیه همسن هاش وارد دانشگاه شده بود و قطعا با استعدادی که بهش این امکان رو داده بود، همه رو بیشتر مجذوب خودش می‌کرد. با همه اینها، اون اوایل همیشه تنها میچرخید، بهترین نقطه کلاس رو پیدا می‌کرد تا تمام زمان کلاس به خوبی همه رو زیر نظر داشته باشه. این کار مورد علاقش بود. اون تمام زندگیش همین کارو می‌کرد، تهیونگ بهش میگفت "جاسوسی برای سو استفاده" ولی جیمین معتقد بود این فقط یه جور "کسب اطلاعات عمومی درمورد بقیه اس که تصادفا ممکنه گاهی به کارت بیاد." اون به همه چیز دقت می‌کرد. از ویژگی های آدما و نقطه های ضعف و قدرتشون باخبر میشد، چون این کار بهش حس قدرت میداد. احساس توانایی کنترل آدم ها و شناخت نسبت بهشون باعث می‌شد بهتر بتونه کنترلشون کنه و کار خودشو پیش ببره. این همون بخشی بود که تهیونگ بهش میگفت "سو استفاده".
بهرحال حالا اینجا نشسته بود، در گوشه ای ترین نقطه اولین کلاس طبقه سوم، دانشجو ها هیاهو خودشون رو داشتن و انگار فرقی نمی‌کرد چه مقطعی، همیشه تا چند دقیقه قبل از ورود استاد باید این سروصدا رو درست میکردن. جیمین به جکسون نگاه می‌کرد که رنگ موشو تغییر داده بود و البته هنوز اونقدر باهوش نبود که دوست دختر تاکسیتشم تغییر بده. البته شایدهم به درد هم می‌خوردن.سانی، امگایی که به نظر جیمین به معنای واقعی کلمه، غیرقابل تحمل بود. اون دختر علاوه بر رایحه تند فلفلیش، زبون تند و خلق و خوی عجیبی هم داشت. با اون رژ سرخ پرنگ و لایه ضخیم کانسیلر که صورتشو پوشونده بود، و مژه های سنگین از ریملش که به کمکشون سعی می‌کرد اغواگرانه پلک بزنه. جیمین بارها دیده بود که اون دختر بدون هیچ شرمی جلوی الفاش با هرموجود مذکر جذابی که میدید لاس میزد. و البته انگار این یه تفریح برای اون زوج بود چون جیمین میدونست دار و دسته جکسون عاشق اذیت کردن مذکرای جذاب اطراف سانی، در قالب انتقام هستن. جیمین متعجب بود که چنین رابطه ای اصلا چطور میتونه انقدر دووم بیاره.

با خاموش شدن صدای همهمه دانشجو ها جیمین دست از تحلیل کردن روابط مزخرف همکلاسی های قدیمیش برداشت و چشم های عسلی رنگشو بالاتر اورد تا عامل پچ پچ های ریز و نه چندان اروم دانشجو هارو پیدا کنه.

و بعد مغزش نا خودآگاه با صدای پچ پچ ها همراهی کرد.

"چطور میتونه استادمون باشه؟ اون زیادی جوونه"

و خب طبق معمول چشم هاش رو چرخوند تا ري اکشن بقیه رو ثبت کنه و چشم های براق سانی، حالا حتی توجه اون رو هم به دردسر جدیدی که گریبان استاد جوانشون رو گرفته بود، جلب کرد.

____

خب نظرتون درمورد کرکترای جدید چیه؟
امیدوارم از روند داستان لذت ببرید مشتاق پیشنهادات و نظراتتون هستم3>

Atarashii Where stories live. Discover now